پرواز
همه ما تا حالا قصه های زیادی درباره چراغ جادو شنیدیم. اگر یادتون باشه همیشه پیش خودمون یه عالمه آرزو قطار می کردیم تا اگر یه روز شانس آوردیم و چراغ جادو گیرمون اومد نخواهیم غول مهربون رو زیاد معطل کنیم. شما رو نمی دونم اما من که اینجوری بودم. همیشه یه عالمه آرزو داشتم. اولا آرزوی یه خواهر یا برادر،( اما پيش خودمون بمونه بعد ها وقتي با داداشم دعوام مي شد پيش خودم افسوس مي خوردم كه اي كاش يه آرزوي ديگه كرده بودم). بعدش كه يه ذره بزرگتر شدم آرزوهام هم بيشتر و بزرگتر شدند. كم كم كه خوندن و نوشتن ياد گرفتم رفتم و همه آرزوهام رو روي يه كاغذ نوشتم و يه جايي گذاشتم كه تا همين چند ماه پيش پيدا نشد. نمي دونيد چقدر خنديدم وقتي دوباره بعد از اين همه سال بالاخره كاغذ رو پيدا كردم. اولش كه تعجب كردم چون ديدم يه چيزي مثل پاكت نامه اما به شكل مثلث بين يه عالمه چسب محصور شده. كنجكاو بودم ببينم چيه و اصلاً فكر نمي كردم ممكنه همون كاغذي باشه كه برا وقتي چراغ جادو گيرم اومد نگه داشته بودم. چسبا رو كه باز كردم يه كاغذ از وسط يه عالمه كاغذ ديگه كه نقش پاكت رو داشتن بيرون اومد. بازش كردم و يكدفعه خط بچگي هام رو ديدم ... نمي دونيد آدم چه حسي پيدا مي كنه. ياد شيطنت اون روزها افتادم... ياد بازي ها و رازهايي كه برا همديگه تعريف مي كرديم. ياد گروههايي كه برا خودمون درست كرده بوديم... خلاصه مي خواستم بگم كه توي اون كاغذ چي نوشته بودم... اونقدر خوندمش كه ديگه حفظ شدم... به نام خدا سلام. آقاي غول من براي اينكه شما زياد خسته نشويد همه آرزوهام رو نوشتم تا هر موقه (مي دونم غلطه اما دوست دارم با همون غلطهاي املايي بنويسم) كه دلتون خاست آنها را برايم بياوريد. آرزوي زيادي ندارم فقت چند تا هستند... يكي از اون دوچرخه دو نفره ها هست كه چون نگين( همسايه و دوست دوران كودكيم) هم از اونا خوشش مياد يه دونه براي دوتامون بسته بعدش اگر مي شه يه دونه از اون هفت تا كوتوله رو بياريد تا من ديگه تنها نباشم و وقتي شبا خاب نمي رم باهام بازي كنه. بعدش هم بريد و آمنه ( خالم ) رو طلصم كنيد تا هيش كي ديگه باهاش بازي نكنه وقتي هم كه اومد به من گفت بيا بازي منم مثل خودش بگم درس دارم... من بازم آرزو دارم اما همه ميگن فقت ميشه سه تا آرزو كرد. همش همين بود. خيلي ممنون يادش به خير. اون نامه رو براي اينكه هميشه داشته باشمش رفتم و يه جايي قايمش كردم اما وقتي بعد از یه مدت باز رفتم سراغش نبود. نمي دونم شايد نامه به اين كوچولويي رو نبايد اونجا قايم مي كردم. خلاصه گذشت و گذشت تا قهرمانهاي منم عوض شدند. باز هم گذشت تا بالاخره دوران راهنمايي هم تموم شد و وارد دبيرستان شدم. اون موقع تازه كتابهاي هري پاتر اومده بود. اولين كتابش رو هم از همين خالم هديه گرفتم. ديگه از اون موقع فكر جاروي پرنده از سرم بيرون نمي ره. اون موقع ها هر شب خواب مي ديدم يه جاروي پرنده هديه گرفتم ولي تا مي خواستم سوارش بشم از خواب بيدار مي شدم همه این حرفا رو زدم چون مي خواستم بگم بد نيست همين الان هم بريم و آرزوهامون رو روي يه كاغذ بنويسيم و جايي بگذاريم كه كسي نتونه پيداش كنه. بعدش وقتي كه بريم سراغش خيلي راحت ما رو مي بره به دوران گذشته. دوران خوب و خاطره انگيز گذشته. نمي دونم چرا از ظهر تا حالا رفتم تو فكر. فكر اتفاقي كه افتاد. ميدونيد چي شد؟ ظهر كه داشتم مي رفتم خونه توي گرماي خيابوني كه اصلاً سايه نداشت، از توي پياده رو داشتم مي رفتم كه رسيدم به سر كوچه. اما بدليل ساختمان سازي يه عالمه ماسه ريخته بودن اونجا و فقط يه راه باريك براي عبور بود. رفتم سمت اون راه تا نخوام برم دور بزنم و از توي خيابون رد بشم. همين كه به هر سختي بود خودمو از اون شكاف باريك رد كردمو رفتم اون سمت و تا خودمو جمع و جور كردم ديدم يه نفر ايستاده اون سمت كوچه و داره منو نگاه مي كنه. حالا بزاريد بگم اون فرد كي بود. همه شما تا حالا ديديد آدمايي كه خونه ندارند. هر شب كنار خيابون مي خوابند، لباسشون كثيفه و البته پاره، غذا هم ندارند بخورند اما هيچ وقت گدايي نمي كنند. واضح بگم سرشون توي لاك خودشونه و كاري به آدماي دور و برشون ندارند. گاهي اوقات با خودشون حرف مي زنند. اگر شانس بيارن يكي پيدا مي شه كه يه عالمه خاك و شن و ماسه اضافي داره و مي گه برو اينا رو ببر يه جايي. بعد هم يه كم پول مي زاره كف دستش. هميشه موهاشون بلنده. تا بچه ها بخوان بهشون نزديك بشن دستشونو مي كشيم و مي گيم نرو اون طرف. اين ديوونست. خيلي از موضوع منحرف شدم. خلاصه تا به هر سختي بود از اون شكاف رد شدم و رفتم اون سمتش ديدم اين آقاهه اون طرف كوچه ايستاده و داره به من مي خنده. نگاهش كردم. بيشتر خنديد و سرشو تكون داد. من ديگه نايستادم و زود از اونجا رفتم. نزديك غروب كه باز داشتم از اونجا رد مي شدم ديدم داره ماسه ها رو ميريزه توي جوب تا اون راه باريك پهن تر بشه. از اون موقع تا حالا نمي تونم از فكرش در نيام. چي مي خواست بگه؟ اين آدما كين؟ تا حالا چند تاشونو ديديد؟ چرا ما فكر مي كنيم اينا دارن با خودشون حرف مي زنن؟ شايد يه كسي هست كه ما هيچ وقت نمي تونيم ببينيم يا بفهميمش اما اونا مي تونند. چرا به اونا ميگيم ديوونه؟ اصلاً چرا ديوونگي از نظر ما بده؟ چرا بده اگر آدم اينقدر راحت باشه كه هيچ چيز اين زندگي براش مهم نباشه؟ چرا ماها نمي تونيم بفهميم كه ديوونه ها چقدر راحتن؟ خوش به حالشون. اونا چيزي ندارند كه بخوان بهش دودستي بچسبن تا يه وقت از دستش ندن. خيلي راحتن. دوست داشتم ديوونه باشم. يكي از همين به قول خودمون ديوونه ها. خيلي بده همش بهت بگن اين كار رو نكن. اون كار ديوونه بازيه. چرا اينجوري مي كني. چرا اون طور حرف زدي... چرا .... چرا... چرا.. بسه ديگه. منم دوست دارم ديوونه باشم. دوست دارم مثل ديوونه ها رفتار كنم. چيكار به حرف ديگرون داريم؟ خودمون باشيم. هر جور كه دلمون مي خواد. هر كاري كه دوست داريد انجام بديد. از خنده ديگرون نترسيد. دوست داري داد بزني؟ خب داد بزن. مثلاً خود من عاشق اينم كه زير بارون بدوم. زير بارون اونقدر بدوم تا ديگه كوچه اي نمونده باشه كه ازش رد نشده باشم. ديگه قطره اي نباشه كه منو نديده باشه. دوست دارم كفشهامو در بيارم و بدوم. دوست دارم اونقدر قطره بارون رو لباسهام جمع بشن كه ديگه جاي يه قطره اضافي نباشه. دوست دارم بدوم. زير بارون. شماها چيو دوست داريد؟ نذاريد زماني برسه كه ديگه وقتي نداشته باشيد براي كارايي كه هميشه عاشقش بوديد. هر كاري دوست داري انجام بده. آدمها هر چي مي خوان بگن. بذار بگن ديوونست. اما نذار در حسرت يه لحظه ديوونه بودن بموني... سلام دوستاي خوبي كه هنوز منو همراهي مي كنيد. راستش من ديگه نمي دونم چه طوري بايد به شماها بگم و ديگه هم نمي گم نظراتتون رو به آدرس درست بفرستيد اما فقط يه چيز خيلي برام جالبه. خواهشمندم بگید علتشو چون خیلی کنجکاو شدم بدونم و اون اينه كه چرا چند نفر از شما نمي خواهيد همينجا حرفاتونو بزنيد تا ديگران هم در موردش نظر بدن. خواهشمندم حداقل علت اين كار رو برام بگيد. چند نفر ديگه از عزيزان چند اسم پيشنهاد دادند. اگر درست يادم مونده باشه زهرا همين اسم مسافر دلتنگي رو پيشنهاد داده بود، لادن گفته بود اسمشو بزارم پرنسس و دلتنگ و الهام( و البته فاطي) اسم خواب و بيدار رو پيشنهاد دادند. حالا نظر شماها چيه؟ در مورد اينكه خواسته بوديد سريع تر داستان رو بنويسم چند تا نکته رو بايد متذكر بشم: 1- نمي دونيد چقدر زجر آوره كه چند ساعت بشيني و تايپ كني اما بعد بزاريش توي دو سه قسمت و بدتر اينكه توي حداكثرپنج دقيقه تمامش خونده بشه. منم به خدا اونقدر بيكار نيستم كه همه وقتمو صرف تايپ و ويرايش اينا كنم. 2- بابا بالاخره اين داستان كه تموم نشده و من تا حالا دقيقاً نصفش رو براتون نوشتم. پس چيزي نمونده كه نوشته هام تموم بشن. 3- راستش منم اين روزا از بس هي تايپ و ويرايش كردم و به مطالب قبلي برگشتم قاطي كردم و اصلاً نمي تونم تمركز كنم و يه خورده ديگه از داستان رو بنويسم. پس شما عزيزان بايد يه خورده صبر خرج كنيد تا بتونيم با هم كنار بيايم. ممنون كه مثل هميشه منو تنها نمي گذاريد. از اتاق خارج مي شوي. خسته اي. حوصله دورنامه خواندن هم نداري. به طبقه بالا مي روي. مي خوابي. ساعتها مي گذرد و تو هنوز خواب هستي. حتي با صداي زنگ ساعت هم بيدار نشدي. بالاخره چشمانت را باز كردي. به ساعت نگاهي مي اندازي. ساعت تحمل است. با عجله به طبقه پايين مي روي. در ساختمان بسته است. آنقدر خسته بودي كه خواب اجازه نداد به ديدن اميدوار بروي. ولي هنوز يك سرگرمي ديگر باقيست. اتاقها. اين دور نوبت اتاق ششم است. به سمتش مي روي و در بسته آن را باز مي كني. ناگهان چيزي مي بيني كه اصلاً انتظار ديدنش را نداشتي. سرجايت خشك شده اي. اتاق خالي است. مانند دور اول. خالي خالي. فكر مي كني اشتباه كرده اي. به سراغ در پنجم مي روي با اينكه مطمئني اشتباه نكرده اي و اين دور نوبت در ششم بود. اتاق پنجم هم خالي خالي است. به سراغ در هفتم مي روي. آن اتاق هم خالي است. نمي داني چه اتفاقي افتاده. نمي تواني حدس بزني چه اتفاقي باعث شده كه اين دور هيچ ماجرايي در انتظارت نباشد. سردرگمي. به سمت كاناپه مي روي و روي آن مي نشيني. اتاق خالي فكرت را مشغول كرده. اصلاً نمي فهمي. ناگهان چيزي روي ميز توجهت را جلب مي كند. چه طور ممكن است چنين اتفاقي افتاده باشد؟؟ خداحافظ مسافر را برميداري. طبق آخرين خبرها شمار مسافراني كه از دور گذشته تاكنون از بين ما رفته اند به هفت نفر رسيد.آخرين فرد مسافر خانه دوستي است كه ساعتي پيش با ما خداحافظي كرد. ديگر مسافراني كه از دور قبل تاكنون عمرشان تمام شده به ترتيب: مسافر خانه صداقت، مسافر خانه محبت، مسافر خانه صفا، مسافر خانه همياري، مسافر خانه تلاش و بالاخره مسافر خانه اميد هستند. ناگهان حس عجيبي تمام وجودت را فرا مي گيرد. اميدوار.... اميدوار مرده. نه....نه... ادامه متن را مي خواني.. اين افراد كساني بودند كه تاكنون از بين ما رفته اند. بر اساس نظر بزرگان تغييرات اخير پلاسما باعث بوجود آمدن فضايي منفي شده. پرنسس تا چند دور قبل رفتاري تقريباً طبيعي داشت اما از چند دور پيش و حدوداً از زمان بوجود آمدن خانه دلتنگي تغييراتي در پلاسما بوجود آمده كه باعث حيرت همه شده است. اين تغييرات با مرگ شادي آغاز و تا كنون ادامه دارد. همچنين مسافران جديدي نيز كه به پلاسما وارد شده اند از جمله كساني هستند كه از كم عمرترين مسافران و همچنين از جمله افرادي هستند كه كمتر به پلاسما سفر كرده اند و بعضي از اين مسافران اولين بار است كه به پلاسما آمده اند مانند مسافر خانه سكوت كه بعد از دلتنگ اولين مسافر جديد پلاسماست. اگر اين وضع همين طور ادامه پيدا كند احتمال مي رود محيط پلاسما از افرادي غمگين، خشن و مانند آنها پر شود. ولي همه ما اميدواريم كه اين اتفاق به حقيقت نپيوندد. مسافران جديد كنار ميز است. گرچه از شنيدن رفتن اميدوار ناراحتي ولي دوست داري بداني اين مسافران جديد چه كساني هستند. آن را بر مي داري. جديدترين مسافران پلاسما از دور گذشته تاكنون چندين مسافر به پلاسما وارد شده اند كه در تاريخ پلاسما بي سابقه بوده است. چندين مسافر به خانه هاي جديد وارد شده اند. خانه هايي كه تا كنون كمتر ميزبان مسافري بوده اند. اين افراد مسافران خانه هاي نفرت، خشم، سكوت، كينه، دروغ، خيانت و غرور هستند. اولين بار است كه پلاسما ميزبان چنين مسافراني به طور همزمان است. به گزارش خبرنگار ما اين افراد جو پلاسما را دچار مخاطره كرده اند و براي همسايگان خود مزاحمت ايجاد مي كنند. مسئولان مربوطه در تلاشند تا آسيب هاي بوجود آمده را ترميم كنند ولي هر لحظه بر ميزان اين خسارات افزوده مي شود. همانطور كه گفته شد اولين بار است كه چنين اتفاقي در پلاسما رخ مي دهد و گرچه مسئولان را غافلگير كرده ولي تا حدودي توانسته اند بر اين آسيب ها فائق آيند. هنوز از خسارات بوجود آمده اطلاع كاملي در دست ما نيست ولي به محض رسيدن خبرهاي تازه مسافران پلاسما را در جريان قرار مي دهيم. از اتاق خارج مي شوي و به سمت دورنامه ها مي روي. – مسافران جديد- را بر ميداري و نگاهي به آن مي اندازي. باز هم خانه بغض با ورود مسافر جديدي پر شد. گرچه هنوز مدت زيادي از مرگ مسافر قبلي اين خانه نگذشته اما مسافر جديدي پا به اين خانه گذاشت. بله. باز هم بغض به سراغ پرنسس آمده. در اين صورت اشك بايد مرده باشد. -خداحافظ مسافر- را بر ميداري. بله اشك مرده و باز هم بغض آمده. نمي داني اين بغض چقدر عمر خواهد كرد. فقط مي تواني حدس بزني كه اين بار عمر زيادي خواهد داشت. اين بغض به اين زودي تبديل به اشك نمي شود. پرنسس دوست دارد سنگ باشد. سنگ نيز گريه نمي كند. پس اين بغض عمر زيادي خواهد داشت. به طبقه دوم مي روي. با صداي ساعت به خودت مي آيي. ساعت بي قراري است و تو نتوانستي بخوابي. اصلاً متوجه گذشت زمان نشدي. پنجره را باز مي كني. اميدوار منتظرت است. برايت دست تكان مي دهد. مي گويي—الآن مي آيم—و به طبقه پايين مي روي. همانطور كه از سالن عبور مي كني به درها نگاهي مي اندازي. بله. يك در ديگر. در پنجم باز است. ولي تو به سمت حياط مي روي. - سلام. - نمي خواستم ناراحتت كنم. - من كار بدي كردم كه بدون خداحافظي رفتم. معذرت مي خواهم. - اصلاً اشكالي ندارد. حق داشتي. من نبايد آنقدر سريع موضوع را مي گفتم. - ديگر درباره اش صحبت نكنيم. - هر جور كه راحت هستي. اينجا حوصله ات سر نرفته؟ - نه. چيزهاي زيادي است كه سرگرمم كرده اند. - و آن چيزها؟ - ...... مي خواستي به زبان بياوري اما نمي داني چطور بايد بگويي و يا اصلاً بايد بگويي يا نه. - مثلاًدورنامه- سرگرمي زياد است. شما كه دورنامه هم نمي خوانيد پس چطور حوصله تان سر نمي رود؟ - سن من زياد شده. ترجيح مي دهم در يك مكان گرم بخوابم. به فكر فرو مي روي. آيا اميدوار هم چيزي براي پنهان كردن دارد؟ آيا او هم مثل تو مي خواهد چيزي بگويد؟ نمي داني. - خسته به نظر مي رسي. - اوه....