تبليغاتX
پرواز پرواز
 

     جایی برای پرواز ... 

 
منوی اصلی
صفحه نخـــــست
چــــاپ صفــــحه
خـــانه كردن وب
ذخـــــیره صفحه
پـست الکترونیک
بایگـــانی مطالب
 

پرواز ... همه شما میشناسیدش اما تا حالا سراغش نرفتید. پس همین حالا شروع کنید. بالهاتونو باز کنید و بپرید!
بالای ابرها منتظرتونم ...
پیوندها
هیچ
برفراز
هوده
سپنتا
کاسه
شکلات
بازم تو ؟
چار دیواری
miss zorro
ساقی خانوم
خاک بر سران
سایه سار مهر
ذهن مخشوش
سین.میم.شین
دنیای سه بعدی
دنیایی بی جواب
حنانه و چراغ جادو
بیا برویم جایی دور
پروانه های سبکبال
جنبه داشته باشیم
××× تنها در باغ ×××
گاهی به آسمان نگاه کن
وبلاگ یه آدم کاملاً معمولی
پسری از دیار گرم خیز جنوب
یادداشت های یک دختر ترشیده
روز نوشته های یک فیلسوف تنها
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است
راهنمایان گردشگری و آثار تاریخی کاشان
به چشم های خود دروغ نگوئیم خدا دیدنی است

آرشیو
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
 

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید ...

بدجوری توی ذوقم خورد. شاید هم توی ذوقمان. امیدهایی که یک شبه بیایند و یک شبه نابود شوند را دوست ندارم. وقتی کنترل وقایع دست انسان نباشد وقوع چنین اتفاقاتی اجتناب ناپذیر است. خوب می‌دانم که هنوز هیچ نمی‌دانم. شاید باید مدتی تمام این افکار و ذهنیات رو دور بریزم و خودم باشم و خودم. شاید این تنها راه آرامش باشد.

 


دوباره میسازمت وطن!!!

اگر تا همین دو ساعت پیش به این فکر می کردم که شاید یک درصد احتمال وجود داشته باشه که رئیس دولت نهم، رئیس خوبی برای دولت دهم باشه!  هنوز ۱۰ دقیقه از این مناظره کذایی نگذشته بود که هر کسی به وضوح شاهد فاجعه در حال وقوع بود! میتونم بگم فقط همینو از ایشون انتظار نداشتم که اونم ...   متاسفم برای کشورم و برای ملتم. متاسفم...

قلبم چنان درد می‌کنه که نظیرشو تا به حال ندیده بودم!!!


پس از 11 سال!

میشه گفت یک اتفاق نادر افتاده! اتفاقی که آخرین نمونه‌اش ۱۱ سال پیش رخ داد! و بعدیش هم ۱۱ سال دیگه خواهد بود. اتفاقی که به دلیل علاقه من به عدد ۲، این بار برام خوش یمن‌تر هست و اونم بیست و دومین شمع زندگیم بود که خاموش شد. امسال سال جالبی بود. ۷۰ درصد هدیه‌هایی که گرفتم کتاب بودند و خوشحالم که دوستهام حداقل می دونن کتاب تنها چیزیه که با هر سلیقه‌ای که داشته باشن،خوشحالم می‌کنه.

البته وبلاگم هم وارد یک سال جدید شد. امیدوارم این سال، بهتر از هر سال دیگه‌ای برامون باشه.

پ.ن اضطراری: لطفاً قبل از خرید کتاب، هماهنگی لازم را به عمل آورید تا کتاب تکراری خریداری ننمائید!!! در این راستا، خواهشمندم در تور یک روزه بازدید از کتابخانه اینجانب، شرکت به عمل آورید. ضمناً هزینه حمل و نقل، صبحانه و نهار را متقبل خواهیم شد.


دزدی فقط شانس می‌خواهد و بس!

هفته‌ی پیش در سانحه‌ای ناگوار شاهد مجروحیت یک عزیز بودم. حالا تا آخر متن را که خواندید نیایید بگویید یعنی چی عزیز و آیا نسبتی با ایشان داشته‌ای و این حرفها!!!

