پرواز
یه عذر خواهی بدهکارم که این روزا وقت نمی کنم بیام به همه سر بزنم اما همه میان و منت میذارن. دست شما درد نکنه. یکی هم مثل من این روزا نمی تونه بیاد آپ کنه و گفته بود برای شما که خوب شده یه مدت از دست نوشته های من راحت شدید. اما من می دونم که شماها چقدر دلتون برای داستان من تنگ شده بعد از یه مدت طولانی بالاخره دلم زبون باز کرد. منم فوراْ کاغذ و قلم رو برداشتم و هر چی گفت نوشتم. گفتم شاید حرفهاش به درد وبلاگ بخوره( قضیه بحرانی کمبود و اینا...) وقتی حرفهاش تموم شد نگاه کردم دیدم ۴ صفحه حرف زده. تعجب کردم چون دل من اینقدرها پرحرف نیست. برگشتم اول نوشته ها و شروع کردم به خوندن ببینم چی گفته. وااای حالش خراب بود. باهاش دعوا کردم. گفتم تو چه دلی هستی همش یا گرفته ای یا یه حرفای عجیب میزنی. بعضی وقتها هم اونقدر میریزی به هم که ارور میدی بابا خوب به تو هم میگن دل. مردم دل دارن ما هم دل داریم!! ببین دلهای بقیه چقدر خوبن. خلاصه خیلی باهاش دعوا کردم اما اون هیچی نگفت. پشیمون شدم. خواستم یه جوری جبران کنم گفتم بیام و حرفهاشو اینجا بنویسم اما هر کاری کردم نشد. نمی دونم چرا اما وقتی ثبت مطلب رو میزدم تا به قول خودش بازسازی کنه ارور میداد. یه دفعه شنیدم دلم یه چیزی گفت. درست متوجه نشدم. بهش گفتم نشنیدم میشه دوباره بگی؟؟!! گفت اینا رو پاک کن و هر چی من میگم بنویس. همرو پاک کردم و گفتم بگو می نویسم. اما یه جمله بیشتر نگفت!!!!!.......... "سرمایه های هر دلی حرفهائیست که برای نگفتن دارد" تصویر برگرفته از وبلاگ چار دیواری اول یه سوال: خیلی تابلو هست که مطلب کم آوردم؟ خب اصلاْ دوست دارم. این کارا به شماها نیومده. و تحویل کاراش مونده و داستانشو هم بسته و گذاشته یه گوشه و وقت نوشتن وبلاگ هم نداره باید چی کار کنه؟ حق دارم دیگه... این فال رو به نیت هممون گرفتم. ولی حرف خوبی به من زد. شما هم بخونید شاید به شما هم چیزی گفته باشه. صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم دل دیوانه ار آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محالست که تحریر کنم با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم آنزمان کارزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش بتزویر کنم نیست امید صلاحی زفساد حافظ چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم پرواز ........................................................................................................................................... بيدار شدي. نه با صداي زنگ ساعت. بلكه با صداي همهمه اي كه به گوش مي رسد. چشمانت را باز مي كني. اينجا كجاست؟ نمي داني. يك اتاق با تعدادي تخت خواب و چند كمد. فقط همين. و يك در. به سمتش مي روي و بازش مي كني. چيزي را كه ميبيني باور نداري. فكر مي كني هنوز هم خواب هستي. چشمانت را باز و بسته مي كني. نه. درست ديده اي... اميدوار و شادمان به سويت مي آيند. - حالت چطور است؟ - سلام. به جمع ما خوش آمدي. اما تو هنوز خيره آندو و ديگر افرادي كه در سالن هستند را نگاه مي كني. اميدوار متوجه مي شود و مي گويد - تعجب نكن. بيا بنشين تا همه چيز را برايت بگويم. مي نشيني. چندين نفر به تو سلام مي كنند. چندين نفر نيز فقط نگاهت مي كنند. اينجا كجاست؟ اين تنها سؤالي است كه به ذهنت مي رسد. پس از اميدوار مي پرسي. - اينجا كجاست؟ من ... شما... اينجا... - عجله نكن. اميدوار به آرامي كنارت مي نشيند. - الان همه چيز را مي گويم. خب مي داني كه عمر افراد در پلاسما متفاوت است. مثلاً خود من چندين سال در پلاسما بودم اما عمرم تمام شد. و شادي هم همينطور و دهها نفر ديگر كه اينجا هستند و البته تو... نمي فهمي اميدوار چه مي گويد. با تعجب نگاهش مي كني. منظورت را متوجه مي شود. - بگذار بهتر بگويم. افرادي كه در پلاسما عمرشان تمام مي شود به اينجا آورده مي شوند. اينجا گلبول سفيد است. اين گلبول در كنار قلب توقف كرده و فقط وقتي كه خطري بدن را تهديد كند از اينجا به سمت ميكروب ها مي رود و ما مجبوريم آن را همراهي كنيم. اگر از خطرات بدون آسيب عبور كرد، دوباره به اينجا باز مي گردد ولي اگر قرباني شد، ما نيز همراه او از بين مي روم و گلبول جديدي جاي آن را مي گيرد. - ولي من... - تو هم مانند ما سفرت در پلاسما تمام شد. به همين دليل هم به اينجا آمدي. اما پرنسس... ديوانه... اتاقها... خاطرات.. همه و همه تمام شدند و حالا تو در يك گلبول بايد به انتظار مرگ بنشيني و ديگر هيچ وقت نخواهي فهميد كه به پرنسس چه خواهد گذشت. .............................................................................................................. لحظه ها و ساعتها مي گذرند. به زمان پلاسما تنها 5 دور تا جشن قلب باقيست. اما خبرهاي رسيده حاكي از آنند كه امسال بدترين سال در تاريخ پلاسما بوده است. اكنون تو در گلبول سفيد به انتظار مرگ نشسته اي. اكنون تنها دو دوست باقي مانده اند كه تو را يكي از عاملان اين اوضاع نمي دانند. شادي دختر خيلي خوبي است. هميشه و در هر شرايطي لبخند بر لبانش مي بيني. شوخيهايش باعث مي شود كمتر فكر كني. اميدوار هم سرشار از اميد است. تو در ميان اين دو دلتنگيت كمتر شده اما هنوز از حال پرنسس سنگي خبر نداري. فكر مي كردي امسال در بهترين جشن قلب شركت خواهي كرد و به پرنسس كمك مي كني تا افكار ناراحت كننده اش را بيرون بريزد. فكر مي كردي مي تواني شاهد روابط خوب پرنسس و ديوانه باشي. فكر مي كردي... بله. تو افكار بسياري داشتي ولي فكر نمي كردي عمر سفرت در پلاسما اينقدر زود به پايان برسد. حالا تو به همراه افراد زيادي در گلبول سفيد به انتظار مرگ نشسته ايد. جايي كه تنها سرگرمي فقط حرف زدن با يكديگر است. جايي كه كمتر كسي در آن احساس راحتي مي كند. دوست داري هر چه زودتر مرگ فرا برسد و تو را ببلعد. ديگر از اين سردرگمي خسته شده اي. ولي تو مجبور به انتظار كشيدن هستي. انتظار... انتظار... انتظار. جشن قلب هم گذشت. الان ديگر مسافران پلاسما سال جديد را هم شروع كرده اند. مسافراني سراسر خشم و كينه و غرور. بر اساس خبرهاي رسيده اين جشن قلب با شكوهترين جشن قلب پلاسما بوده است. محيط پلاسما به قدري تازه و شاداب بوده كه تمام مسافران را شگفت زده كرده بود. پرنسس نيز با حضور ميان اين بدي ها شادي آنان را دو چندان كرده