بله. اصلاً نتوانستم بخوابم. فكرم مشغول بود. - بله. درك مي كنم. نگاهي به گلها انداخت. - گلها ديگر تازگي هميشه را ندارند. نگاهي به آنها مي اندازي. بله. آنها پژمرده تر شده اند و فقط 16 دور تا جشن قلب باقيست. صداي ساعت را مي شنوي. ولي زنگ ساعت خانه دلتنگي نيست. اميدوار به تندي به خانه اميد نگاهي مي اندازد. - دير شده. هر چه سريع تر بايد بروم. ديگر نگران نباش. منتظر نمي ماند تا خداحافظي كني و با عجله مي رود. نگاهي به حياط مي اندازي. دوست نداري بايستي و حياط زرد و پژمرده را تماشا كني. به داخل ساختمان مي روي. به در پنجم نگاه مي كني. با خودت فكر مي كني اين بار چه اتفاقي رخ خواهد داد؟ آيا پرنسس از سنگي بودن خسته شده يا نه؟ تازه فقط چند دور گذشته. فكر نمي كني به اين زودي خسته شود. آرام آرام وارد مي شوي. اتاق برايت آشناست. ميز، تخت، صندلي و آن دستگاه. بر روي صندلي مي نشيني. منتظري تا ببيني اين بار چه اتفاقي مي افتد.انتظارت زياد طول نمي كشد. پرنسس وارد اتاق شد. به سمت كتابخانه رفت. كمي كتابها را جا به جا كرد. به نظر نمي آيد دنبال كتابي بگردد. برگشت و نگاهي به دستگاه انداخت. به سمتش رفت و آن را به كار انداخت. مانند آن دفعه شروع به نوشتن كرد ولي اين دفعه مثل اين است كه نامه اي مي نويسد. مدتي طول كشيد. فردي وارد اتاق شد. نگاهي به نوشته ها انداخت و آنها را خواند. ناگهان به سمت پرنسس برگشت و با عصبانيت فرياد زد... يعني چه؟ سنگ؟ مجسمه؟ مجسمه تنها؟ اينها يعني چي؟ خداحافظي مي كني؟ چرا؟ كي باعث شده؟... اما پرنسس حرفي نزد. نوشته ها را تمام كرد و به او گفت كه از اتاق خارج شود. آن فرد همان طور سؤال مي پرسيد. پرنسس به زور او را از اتاق خارج كرد. چند لحظه پشت در ايستاد و بعد رفت و روي صندلي نشست. به نقطه اي خيره شده. دارد فكر مي كند و تو دلت مي خواهد افكار او را بداني. همه جا پر از مه شد. ..................................................................................... دوباره به اتاق برگشتي. پرنسس هنوز روي صندلي نشسته. ناگهان سرش را تكان داد. چشمش به دستگاه افتاد. به سمتش رفت. پشت ميز روي صندلي نشست. به در اتاق نگاهي انداخت و مشغول شد. چند لحظه با آن كار كرد. ناگهان عكسي بر روي صفحه پديدار شد. جا به جا مي شوي تا عكس را بهتر ببيني. اوه... عكس ديوانه است. ولي... پرنسس به آن خيره شده. پرنسسي كه مي خواهد سنگ باشد. پرنسسي كه از عشق خسته شده. پرنسسي كه مي خواهد از ديوانه دوري كند. ناگهان عكس از صفحه دستگاه پاك شد. به نظر مي آيد كه پرنسس افكار تو را خوانده... ديگه نمي خواهم عكست رو داشته باشم. نمي خواهم ببينمت. هيچ وقت. بله. پرنسس با اين حرفش ثابت كرد كه مثل تو فكر مي كند. او مدتي به دستگاه خيره شد. بعد سرش را پايين انداخت. دوباره به فكر فرو رفت. همه جا را مه پر كرد. يك فضاي نا آشنا. يك در و پرنسس كه چند لحظه اي يك بار به در نگاهي مي اندازد. مدتي گذشت. ناگهان صداي زنگ در را مي شنوي. و پرنسس كه با عجله به سمت در رفت. در را باز كرد. كسي را نمي بيني. اما يكدفعه ديوانه جلوي در آمد. با پرنسس سلام و احوالپرسي كرد. بعد پرنسس به داخل ساختمان رفت. دوباره برگشت و به ديوانه گفت كه منتظر بماند. ..................................................................................... باز هم به اتاق برگشتي. باز هم پرنسس با عصبانيت سرش را تكان داد. مدتي سرش را ميان دستانش گرفت. سپس فرياد زد: بهش فكر نكن. ايستاد. كمي در اتاق قدم زد و سپس خارج شد. هنوز ناراحت است. هنوز بغض دارد. هنوز سنگي است. هنوز به ديوانه فكر مي كند. هنوز عاشق ديوانه است. آخه اينه رسمش؟ مگر با هم قرار نگذاشته بوديم؟ فقط ميايين و مي خونين، اگر خوشتون اومد كه يه سلام مي كنيد و مي گيد بَه بَه. اگر هم خوشتون نيومد همينطوري سرتونو ميندازيد پايين و ميريد بدون اينكه بگيد چرا بَده؟؟!! دست شما درد نكنه. مگر قرار نبود كمك كنيد يه اسم خوب براش پيدا كنيم؟ مگر قرار نشد راهنمايي كنيد تا عيبهاش برطرف بشه؟ بعضي ها هم كه لطف كردنو يه انتقاد mail كردند. ولي به چه آدرسي؟؟؟ آخه چقدر بگم اونايي كه گوشتون سنگينه من خيلي خيلي وقته كه آدرسمو عوض كردم. پس خواهشن به آدرس قبلي نفرستيد. حالا قشنگيش اينجاست گِله هم مي كنند كه چرا جوابمونو نمي دي. باور كنيد من خيلي بخوام به اون آدرس سر بزنم ماهي يه باره. پس خـواهـشـن نظراتتون رو يا به آدرس جديد( البته ديگه نميشه بهش گفت جديد) بفرستيد و يا در همين وبلاگ بنويسيد. حالا ببينم اصلاً گوش داديد من چي گفتم؟؟؟!!!... ..................................................................................... حالا جدا از اون مسائل... سلام به همه. راستش چند روز پيش اتفاقي به يه وبلاگ سر زدم و اونقدر خوشم اومد كه دلم نيومد اونو به شماها توصيه نكنم. البته نتونستم با نويسنده اش ارتباط برقرار كنم و ازشون اجازه بگيرم. اما همين جا از آقاي جلال صيدميري به خاطر جمع آوري اين مطالب تشكر مي كنم و اميدوارم منو ببخشند. خب حالا درباره اين وبلاگ: در اين وبلاگ سعي شده تا دنياي ناشناخته ديگري به تصوير كشيده شود. از چيرو چه مي دانيد؟ مردي كه به راستي اعجوبه اي در كف بيني و پيش گويي بود... آيا غولها يك افسانه اند؟ عجايب دانشمندي به نام شيخ بهايي... پروازهاي عجيب... و وحشتناك ترين يافته باستانشناسان (اين مطلب واقع جالبه. حتماً بخونيدش) و.... اگر مي خواهيد از راز اين وقايع بيشتر آگاه شويد به اين وبلاگ سر بزنيد: پيشگويان بزرگ و جهان در محاصره ارواح دست همگي درد نكنه. واقهاً زحمت كشيديد. جداً خسته نباشيد. لطف كرديد منو به باد سرزنش و انتقاد گرفتيد. خيلي ممنون. تنها تر از من پيدا نكرديد كه همتون عليهش دست به يكي كنيد؟ اشكالي نداره. من عادت دارم به اين چيزها و ناراحت نمي شم. اما يه طرفه قضاوت نكنيد. برا من خيلي درك يه مطلب سخت شده برا همينم وقتي به يادش مي افتم خيلي ناراحت ميشم. حالا اين نوشته رو اينجا مي زارم بمونه تا ديگه هيچ وقت يادم نره. اگر هم دوست داريد من پاكش كنم تا يه بار ديگه كه يادش افتادم و اين حرفامو تكرار كردم باز شما بتونيد منو سرزنش كنيد و هر چي خواستيد بهم بگيد. چطوره؟ شمايي كه ميگي من نمي دونم معني زندگي چيه خودت مي توني زندگي رو معني كني؟ بگو ببينم! زندگي يعني چي؟ و شمايي كه ميگي حالا اگر جاي من بودي يه چيزي... اون روي منو بالا نيارا!!! نگذار برا همه بگم دردت چيه تا ديگه روت نشه صحبت كني. آخه به تفكرات نادرست تو هم مي گن مشكل؟ اگر يه بار ديگه بگي .... و تويي كه منو ياد آرزوهام انداختي... چي بگم... ازت ممنون اما بهم قول بده اون موضوع رو هميشه بهم يادآوري كني. باشه؟ به هر حال از همه ممنون كه هنوز منو يادشون نرفته. يه قسمت ديگه از قصه رو نوشتم. شايد خوشتون نياد اما... در ضمن مي خواستم نكته اي رو ياد آوري كنم. همون طور كه مي دونيد در پلاسما روز وجود ندارد و به جاي روز دور دارند. اما من فراموش كردم به جاي روزنامه بنويسم دورنامه. از سميرا عزيز به خاطر دقتش تشكر مي كنم و از اين به بعد درستشون مي كنم اما اگر نشد قبلي ها رو هم درست كنم معذرت مي خوام. باز هم صداي زنگ. ساعت بي صبري است. به ديدن اميدوار مي روي. - امروز حالت چطور است؟ - بهترم. مي توانم بهتر با اين وقايع كنار بيايم. - خوب است.... از شادي خبر نداري؟ - نه هنوز دورنامه هاي اين دور را نخوانده ام. اميدوار جوري صحبت مي كند كه فكر مي كني اتفاقي كه نبايد بيافتد افتاده است. سكوت كرده. - اتفاقي افتاده؟ با اشاره سر جواب مثبت مي دهد. نگراني. با تعجب نگاهش مي كني. - شادي مرده. نمي تواني باور كني. تو بدون آنكه خودت بخواهي باعث مرگ شادي شدي. چشمانت را مي بندي. باور نمي كني. بدون آنكه حرف ديگري بزني به سمت ساختمان مي دوي. - صبر كن دلتنگ... صبر كن... نمي شنوي و به داخل ساختمان مي روي.به سمت دورنامه ها مي روي. عكس شادي در صفحه اول چاپ شده. يكي ديگر از مسافراني كه سالها در پلاسما زندگي كرد نيز با ما خداحافظي كرد. اين مسافر، مسافر خانه شادماني است كه از ديگر مسافران اين خانه عمر طولاني تري داشت. بله درست است. شادي مرده است و تو باعث مرگ او هستي. دور نامه را به روي ميز پرتاب مي كني و چيز ديگري نمي خواني. چون مي داني كه درباره تو و ارتباطت با مرگ شادي مطالب زيادي نوشته اند. ناگهان يكي از درهاي سالن توجهت را جلب مي كند. در چهارم. باز است. به كلي پرنسس را فراموش كرده بودي. او باعث همه ي اين اتفاقات است. باعث مرگ بغض، باعث بيماري و مرگ شادي. باعث بوجود آمدن تو. ولي نمي تواني خودت را مقصر نداني. پرنسس سنگي باز هم همان اتاق. همان ميز و تخت. ولي همه جا تاريك است. چراغي در يك گوشه اندك نوري ايجاد كرده كه مي تواني بوسيله نور كمش اطرافت را تشخيص بدهي. پرنسس را مي بيني. روي تخت خوابيده. چشمانش بسته است. به نظر مي رسد كه در خواب است. و آن صندلي. صندلي كه تو بايد بر رويش بنشيني. پس به سمتش مي روي و مي نشيني. پرنسس خوابيده. با نور چراغ صورتش كمي روشن است و تو مي تواني چهره اش را ببيني. خواب است. ناگهان لبخندي بر لبانش نقش بست. دوست داري بداني او چه خوابي مي بيند. انتظارت زياد طول نمي كشد. همه جا را مه گرفت. اين بار يك مكان غريب را مي بيني. به دليل مه كمي كه وجود دارد نمي تواني آن را تشخيص بدهي. فقط پرنسس را مي بيني و ديوانه. هر دو نشسته اند و به آسمان خيره شده اند. آنقدر ستاره در آسمان است كه مطمئني از نيمه شب هم گذشته. آن دو نشسته اند و به ستاره ها خيره شده اند. هيچ حرفي بينشان ردوبدل نشد. ناگهان پرنسس گفت چطور است مسابقه اي بگذاريم. هر كسي ستاره هاي بيشتري را شمرد برنده است. و شروع كردند به شمردن. هنوز مشغول شمردن هستند. ناگهان چشمان ديوانه بسته شد. پرنسس متوجه نشد. هنوز مشغول شمردن است. يكدفعه به ديوانه نگاه كرد و ديد كه چشمانش بسته است. او را صدا كرد: ديوانه؟ وقتي جوابي از او نشنيد خنديد و گفت من بردم. و او هم خوابيد. دوباره به اتاق برگشتي. هوا روشن شده. پرنسس تكاني خورد و چشمانش را باز كرد. لحظه اي گذشت. از روي تخت بلند شد و نشست. سرش را ميان دستانش گرفت. حالتش پريشان است. ناگهان فرياد زد: نمي خوام خوابت رو ببينم. دست از سرم بردار. صداي غريبه اي را مي شنوي كه پرنسس را صدا مي كند. او با عجله تخت را مرتب كرد و از اتاق بيرون رفت. تمام شد. همه چيز همين بود. به دور و برت نگاهي مي اندازي. به دنبال آن دفتر مي گردي. بله. آنجاست. روي ميز لابه لاي چندين كتاب و كاغذ. حس مي كني پرنسس از اين دفتر هم خسته شده. پرنسس ناراحت است. خيلي ناراحت. او دوست دارد سنگ باشد. از عاشقي خسته شده. نمي تواند كاري كند كه خواب ديوانه را نبيند. به همين دليل هم خيلي عصباني است. شادي از وجودش رفته. فقط در خواب ممكن است لبخندي بر لبانش بنشيند كه آن هم از شادماني نيست. بلكه بدليل رؤياست. پس هيچ تأثيري در شادي او ندارد. شادي در وجود پرنسس مرده. بله شادي مرده. پرنسس دوست دارد سنگ باشد. سنگي كه نه حس داشته باشد، نه عشق را بفهمد. پرنسس از عاشق بودن خسته شده. ديگه چقدر؟ آخه تا كي؟ تا كجا؟ چه جوري؟؟؟؟؟؟ همه چيز بسه. آهاي آدما!!!!! چه جوري مي تونيد اينقدر راحت زندگي كنيد؟ خوش به حالتون... به من هم ياد بديد... ياد بديد چه طوري زندگي كنم؟؟ به من هم ياد بديد... خواهش مي كنم... خدايا چگونه زيستن را به من نياموختي... هم اكنون در حال مردنم... كمك— ديگه از تو كمك نمي خوام.... يادته چقدر دستمو به سمتت دراز كردم؟ اونوقت تو با پررويي تمام دستمو گرفتي... اما در همون لحظه دست يه نفر ديگه هم در دستت بود... كمك--- ديگه از تو كمك نمي خوام.... خيانت.....خيانت.....خيانت..... كمك--- اين دفعه از يكي ديگه كمك مي خوام.....كمك... كمك--- خدايا كمكم كن.....چقدر مرگ خوبه...مرگ يه نعمته...خدايا اين نعمت رو براي من بفرست... كمك--- خدايا كمكم كن.....تا كجا؟ تا كي؟ تحمل اندازه اي داره...چرا من هميشه يادم ميره كه... كمك--- خدايا كمكم كن.....اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن...اعتماديست كه بر مردم دنيا كردم... كمك--- خدايا كمكم كن.....چقدر من ساده ام...چقدر احمقم... كمك--- خدايا كمكم كن.....ديگه طاقتم تموم شده...خدايا نمي خوام ديگه اينجا باشم... كمك--- خدايا كمكم كن.....خدايا ازت ممنونم كه بعضي وقتها واقعيات رو بهم يادآوري مي كني تا فراموششون نكنم... اما ديگه نمي تونم با اين واقعيات كنار بيام... خيلي سخته يه حقيقت تلخ رو فراموش كني و بعد دوباره بهت يادآوري بشه...چرا يادم نمي مونه؟ چرا شماها يادآوريم نمي كنيد؟ يعني چه؟... همه و همه تو را مقصر بوجود آمدن بغض و مريضي شادمان مي دانند. اصلاً دلتنگي پرنسس چه ربطي به تو دارد؟ نمي داني. خيلي خسته هستي. نفهميدي كي چشمانت بسته شدند و به خواب رفتي. ولي يك خواب راحت داشتي. خوابي راحت راحت كه تمام خستگي فكريت را از بين برد. باز هم صداي ساعت. ساعت بي صبري است. چشمانت را باز مي كني. آنقدر خسته بودي كه حتي نتوانستي به طبقه بالا بروي و همانجا روي كاناپه خوابت برد. بي حوصله اي. هنوز مطالب روزنامه تا حدي فكرت را مشغول كرده اند. آرام آرام به سمت در مي روي و از ساختمان خارج مي شوي. اميدوار منتظرت است. - دير كردي. با بي حوصلگي جواب مي دهي. - سلام. - مي دانم چه چيز تو را ناراحت كرده. راستش بعد از مدتها عكس شادمان در روزنامه توجهم را جلب كرد و مطالب را خواندم. - مهم نيست. - خودت را ناراحت نكن. همه اينها موقتي است. بارها و بارها كساني بوده اند كه بدون اينكه خودشان بخواهند باعث بوجود آمدن و مردن افراد ديگري شده اند. تو اولين فرد نيستي. - يعني شما هم مرا مقصر مي دانيد؟ شما هم مي گوييد من باعث مرگ بغض و مريضي شادمان شدم؟ - صبر كن. اينقدر زود قضاوت نكن. همه ي اينها طبيعي است. چند بار همين بغض باعث مرگ شادمان شده است. يك بار مرگ مهربان را بوجود آورد. چندين بار هم يأس باعث شده من مريض بشوم. بارها و بارها اتفاق هايي از اين قبيل افتاده است. اگر آنها در روزنامه نوشته اند به دليل اينكه حوادثي است كه زياد رخ مي دهد. حتماً تو روزنامه هاي دورهاي قبل را نخوانده اي چون مطمئنم كه حتماً چيزهايي شبيه به اين مورد در آنها نوشته شده است. به فكر فرو مي روي. اميدوار دوباره شروع به صحبت مي كند. - اينكه پرنسس دلتنگ شده و يا بغض كرده و يا شادي در قلبش كم شده به هيچ كدام از ما ربطي ندارد. حتماً موردي برايش اتفاق افتاده كه باعث دلتنگيش شده و تو بوجود آمدي. اين اولين بار است كه او دلتنگ مي شود و براي همه جالب است تا بدانند كه با بودن دلتنگي چه اتفاقهايي مي افتد. اينكه تو بوجود آمدي و اينكه با بودن تو بغض و شادي وضع خوبي ندارند به هيچ كس ربطي ندارد. همه اينها به خاطر اتاق شيشه اي است. اميدوار ساكت مي شود. به گوشه اي خيره شده است. دوست داري باز هم صحبت كند. از اتاق شيشه اي. انتظارت زياد طول نمي كشد. - ما وضع خوبي داشتيم. سالها پيش بود. همه چيز عادي بود. شادي، غم، شيطنت، اميد، عصبانيت، همه چيز بود. هر چيز به موقع. همه چيز طبيعي. گذشت و گذشت تا اينكه اتاق شيشه اي بوجود آمد. از آن پس همه چيز به هم ريخت. همه چيز غير طبيعي شد. با اشتياق و شتابان مي پرسي: -اتاق شيشه اي چيست؟ به نقطه اي خيره شده. - سالها پيش بود. اوايل سال. فقط چند دور از جشن قلب گذشته بود كه در روزنامه نوشتند پرنسس دستور داده اتاقي شيشه اي بسازند. اتاقي كه هيچ كس اجازه ورود را نداشته باشد. حتي خود پرنسس. او چيز با ارزشي داشت كه مي خواست در آن اتاق نگه دارد. - و آن چيز با ارزش چه بود؟ كمي سكوت مي كند. - عشق. - عشق؟ عشق به چه كسي؟ - آن سال پرنسس در جشن قلب شركت نكرد. همه تعجب كرده بودند. مي گفتند پرنسس چند روزي است كه از اتاق بيرون نيامده و از چيز با ارزشي نگه داري مي كند. چند دور بعد در روزنامه ها نوشتند كه پرنسس مي خواهد چيزي را در يك اتاق شيشه اي نگه دارد و آن چيز عشق بود. پرنسس عاشق شده بود ولي هيچ كس نفهميد او عاشق چه كسي است. به فكر فرو مي روي. ناگهان به ياد آن دختر مي افتي. و ديوانه... - يك سؤال. خانه اميد چند اتاق دارد؟ - من جاي زيادي اشغال نمي كنم. فقط يكي دو اتاق برايم كافي است. اما اينجا چهار اتاق دارد. - يك سؤال ديگر. شما تا حالا پرنسس را ديده ايد؟ - بله. پرنسس هر سال در جشن قلب به ديدن همه مي آيد. مشخصات پرنسس را از او مي پرسي. بله درست است. همان دختري كه تو در آن اتاقها مي ديدي پرنسس است. و ديوانه... به فكر فرو رفتي. وقتي به خودت مي آيي كه اميدوار رفته و صداي زنگ ساعت به گوش مي رسد. بله. ساعت تحمل است به داخل ساختمان مي روي. در سوم سالن باز است. اين بار با اشتياق فراوان به سمت در مي روي و داخل مي شوي. دختر را ميبيني. پرنسس. بله او پرنسس است كه اكنون روي تخت نشسته و چيزي در دستش است. نمي تواني ببيني چيست. هيچ چيز تكان نمي خورد. حتي صداي نفس كشيدن پرنسس را نمي شنوي. اتاق مثل مجسمه شده. ساكت و بي حركت. ناگهان صندلي را مي بيني. همان صندلي كه وقتي روي آن مي نشيني ماجرا شروع مي شود. پي به سمتش مي روي و مي نشيني. همه چيز همانطور ساكت مانده. به پرنسس نگاه مي كني. وقتي به چشمانش دقيق مي شوي مي بيني كه چيزي از آنها خارج شد. اشك. پرنسس دارد گريه مي كند. ولي خيلي آرام. آنقدر آرام و ساكت كه تنها صدا صداي افتادي اشك از گونه اش است. به فكر فرو رفته و گريه مي كند. ناگهان وسايل اتاق تغيير مي كند. حالا يك فضاي سبز و آزاد است. ولي خيلي واضح نيست. مثل اين است كه مه همه جا را گرفته. حدس مي زني كه اين افكار پرنسس است. ............................................................................................ سلام. ببخشيد كه وسط داستان مزاحم خوندنتون شدم. راستش نمي دونم چه جوري بگم. داستان رسيده به جاهايي كه اصلاً نمي تونم بنويسمش. نه اينكه شما غريبه هستيد. نه. مجبورم كه اين قسمت رو ننويسم. اما منو ببخشيد. مي دونم كه عصباني ميشيد ولي واقعاً نمي تونم بنويسمشون. فقط خلاصه اش اينه كه دلتنگ يكي ديگه از خاطره هاي پرنسس رو ميبينه. خاطره پرنسس و ديوانه. اينجاست كه نتيجه مي گيره پرنسس عاشق ديوانه شده. اصلاً هم هيجان انگيز نيست و خيلي هم بي معنيه اما باز نمي تونم بنويسمش. شايد مجبور شدم اين قسمت رو از داستان حذف كنم و به جاش يه چيز ديگه بنويسم. پس اگر چيز بهتري پيدا كردم حتماً به مطالب اضافه مي كنم. بازم معذرت مي خوام. حالا بقيه قصه رو بخونيد. ............................................................................................ پرنسس دفتر را باز كرد. همان دفتر است. دفتري كه پشت پنجره بود. قلمي را برداشت و شروع به نوشتي كرد. ناگهان قطره اشكي از چشمش به روي صفحه دفتر افتاد. پرنسس همچنان مشغول نوشتن است. ناگهان همانطور كه مي نويسد جمله ها را بلند خواند: ديوانه!!... ديگه خسته شدم. تو خسته ام كردي. فقط تو. چه فايده. براي تو هيچ اتفاقي نيافتاده. راحت داري زندگيتو مي كني. زندگي... چه كلمه غريبي. خيلي وقته مزه اش يادم رفته. ديگه اشكهام هم كاري نمي تونن بكنن. ديگه دعاهام هم فايده ندارن. ديگه هيچ كس منو دوست نداره. اشكالي نداره. من هم مي تونم سنگ بشم. ديگه چقدر بخندم؟ ديگه چقدر حرف بزنم؟ ديگه چقدر براي تو بنويسم؟ ديگه چقدر فكر كنم؟ ديگه چقدر اشك بريزم؟ اشكهاي پرنسس جاري شدند. او با صداي بلند گريه مي كند و تو براي اولين بار در زندگيت اين طور گريه كردن يك انسان را مي بيني. چند لحظه مي گذرد. كمي آرام شد. دوباره شروع مي كند: ديگه همه چيز بسه. از اين به بعد مي خوام سنگ بشم. سنگ. تو منو سنگ كردي. همينطور مي نويسد. مي نويسد و تو را ميان آن همه ابهام و سر در گمي رها مي كند. هنوز آواز چشمش آهنگ دلتنگي را تمام نكرده. او عاشق است و فقط تو مي داني كه عاشق ديوانه است. به پرنسس نگاه مي كني. هنوز جلوي دفتر نشسته. ولي ديگر نمي نويسد. ديگر اشك هم نمي ريزد. خشك و سرد و بي روح به كلمات خيره شده. دوست داري بداني كه او چه حسي دارد ولي نمي تواني. چون دفتر را بست و گوشه اي گذاشت. بعد هم از اتاق خارج شد. همه چيز تمام شد. بايد از اتاق بيرون بروي. روي كاناپه مي نشيني و به فكر فرو مي روي. اين چيزها، اين اتفاقها، حس مي كني برايت خسته كننده ولي در عين حال جذاب هستند. هر دور يك ماجرا... خواب... ساعت بي قراري... اميدوار... يك ماجراي ديگر... همه چيز مثل عقربه هاي ساعت تكرار مي شوند. پشت سر هم. تكراري و خسته كننده. ولي قسمت جذاب آن اين است كه هر دور يك اتفاق خاص، حرفهايي تازه، لحظه هاي نو به سراغت مي آيند و تو را به خود مشغول مي سازند. فكر ... فكر ... اين بار اتاق خالي نيست. يك تخت، كمد، آيينه، يك ميز و صندلي كه تو بايد روي آن بنشيني. روي ميز دستگاهي قرار دارد كه تو نمي داني چيست. به سمت صندلي مي روي و روي آن مي نشيني. دست و پاهايت بسته مي شوند. دوباره شروع مي شود... سر و صدايي مي شنوي. دختري وارد اتاق مي شود و روي صندلي پشت ميز مي نشيند. دكمه اي را فشار مي دهد و دستگاه شروع به كار مي كند. كمي به چهره دختر دقت مي كني. او را مي شناسي. همان دختري است كه در جشن ديده بودي. ولي به نظر مي رسد كه چند سال بزرگتر شده. دختر به صفحه دستگاه خيره شده. در حال خواندن مطلبي است. فرد ديگري وارد اتاق شد. از دختر پرسيد كه نوشته از طرف كيست و دختر جواب داد: ديوانه. هنوز مشغول خواندن نوشته است. گاهي لبخندي بر لبانش نقش مي بندد. گاهي آهي از حسرت مي كشد. هنوز او را نگاه مي كني. ناگهان چشمانش را بست. قطره اشكي كه گوشه چشمش بود را پاك كرد و آهسته از اتاق خارج شد. دستها و پاهايت باز شدند. به فكر فرو مي روي. اين دختر كيست؟ اين اتاقها و اين داستانها... ديوانه... اصلاً سر در نمي آوري. نمي تواني چيزي بفهمي. شايد همه اينها براي سرگرم كردن تو هستند. بله. اينها هم مي توانند يك نوع از وسايل سرگرمي باشند. به خودت مي آيي. دوباره اتاق را خالي مي بيني. همانطور كه روز اول ديده بودي. از اتاق خارج مي شوي. به سمت كاناپه مي روي و روي آن مينشيني. نگاهي گذرا به روزنامه مي اندازي. -خداحافظ مسافر- كم عمر ترين مسافر خانه بغض هنوز 1 دور از عمر آخرين مسافر خانه بغض نگذشته بود كه اين سفر به پايان رسيد. اين مسافر كم عمر ترين مسافر خانه بغض و يكي از كم عمر ترين مسافران پلاسماست. طبق آخرين گزارشها پرنسس در اين دورها بيشتر به اتاق شيشه اي سر ميزند و اين بار نتوانست مدت زيادي بغض خود را نگه دارد. پس بغضش تبديل به اشك شد. پرنسس در اين دورها خيلي كم تحمل شده و اولين بار است كه دلتنگي به سراغش آمده. احتمال ميرود كه وجود دلتنگي باعث شده كه بغض مدت زيادي نماند و گروهي بر اين اعتقادند كه عامل اصلي مرگ بغض وجود دلتنگ است. به هر حال همه ما براي پرنسس آرزوي سلامتي داريم و اميدواريم هر چه زودتر دلتنگيش از بين برود. باز هم اين جملات تكرار شدند. از بين رفتن دلتنگي يعني پايان عمر تو. ولي پرنسس؟ تا اين دور چيزي درباره پرنسس نشنيده بودي. پرنسس؟ اين سؤال از ذهنت بيرون نمي رود. ناگهان نگاهت به روزنامه هر روز با يك سفر مي افتد. در صفحه اول آن عكس دختري توجهت را جلب مي كند. دختر را قبلاً ديده اي. بله دختر خانه شادي است. اما حالا در تخت خوابيده و به نظر مي رسد كه بيمار است. مطلبي در زير عكس نوشته شده. آن را مي خواني. .. بالاخره بغض كار خود را كرد و با بوجود آمدن و مردنش شادمان را مريض كرد. از دوري كه بغض بوجود آمد حال شادمان رو به وخامت رفت و هنگامي كه عمر بغض تمام شد شادمان نيز وضع بدتري پيدا كرد. گرچه به گفته بزرگان هنوز شادي از قلب پرنسس نرفته و فقط با بوجود آمدن بغض و اشك، شادي جاي كمتري در قلب پرنسس اِشغال كرد. به گفته بعضي از زماني كه دلتنگ به پلاسما آمده پرنسس بيشتر بهانه مي گيرد و بيشتر به سراغ اتاق شيشه اي ميرود. مرگ بغض نيز نشانه طولاني بودن سفر دلتنگ است. همچنين به گفته آنها وخامت حال شادمان نيز به همين مسأله مربوط مي شود. چون تا وقتي كه دلتنگ در پلاسما نبود بغض كمتر به سراغ پرنسس مي آمد. بغض بدون دلتنگي نيز عمر بيشتري داشت. شايد كم عمري بغض به دليل وجود دلتنگ نباشد. البته تا چند دور ديگر اين فرضيه به اثبات ميرسد. آسمان آبی را به خاطر غروب قرمزش دوست دارم. خصوصا در شبها. ستاره ها مرا به یاد تو می اندازند. به آسمان خیره می شوم. مرا می بیند. می پرسم: می دانی راز چیست؟ جواب می دهد: هر چیزی که تو از دیگری پنهان کنی راز است. می پرسم:همه چيز مي تواند راز باشد؟ مي گويد: راز تو چيست؟ مي پرسم: اگر بگويم باز هم راز است؟ مي گويد: مگر آن چيز را از من پنهان مي كني؟ جواب مي دهم: نه.درست است. آیا عشق هم می تواند راز باشد؟ می پرسد: دوست داشتن؟ جواب مي دهم: بله. مي پرسد: دوستش داري؟ مي گويم: بله،خيلي زياد. سكوت مي كند. مي پرسم:اين راز نيست؟ مي پرسد:از او پنهان مي كني كه دوستش داري؟ جواب مي دهم: بله. مي گويد: پس راز است. مي گويم:چقدر ستاره هايت قشنگ هستند. مي پرسد: دوستش داري؟ جواب مي دهم: خب بله. اشكالي دارد؟ سكوت مي كند. مي پرسم: بايد به او بگويم؟ ---سكوت--- مي گويم: چطور است به او نگويم؟ ---سكوت--- مي پرسم: راز اين سكوت چيست؟ باز هم سكوت... مي پرسم: تو ستاره هايت را دوست داري؟ جواب مي دهد: بله.خيلي زياد. مي پرسم: اين يك راز است؟ مي گويد: نه.چون ستاره ها مي دانند كه دوستشان دارم. مي پرسم: دوستشان داري؟ مي گويد: بله. سكوت مي كنم. مي پرسد: چيزي نمي گويي؟ سكوت... مي گويد: و حالا تو هم راز اين سكوت را مي داني. پس ديگر راز نيست. هيچ چيز براي هميشه راز نمي ماند. پس به او بگو. مي پرسم:اگر بگويم فاصله بين من و او بيشتر نمي شود؟ ولي آسمان شب مي رود.با همه ستاره هايش. و من سكوت مي كنم. و باز هم سكوت... --- تقديم به او كه دوست داشتن را مانند پرواز با نوايي عاشقانه به من ياد داد--- روزنامه – هر روز با يك سفر- در دستانت است. باز هم خانه اي ديگر توسط مسافر جديدي رنگي به خود گرفت. اين فرد جديد مسافر خانه بغض است. گرچه تا كنون افراد زيادي در اين خانه سكونت كرده اند ولي تا كنون كسي نتوانسته ميانگين عمر آنها را مشخص كند. سالها پيش فردي فقط چند دور در اين خانه دوام آورد. ولي افرادي هم بوده اند كه عمر آنها به چند سال نيز رسيده است. به هر حال اميدواريم كه اين مسافر نيز مدت زيادي اينجا نباشد. گر چه... ادامه مطلب را نمي خواني و روزنامه را به روي ميز پرتاب مي كني. چرا همه آرزو دارند كه هيچ مسافري عمر طولاني نداشته باشد؟ اصلاً چه كساني اين روزنامه ها را مي نويسند؟ يكي ديگر را بر ميداري -آخرين اخبار- وسط صفحه تيتر قسمتي توجهت را جلب مي كند: 20 دور تا جشن قلب 80 دور از اين سال گذشته و فقط 20 دور تا جشن قلب باقيست. جشني كه تمام مسافران انتظار آن را مي كشند. طبق گفته محققان، جشن اين سال از سال قبل باشكوهتر خواهد بود چون بدن از نظر جسماني بيشتر تقويت شده و قلب نيز بهتر كار مي كند. پيش بيني مي شود تا 20 دور آينده وضعيت قلب نيز بهتر شود و جشن را با شكوهتر كند. براي همه مسافران پلاسما جشن خوبي را آرزومنديم. جشن قلب؟ تا اين لحظه اسمش را نشنيده بودي. روزنامه نيز چيز ديگري در اين باره ننوشته. فكري به نظرت مي رسد. بهتر است از اميدوار بپرسي. او حتماً تاكنون چندين بار در اين جشن حضور داشته. پس بايد تا ساعت بي صبري منتظر باشي. به طبقه بالا مي روي و روي تخت دراز مي كشي. چشمانت بسته مي شوند و به خواب فرو مي روي. دوباره صداي ساعت بيدارت مي كند. ساعت دلتنگي است. با عجله از تخت برمي خيزي و به طبقه پايين مي روي. شتابان به سمت در ساختمان قدم بر مي داري. اما چيزي توجهت را جلب مي كند... يكي از درهاي سالن باز است. دومين در. مي خواهي به سويش بروي و وارد شوي اما يادت مي آيد كه بايد سوالي از اميدوار بپرسي. نگاهي به در مي اندازي ولي به سمت در ساختمان بر ميگردي. با عجله خودت را به حياط مي رساني. اميدوار منتظرت است. - سلام - سلام - خوشحالم كه دوباره شما را مي بينم. - اوضاع چطور است؟ با اينجا كنار آمده اي؟ - تا حدودي. راستي يك سوال دارم. - بپرس. - جشن قلب چيست؟ در روزنامه فقط مطلب كوتاهي در اين باره نوشته بود. - جشن قلب؟ آهان. جشن قلب هر سال برگزار مي شود. سال قبل واقعاً جشن خوبي داشتيم. اين جشن وقتي برگزار مي شود كه پلاسما به قلب مي رسد. آنوقت همه جا پر مي شود از گل و گياههاي تازه و شاداب. همه جا تميز و لذت بخش خواهد شد. سال قبل يكي از بهترين جشنهاي قلب را داشتيم. واقعاً به ياد ماندني بود. در دوري كه به قلب مي رسيم تمام درها باز مي شوند. حتي در ورودي به هر خانه. آنوقت همه مي توانند رفت و آمد كنند. واقعاً دور باشكوهي است. اين طور كه به نظر ميرسد دو سوم از سال را گذرانده ايم. پس حدوداً 30 دور تا جشن باقيست. - 19 دور. تا جشن قلب 19 دور مانده. در روزنامه نوشته شده بود كه اين سال وضعيت قلب بهتر از سالهاي ديگر خواهد بود و جشن نيز با شكوهتر است. - اگر روزنامه نوشته حتماً همين طور خواهد بود. من زياد روزنامه نمي خوانم و اطلاع ندارم. ديگر بايد بروم. اميدوارم جشن اين سال خاطره خوبي برايت باشد. تا دور بعدي.. - مي بينمتان. حالا تا حدودي با اين جشن آشنا شده اي. در دور جشن كه همه درها باز مي شوند و همه مي توانند با يكديگر ملاقات كنند پس تو هم مي تواني دختر خانه شادي را ببيني. بله حتماً به ديدنش خواهي رفت. به دور و برت نگاه مي كني. سبزه ها از دور قبل پژمرده تر شده اند. ديگر شادابي آن دور اول را ندارند. گرچه آن موقع هم زياد شاداب نبودند. به سمت حوض بر مي گردي. كمي به فكر فرو ميروي. ناگهان به ياد درهاي سالن مي افتي.با عجله به داخل ساحتمان مي روي. در هنوز باز است. وارد مي شوي. هنوزم نمی دونم کار درستی بود که نوشته هامو برای شماها نوشتم یا نه. البته می دونم که اونایی که خوششون نیومده دیگه منو همراهی نمی کنن و کسایی هم که مجبورن خوششون بیاد دوستدار شما ـ پرواز يك سالن. سالني بزرگ كه براي ميهماني سالروز تولد تزيين شده. و پنجره. همان پنجره است. به سمتش مي روي. آن را باز مي كني و به پايين نگاهي مي اندازي. دو پنجره ديگر درست در پايين اين پنجره قرار دارند.اوه.... از اينجا خانه هاي كناري هم ديده مي شوند. خانه اميد، خانه شادي، خانه غرور با حياطي پر از برگهاي زرد و ده ها خانه ديگر كه تو آنها را نمي شناسي. يكباره در پشت يكي از پنجره هاي خانه شادي فردي را مي بيني. يك دختر. دختر خانه شادي. تو را نگاه مي كند. لحظه اي به او خيره مي شوي. حس مي كني لبخندي بر لبانش نقش بسته. ولي مي رود. ديگر او را نمي بيني. به پنجره پشت مي كني. سالن روبرويت است. فراموش كرده بودي كه به مكان تازه اي وارد شده اي. نزديك پنجره يك صندلي عجيب قرار دارد. بر رويش مي نشيني. ناگهان دستها و پاهايت بوسيله بستهايي به صندلي قفل مي شوند و همه جا تاريك مي شود. چند لحظه مي گذرد و تو سعي مي كني تا دستهايت را باز كني. نوري آرام آرام سالن راروشن مي كند.چيزي را كه مي بيني تعجب زده ات كرده. تمام سالن پر شد از افرادي كه معلوم است به جشن دعوت شده اند. صداي همهمه بلندي به گوش مي رسد. هر چند نفر گروه به گروه مشغول صحبت كردن هستند. ناگهان فضا تاريك مي شود. همه جا به غير از چند صندلي كه چند نوجوان روي آنها نشسته اند. به نظر مي آيد كه هر كدام به نوبت لطيفه اي را تعريف مي كنند چون هر چند لحظه يك بار بعد از صحبت يك نفر همگي شروع به خنديدن مي كنند. دوباره همه جا تاريك شد و اين بار فقط صورت يكي از آنها روشن است كه مشغول صحبت است. صورت فرد ديگري نيز روشن شد. دختري كه با اشتياق به صحبتهاي نوجوان ديگر گوش مي كند. اما نه. او فقط به آن نوجوان خيره شده اما صحبتهايش را نمي شنود چون وقتي همه شروع به خنديدن كردند فقط او بود كه نمي خنديد. برق رضايت را در چشمانش مي بيني. دوباره همه سالن روشن مي شود. لحظه اي از دختر چشم بر نمي داري. دوست داري بداني او چه حسي دارد. نگراني، دلهره، دلتنگي... چشمانت را باز مي كني. يادت نمي آيد كه آنها را بسته بودي. دست و پاهايت باز شده اند. سالن خالي است. فقط دري كه از آن داخل شدي هنوز باز است. بلند مي شوي و به سمت پنجره مي روي. كسي را در خانه شادي نمي بيني. از همان راهي كه رفته بودي بر مي گردي. روي كاناپه مي نشيني. خسته اي. يك روزنامه را بر ميداري و نگاهي به مطالبش مي اندازي. روزی نیست که این شعر فروغ رو برا خودم تکرار نکنم. امروز خواستم یه قسمتشو برا همه بنویسم. خیلی قشنگه نه؟؟ " ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دو رویی و جفای ساکنان خاک کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست تا که کام او ز عشق خود روا کنم لعنت خدا به من اگر به جز جفا زین سپس به عاشقان با وفا کنم ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سر به دامن سیاه شب نهاده اید ای ستاره ها کز آن جهان جاودان روزنی به سوی این جهان گشاده اید رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟" فروغ فرخزاد سلام. یه سلام آبی آبی. یه سلام سفید سفید. یه سلام سبز سبز. راستش هنوز نمی دونم چطور راضی شدم به قول بعضی ها دل نوشته هامو اینجا بنویسم. نمی دونم منی که همیشه حرفام عوض نمی شدند چه جوری نوشته هایی رو که تا امروز به جونم بسته بودند و هیچ کسی هم حق نزدیک شدن بهشون رو نداشت در معرض دید همه گذاشتم. یه حس عجیبی دارم. حس می کنم همه زندگیمو حراج کردم. همه گذشتمو... به خودم قول دادم که دیگه از خوندن اون مطلبها و یاد آوریشون ناراحت نشم. اما مثل اینکه چشمام دارن بد قولی می کنند... به هر حال مجبورم بعضی از قسمتهای نوشته هامو حذف کنم. نپرسید چرا. چون نمی تونم بگم. اما خب امیدوارم خوشتون بیاد. و امیدوارم با نظراتتون کمکم کنید تا پایان این داستان مثل دوستی من و شماها قشنگ باشه. تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست از خواب بيدار مي شوي. با صداي زنگ. زنگ ساعتي كه قبلاً آن را نديده بودي. مي نشيني. به اطرافت نگاه مي كني. نه. رويا نبوده. همه ي آن اتفاقها، آن سالن، آن درها، همه و همه واقعيت داشتند. به ساعت نگاهي مي اندازي. ساعت بي صبري است. با عجله از روي تخت بلند مي شوي و به طبقه پايين مي روي. در ورودي ساختمان باز است. به سوي حياط مي دوي. همان حياط است. همان گلها، قفس، حوض و در. به سمت در مي روي. تلاش مي كني بازش كني اما نمي تواني. صدايي مي شنوي: تلاشت بيهوده است. به سمت صدا بر مي گردي.از روي ديوار خانه كناري است. يك پيرمرد.او را مي شناسي. به سويش مي روي. -سلام. -سلام. -شما همان پيرمرد خانه اميد هستيد؟ -بله و اسمم اميدوار است. -خوشبختم. من هم دلتنگ هستم. دلتنگ؟ از كجا اين اسم به ذهنت رسيد؟ نمي داني. -شنيدم مسافر جديد آمده گفتم سري بزنم.چون من تنها هستم. خانه آن سمت هميشه متروك بوده. آنجا خانه نفرت است. به ياد ندارم كسي آنجا زندگي كرده باشد. آخر مي داني من خيلي وقت است كه در پلاسما هست. من اينجا تنها هستم. يعني تا الآن تنها بودم. اما احساس ناراحتي نمي كنم. فقط دلتنگم.براي كي يا چي نمي دانم. -اينجا همه فقط يك حس دارند. البته در بيشتر مواقع. تو هم حس دلتنگي بيشتراز ديگر حس ها به سراغت خواهد آمد. من بايد بروم. اگر بيشتر بمانم مجبور مي شوم تمام شب را در سرماي حياط باشم.