اول باید توضیح دهم که خانه ما به دلیل نامعلومی! روبروی یکی از مراکز بانکی ساخته شده و به عبارتی فاصله ما تا بانک فقط عرض کوچه است، البته بعد از آن حیاط وسیعی و سپس خود ساختمان بانک قرار دارد. ما مثل همیشه در آخرین شبی که قرار بود فردایش تحویل موقت داشته باشیم، سرمان را در پوستی های مربوطه تا گردن فرو کرده و مشغول ترسیم و تصحیح و از این کارها بودیم، ناگهان صدای یکی از  این عزیزان در نقش نگهبان را شنیدیم که به شخص عزیزی (!) ایست دادند. ما هم که عاشق فیلم‌های پلیسی و این جور موارد، سرمان را تا کمی بیشتر از گردن از پنجره اتاقمان بیرون کردیم تا ببینیم اوضاع از چه قرار است. ناگهان صدای شلیک شنیده شد! سپس دو نگهبان دیگر از ساختمان استراحتی‌شان بیرون آمدند و به داخل ساختمان بانک رفتند، آن نگهبان دیگر هم که مشغول نگهبانی از در ورودی بود اسلحه آرپیجی مانندش را به سمت پشت بام طبقه اول، که نسبت به ساختمان اصلی کمی جلوتر قرار گرفته است، نشانه رفت. گرچه فیلم ایرانی بود و جذابیت زیادی نداشت و چراغ قوه انداختن نگهبان‌ها به شدت خسته کننده جلوه می‌نمود اما اینجانب به شخصه می‌خواستم بدانم کدام مغز ... خورده‌ای جرأت کرده فقط یک ساعت از نیمه شب گذشته بیاید این بالا و این طور ضایعانه خودش را به نگهبانان بنماید! القصه ماجرا به آنجا کشید که صدای آژیر گوش خراش دزدگیر بانک هم بلند شد و به دنبال آن، پس از دو سه دقیقه (که برای خودمان هم مایه تعجب بود!) یک عدد ماشین پلیس قیژ و ویژ کنان آمد! ولی آنها هم هر چه جست و جو کردند نفهمیدند کدام مادر مرده‌ای آنجا مشاهده شده بوده است! پس از نیم ساعت کسل کننده، دیدیم که ماشین پلیس یکهو به همان شکل قیژ و ویژ رفت. و بقیه ماجرا چیزی نبود جز اینکه تمام نگهبان‌ها به دفعات با انواع چراغ‌ها و دیگر موارد کل ساختمان را جست و جو نمودند و ما هم که از کار بیکار شده بودیم (طبق معمول!) رفتیم خوابیدیم. فردای شب مذکوره، پرس و جویی به عمل آوردیم و فهمیدیم آن مادر مرده، دزد بی‌نوایی بوده که نه به قصد دزدی از بانک! بلکه با هدف سرقت از پاساژی که آن طرف بانک بود آمده از این مسیر عبور کند و از پشت بام وارد پاساژ شود که چشم یکی از این نگهبان‌‌ها به ایشان خورده و پس از اینکه چند بار صدا زده " آهای آقای دزد بایست وگرنه ناز شست اسلحه‌ام را نشانت می‌دهم"، و پس از رجز خوانی‌های بیشمار دیگر، وقتی مشاهده نموده که دزد فرموده " برو بینیم بابا! از این اسلحه‌ها دوتاشو برای بچه‌ام خریده‌ام ۳۰۰۰ تومان!" به ایشان برخورده و صاف زده توی پهلوی آن بنده خدا ! عزیز مجروح هم به زحمت خودش را تا یکی دو خیابان آن طرف‌تر رسانده ولی دیگر توانایی ادامه نداشته و مشاهده شده و پلیس به سراغش آمده. آخر یکی نیست بگوید جناب محترم نگهبان اسلحه به دست! دستور کار شما این است که ابتدا تیر هوایی شکلیک کنی و اگر تسلیم نشد سپس شلیک کنی آن هم نه به پهلو! بلکه به ناحیه‌ای زیر کمر و سپس اگر آنقدر جون و جسم داشت که باز هم فرار کند آنوقت بیا بزن بالاتنه‌اش رو نابود کن! آخه جناب محترم اسلحه به دست! این بنده خدا که نیامده بود از بانکی که ارث باباته دزدی کنه که زدی ناک اوتش کردی! رحم داشته باش! درسته که میگن خدا بعضی ها رو شناخت که بهش شاخ نداد قضیه شماست! در تاریخ زندگیت یک بار دزد آمده به سراغ بانک، گفتی از این موقعیت‌ها دیگر تکرار نمی‌شود پس بزنم ناکارش کنم؟  اصلاً شاید من یک شب خوابم نبرد و بخواهم بیایم آنجا هوا خوری! نکند این بار دوست داشته باشی مغزمان را حلاجی کنی؟  ای تف به این روزگار تلخ‌تر از زهر!

- توصیه ایمنی: به ساختمان‌هایی که می‌دانید جناب نگهبان اسلحه به دست دارند به هیچ عنوان و در هیچ شرایطی نزدیک نشوید! حتی در طول روز و چراغ روشن و آفتاب پهن! شاید شیطان آمد وسوسه‌تان کرد و آنها هم توانستند افکارتان را بخوانند و زدند فکر و ذهن و عقل و مغز را همه با هم فنا کردند!

- توصیه فردی: یک مقدار جنبه داشته باشید! اگر غریزه غیر قابل کنترلی دارید لطفاً به جای این جور مشاغل، در یک باشگاه تیراندازی ثبت نام نموده و شاید در المپیکی چیزی توانستید افتخار آفرین شوید! نه انفجار آفرین!

- توصیه احتمالی: پس از ساعت ۹ شب از خانه خارج نشوید!



بعضی آدمها زاده شده‌اند برای درد کشیدن. برای سخت زیستن. اگر جا بزنند و عقب بنشینند نهایت ضعف و حقارت خود را نشان داده‌اند. ولی هنگامی که مبارزه می‌کنند، مقابله می‌کنند، آنچنان به خودساختگی می‌رسند که دنیا حسرت جسارتشان را می‌خورد. به جرأت می‌توان گفت که من و شما یک دهم از رنج آنها را تجربه نخواهیم کرد ولی در برابر همین مقدار کم، یک میلیونیم آنها هم مقاومت نشان نمی‌دهیم. دنیایی که برای خودساختگی است، آنقدر راحت زندگی را به دست می‌گیرد که از کنترل هیچ قسمت آن برنمیایی. این کارخانه انسان سازی به قدری پیچیده است که جز تسلیم در برابر آنچه به تو می‌دهد چاره‌ای نخواهی داشت. این تسلیم نه به معنای گریز و عقب نشینی است، بلکه منظور استقامت تا عبور از آن است. درست مثل وقتی که در جاده‌ای متروک قرار گرفته باشی، تنها راه صبر و امیدواری است. اگر یک لحظه هر کدام از اینها را از دست بدهی، کارت تمام است. بعضی اوقات دل به دریا زدن و به جنگ سختی رفتن هم راه درستی نیست. هنگامی که بدانی این کار عاقبتی جز شکست ندارد، فقط باید صبر کرد و صبور بود. مشکلات مثل طوفانی هستند که نمی‌دانی چه وقت تمام خواهد شد، اما مطمئن هستی که تا پایان دنیا هوا اینگونه نخواهد بود و بالاخره خورشید برمی‌فروزد.