تا بعد.. -تا بعد. اينجا پلاسماست. كشور دوستي، شهر وفا، خيابان عشق، كوچه محبت، شماره دلتنگي. تو مسافري. مسافر اين خانه، اين كوچه، اين شهر و اين كشور. تو مسافر پلاسما هستي. ناگهان به ياد آن پنجره مي افتي. دور حياط را نگاهي مي اندازي. آنجاست. به سمتش مي روي. حالا ديگر خيلي به آن نزديك شده اي. آن دفتر را مي بيني. پنجره را لمس مي كني ولي نمي تواني دفتر را برداري. آن طرف پنجره را نگاه مي كني. چيزي معلوم نيست. هيچ چيز. فقط آن دفتر. به سمت صندلي مي روي و روي آن مينشيني. به پنجره نگاهي مي اندازي. سرت را بالاتر مي بري. پنجره طبقه دوم را مي بيني. ولي... بالاتر از آن يك پنجره ديگر هم وجود دارد. به فكر فرو مي روي. تا كنون اين پنجره را نديده بودي. اين ساختمان نيز بيشتر از دو طبقه ندارد. پس آن پنجره كجاست؟ ناگهان صداي ساعت را مي شنوي. بله. ساعت تحمل است. به سمت در مي روي. دوست داري آن پنجره را پيدا كني. وارد سالن مي شوي... اولين در از سمت چپ باز شده است. يادت نمي آيد كه آن را باز گذاشته باشي.به سمتش مي روي. در را بيشتر باز مي كني... چيزي درون اتاق مي بيني كه مطمئني قبلاً آن را نديده بودي. يك در. فوراً به سمتش مي روي و آن را باز مي كني. پله. فقط و فقط پله مي بيني. بالا مي روي. يك، دو، سه،...، چهل و نه، پنجاه پله را پشت سر مي گذاري و به يك در ديگر مي رسي. بازش ميكني و داخل مي شوي. اينجا پلاسماست. كشور دوستي، شهر وفا، خيابان عشق، كوچه محبت، شماره دلتنگي. اينجا دلتنگي است. بفرماييد داخل. وارد مي شوي.يك حياط بزرگ، هر طرف آن گل و درخت و چمن، يك طرف يك صندلي چوبي، طرف ديگر يك حوض. آن طرف تر يك قفس بدون پرنده، روبرويش يك شاخه گل نيلوفر تنها. آن گوشه يك پنجره، كف پنجره يك دفتر.سمت چپش يك در. وارد مي شوي. يك راهروي باريك كه فقط يك نفر مي تواند از آن عبور كند. روي ديوار كاعذي مي بيني. نزديك مي شوي و آن را مي خواني: توجه توجه اينجا خانه دلتنگي است. كوچه محبت، خيابان عشق،اينجا پلاسماست.هركس وارداين ساختمان شود هيچ وقت اجازه خروج نخواهد داشت. هيچ كس نيز اجازه وارد شدن ندارد( البته به جز يك دور در سال).اينجا فقط جاي يك نفر است. خوش آمديد. ناگهان در به رويت بسته مي شود. وحشت تمام وجودت را فرا مي گيرد. به سمت در مي روي. تلاش مي كني بازش كني اما نمي تواني .خسته مي شوي . مشت محكمي به در مي زني و پشت به آن روي زمين مي نشيني. دلتنگي. يكدفعه كاعذ ديگري توجهت را جلب مي كند. بلند مي شوي و به سويش مي روي.يك نوشته ديگر: توجه اينجا خانه دلتنگي است. كوچه محبت، خيابان عشق. اينجا پلاسماست. اولين مسافر.خوش آمديد. اين خانه همين تازگي ها ساخته شده و شما اولين مسافر اينجا هستيد. اينجا خانه دلتنگي است. اولين مسافر. در اين خانه همه امكانات براي اقامت شما وجود دارد. شما هميشه در اين خانه خواهيد ماند تا زمانيكه عمرتان تمام شود. اولين مسافرو تنها مسافر. عصر هاازساعت بي صبري تا ساعت تحمل در ساختمان به روي شما باز مي شود و مي توانيد به حياط برويد. به شما اطمينان مي دهيم كه هيچ راه خروجي وجود ندارد. پس خود را خسته نكنيد. خانه سمت چپ خانه غرور است. خانه غرور فعلاً خاليست چراكه عمرافرادي كه به آن واردمي شوند بسيار كم است. خانه سمت راست خانه اميد است. در اين خانه پيرمردي زندگي مي كند. اين پيرمرد سالهاست كه اينجاست و هنوز به آزاد شدنش اميدوار است. خانه روبرو خانه شادي است. اين خانه هم چندين و چند بار محل سكونت دختران بوده است. هم اكنون نيز دختري بانشاط درآن زندگي مي كندكه هميشه خوشحال است. هر دختري كه دراين خانه بوده بر روي ديوار نشانه هايي حك كرده است. اكنون تنها يك اتاق بدون اين نشانه ها وجود دارد.اولين مسافر. شما در خانه دلتنگي هستيد. اميدواريم كه از اين خانه راضي باشيد. با اميد از بين رفتن دلتنگي ها. اخم مي كني. از بين رفتن دلتنگي يعني پايان عمرت. توجهي نمي كني و به در بسته خيره مي شوي. اكنون ديگر همه چيز را مي داني. در اين خانه تنها مانده اي و معلوم نيست تا كي زنده خواهي ماند. به فكر فرو مي روي. چشمت به روشنايي انتهاي راهرو مي افتد.يك در نيمه باز است. به سمتش مي روي. در را باز مي كني و داخل مي شوي... يك سالن بزرگ با چراغهايي زيبا. چند راحتي بزرگ. تعدادي وسايل سرگرمي. چندين روزنامه با عناوين مختلف: مسافران جديد- سرگرمي هاي درخواستي- خداحافظي- هر روز با يك سفر و ... دور تا دور سالن به فاصله هر چند متر دري قرار دارد. آنها را مي شماري. خيلي زيادهستند...52...53...54...55 در.تعجب مي كني. اين همه اتاق و تو يك نفر!!! داخل اين اتاقها چه چيزي مي تواند باشد؟ نمي داني. به يكي از درها نزديك مي شوي و آن را باز مي كني. خالي است. اتاقي خالي خالي. به سمت در بعدي مي روي. آنهم خالي است. بعدي، بعدي، بعدي... همه خالي هستند. به سمت ديگر سالن مي روي. هر دري را كه باز مي كني فقط يك اتاق خالي مي بيني. به دنبال آن پنجره مي گردي. پنجره اي كه رو به حياط بود و يك دفتر بر روي آن قرار داشت. پيدايش نمي كني. دست از تلاش بر مي داري. وسط سالن چندين پله وجود دارد كه به طبقه بالا مي رود. از آنها بالا مي روي. در اين طبقه فقط يك در وجود دارد. آن را باز مي كني. يك اتاق بزرگ، يك تخت زيبا، كمدهاي چوبي، ميز و صندلي تحرير، چندين تابلو زيبا بر روي ديوار و يك پنجره... به سويش مي روي. خوشحالي كه بالاخره آن را پيدا كرده اي. بازش مي كني. ولي از دفتر خبري نيست. نگاهي به حياط مي اندازي. ناگهان چيزي مي بيني. همان پنجره. دفتر هم كف پنجره است. دقيقاً پايين پنجره اتاق. به طبقه پايين مي روي و تلاش مي كني تصور كني پنجره در كدام سمت قرار دارد. اما هر دري را كه باز مي كني از پنجره خبري نيست. اتاقهايي خالي خالي. دلتنگي. از بيهوده گشتن دست بر مي داري. به طبقه دوم مي روي و مي خوابي. يك خواب راحت. سلام. چند وقت پیش یه نفر آدرس وبلاگشو برام فرستاده بود.به خودم گفتم چطور آدمها می تونند نوشته هاشونو در معرض دید همه قرار بدن؟ اما حالا خودمم تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم. حدود ۱۰ ماهه که شروع به نوشتن یه داستان کردم. خیلی ها هنوز نمی دونند که دارم داستان می نویسم. همیشه این کارو مخفیانه انجام دادم.اما چند نفری هم تونستند با هزار حقه چند صفحشو بخونند. نمی دونم خوشتون بیاد یا نه اما برای من که خیلی ارزش دارند. چون همه این مطالب رو وقتهایی نوشتم که دلتنگی به سراغم می اومد. بیشترش هم اتفاقهایی هست که برای خودم افتاده و شاید شخصیت های داستان رو بشناسید. هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. پس شما لطف کنید و در انتخاب یه اسم مناسب کمکم کنید. همچنین اگر تونستید شخصیت ها رو حدس بزنید حدستون رو بگید تا درست و غلطشو براتون مشخص کنم. امیدوارم بتونم این داستان رو تموم کنم.البته به کمک نظرات شما عزیزان.
هنوز منو ترک نکردند و قول دادند که ترک نکنند. به هر حال از همتون ممنونم که هنوز منو فراموش نکردید. 
| Design By :
Night Skin |