زمانی که در مقطع راهنمایی بودم، در کلاس زبان همکلاسی‌داشتم که در ظاهر و باطن از همه کسانی که تا کنون دیده بودم، بالاتر بود. در یکی از چهارشنبه‌های کلاس، جای او خالی بود و همه ما سکوت کرده بودیم. این دختر فقط به خاطر یک نمره پایین، و ترس از روبرو شدن با خانواده، راهی رفت تا با جلب توجه، نمره‌اش بخشیده شود. اما این راه هولناک! نفس‌هایش را قطع کرد. تا مدت‌ها به این فکر می‌کردم که چرا باید این راه را انتخاب می‌کرد؟ واقعاً یک خطای کوچک، اینقدر در نظرش بزرگ جلوه می‌کرد! به دید من و شما که از بیرون به قضیه نگاه می‌کنیم، تجدید شدن در یک درس باید به خودکشی بیانجامد؟

پس مشکلات ما هم گاهی در نظر دیگران آنقدر ساده و پیش پا افتاده است که عکس العمل ما در برابر آن، اراده و خرد مان را به نمایش خواهد گذاشت. پس بیایید درست مقابله کنیم!

 

پ.ن: منظور خیلی خاصی در کار نبود. فقط در جهت تذکر به بعضی‌ها !


سال نو مبارک

 

 

 برای تک تک شما سالی سرشار از شادی و موفقیت آرزومندم.

 


پیام‌های مسرت بخش!!!

چند مدت پیش، ایمیلی دریافت کردم از یک کاربر که خودش رو مدیر فلان (!) قسمت یاهو معرفی کرده بود، مبنی بر اینکه یاهو بین تمام کاربرهاش قرعه‌کشی کرده و بلیط بخت‌آزمایی براشون پر کرده و بنده که شماره بلیطم نمی‌دونم چند بوده یک میلیون دلار برنده شدم! خلاصه سر این موضوع مدتی بحث بود و نقل محافل شدیم. چند هفته بعد شرکت دیگه‌ای بنده رو باخبر کردند که این بار یک میلیون پوند برنده شدم! خلاصه این ایمیل‌ها ادامه داشت تا بعد از مدتی دست از سر کچل ما برداشتند! تا همین امروز و فی‌الواقع همین الآن که نامه‌ای دریافت کردم از طرف خانم نمی‌دونم چی‌چی از اندونزی! و اینکه این خانم مسلمان هست و ۶۴ سالشه و شوهرش فوت کرده و پول زیادی براش گذاشته و بچه هم نداره و خودش هم مریض شده و مرگش نزدیکه و می‌خواد پولشو برای بنده به ارث بذاره!!! و ... خلاصه اینکه مخ ملت رو به بیگاری میکشن! آخه پدرصلواتی ها این هم شد کار و زندگی! از این طریق پول صدتا بدبخت و بیچاره رو خوردید بس نیست؟! هر روز شیوه‌ای جدید! ماشالا به این نبوغ ! بابا ببر انرژیتو بنداز توی یه کار درست و حسابی تا دعای خیری پشت سرت باشه! کجا زمان ما این چیزها بود؟ عجب دوره زمونه‌ای شده!!!



بالاخره ماه صفر هم تموم شد. از این ماه خوشم نمیاد. خصوصاً امسال که خیلی اذیت شدم. خوب اين ماه، معروف به شومى و بدشگونى است. از پيامبر اكرم (ص) درباره ماه صفر، چنين نقل شده است:
هر كس خبر تمام شدن اين ماه را به من دهد، بشارت بهشت را به او مى‏دهم.

 

امیدوارم با تمام شدن این ماه، خبر شفای یکی از عزیزانم رو بشنوم. یا امام رضا ...


التماس دعا


آخرین مطالب ...
» شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید ...
» دوباره میسازمت وطن!!!
» پس از 11 سال!
» دزدی فقط شانس می‌خواهد و بس!
»
» سال نو مبارک
» پیام‌های مسرت بخش!!!
»
» آخر الزمان!؟!
» در راستای امتحانات
» نیستم هنوز
» ۱۶ آذر روز دانشجو
» هم خانه!
» من و او
» مسئله چیست؟
» الامرأة السائقة - فی الباب التفرج!
» به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر...
» فقط یه خورده خنده!
»
» رفتن یا نرفتن! مسئله این است.
»
» فاتحه ای بخوان
» در راستای زندگی
»
» اعتماد؟ آری! نه!

 


Copyright © 2008 TakTemp.com . All Rights Reserved. Translation www.TakTemp.com -