بود. خبرها اينطور بوده كه پرنسس نيز تمام بدي ها را در وجود خود جمع كرده و با تقسيم آنها با مسافران، محيط پلاسما را بيشتر از قبل آلوده كرده است. اما پرنسسي كه تو ديدي اينقدر خشن و نفرت انگيز به نظر نمي رسيد. چه فكري مي كردي و حالا چه شده است. باور كردني نيست. به زمان پلاسما حدود 30 دور از جشن قلب گذشته و تو هنوز در گلبول منتظر مرگ هستي. چند لحظه پيش خبر تازه اي رسيد است. طبق اين خبر پرنسس از وجود اين همه بدي در پلاسما خسته شده. اگر اين خبر درست باشد به زودي خوبي ها به پلاسما باز خواهند گشت. خوشحال نمي شوي چون آنطور كه تو تاكنون ديده اي اتفاقات پلاسما غير قابل پيش بيني هستند. پس نمي شود اطمينان يافت كه بازگشت به پلاسما قطعي است. چند دور ديگر نيز از زمان پلاسما گذشت تا اينكه بالاخره اولين اتفاق رخ داد. در ضمن توي اين قسمت چيزي از داستان حذف نشده بود
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنيست هر روز ميرم رو ايوون. يه گوشه اي ميشينم و به انسانها نگاه مي كنم. من هيچ وقت به اونا حسودي نكردم چون خيلي چيزها دارم كه اونا ندارند. من هر روز صبح زود قبل از طلوع خورشيد از خواب بيدار ميشم. به پر و بالم كش و قوسي ميدم. چند قدم عقب و جلو ميرم، بالهامو باز مي كنم و مي پرم. چند بار بال مي زنم تا اوج بگيرم. وقي بالا ميرم باد هم كمك مي كنه و من بدون بال زدن تو آسمون مي چرخم. مي چرخم و به اين سمت و اون سمت ميرم. بين كوهها، بالاي جاده ها، روي بيابون، وسط ابرها، بالاي جنگل. از بالاي كوهها به پايين پرواز ميكنم. وقتي رسيدم پايين دوباره بال مي زنم و اوج مي گيرم. اين صعود و فرودها برام خيلي لذت بخشه. من عاشق پروازم... بعضي وقتها هم كه دلم مي گيره ميرم روي دريا و اونجا اونقدر بال ميزنم تا دريا تموم بشه. اگر منم غصه هام تموم شده بود كه برمي گردم اما اگر هنوز غمي داشته باشم اونقدر دريا رو دور مي زنم تا غصه هام تموم بشن. وقتي هم آسمون دلش ميگيره و گريه مي كنه مجبورم روي زمين بمونم و از پايين به آسمون نگاه كنم. بعضي وقتها هم ميترسم و ميرم يه گوشه قايم ميشم. آخه مي دونيد، گاهي آسمون به اين بزرگي هم اونقدر دلش از روزگار مي گيره كه بغضش مي شكنه و ميون گريه هاش فرياد هم ميزنه. فريادي كه من ازش وحشت دارم. فريادي كه اونقدر بلنده كه ميشه ازش فهميد روزگار بد جوري دلشو شكسته. اونوقت منم دلم مي گيره. بعضي روزها كه خيلي سرحالم تموم آسمون رو بال ميزنم. من به همه جاي آسمون سفر كردم. همه جاش. تك تك ابرها رو ميشناسم. درياها ديگه با من دوست شدند. كوهها بهم سلام مي كنند. بيابون اما، فقط بهم خيره ميشه. هنوز خيلي باهاش صميمي نشدم تا حرفامونو براي هم بگيم. من فقط نگاهش مي كنم. اونم همين طور. ولي من بيشتر از همه درياها رو دوست دارم. خيلي مهربونند. جايي كه موج نباشه عكس منو بهم نشون ميدن. خيلي باهاشون رفيقم. خلاصه من خيلي چيزها دارم كه انسانها ندارند. براي همين هم هميشه به خودم افتخار مي كنم. امروز باز دلم گرفته. مي خوام برم پيش دريا. مي خوام اونقدر بال بزنم تا دريا تموم بشه. مي خوام اونقدر پرواز كنم كه باد منو با خودش ببره. مي خوام بال بزنم... بالهايم را گشوده و آماده پروازم آيا با من همسفر خواهي شد؟ من همسفري مي خواهم زميني همرازي مي خواهم از جنس آب راهبري مي خواهم تا قلب آسمان با من پرواز خواهي كرد؟ می گویند شیشه احساس ندارد ولی هنگامی که بر روی غبار شیشه نوشتم "دوستت دارم" شیشه گریست... این روزها خیلی دلم گرفته. اونقدر که دیگه حرفام سر و ته ندارند. داستان هم دیگه حس نوشتن ندارم. این روزها خیلی ها مثل من دلشون گرفته. دیروز یکی از دوستام یه متن خیلی قشنگ رو برام فرستاد. منم می خوام اینجا بنویسمش برای همه اونایی که مثل ما دلشون گرفته. این متن زیبا رو یکی از بهترین دوستام یعنی نازنین عزیز نوشته. میدونم شما هم مثل من با خوندنش یاد دلتنگی تون می افتید... جمعه های کودکی روزی بود شبیه بقیه روزها. روز خوشحالی اومدن بچه های فامیل. صبح تا شب دویدنَ. عصر جمعه کودکی دلتنگی نداشت. خستگی هم نداشت... جمعه مدرسه سنگین بود. پر از مشقهای ننوشته. اما... ته همه ی دلخوشیش یه جور دلهره بود. نگاه صبح شنبه معلم شیرینی جمعه رو به ترشی میزد. جمعه مدرسه خستگی داشت اما دلتنگی نداشت. جمعه دانشگاه... جمعه دانشگاه دوست داشتنی بود. جمعه هایی که دلتنگی داشت اونم چه دلتنگیی... خستگی هم داشت. خستگیی که از همون دلتنگی ها بوجود اومده بود. جوری که دیگه جمعه ها با شنبه هیچ فرقی نداشت. همش دلتنگی بود... یادش به خیر. ما هم جمعه داشتیم. چه جمعه هایی. گرچه زیاد نبود اما من از شنبه تا پنج شنبه براش لحظه شماری می کردم. یادش به خیر... تو درس وفا را در گوشم زمزمه كردي خنديدم و به تو فهماندم كه آن را فهميده ام و اكنون... سر جلسه امتحان وفا حركت لبهايت را حس مي كنم ولي خنده هايم بلندتر از صداي مهربان توست من بار ديگر ... درس وفا را تجديد شدم.... يادش به خير. تو هم هنوز يادته؟ چه روزهايي بود. يادته هميشه با هم بوديم؟ براي يه لحظه با هم بودن زمين و زمان رو به هم مي بافتيم؟ چقدر خوب بود. يادته اگر يه روز از حال هم با خبر نبوديم مريض مي شديم؟ يادته چقدر مانع رو شكستيم تا تونستيم ما بشيم؟ يادش به خير. هيچ وقت يادم نمي ره. اون لحظه ها. اون تپه اي كه صد بار فتحش كرديم. با هم. فقط من و تو. من و تو. دست در دست هم. با قدمهامون. يادته وقتي زمين مي خوردم با حرفاي قشنگت نمي ذاشتي گريه كنم؟يادته چند بار با اون چشماي كوچولوت به چشمهام خيره شدي و ازم پرسيدي" من يا يكي ديگه؟" و من هر بار جواب دادم:"فقط تو. فقط فقط تو" چقدر زود تموم شد. چقدر همه چيز زود تموم شد. آخرين باري كه با هم بوديم يادته؟ اون موقع تو اونقدر بزرگ شده بودي كه حس مي كردم خيلي ازم دوري. يادته ازت پرسيدم:"من يا يكي ديگه؟" اما تو جواب ندادي. تو اونقدر بزرگ شده بودي كه مي دونستي ديگه نبايد حرفي بزني. اما چشمات هنوز همون چشمايي بودند كه داد مي زدند:" فقط تو. فقط فقط تو" و دستهات هنوز ياد نگرفته بودند وقتي سكوت مي كني نبايد دستهاي منو بگيرند. اما تو ياد گرفتي كه ديگه ما نباشيم. تو فهميدي كه ديگه نبايد منو ببيني. نمي دوني چقدر سوختم چون من هنوز همون بچه بودم. هنوز بزرگ نشده بودم. سوختم. خيلي زياد. ديگه هر وقت بهت تلفن زدم نخواستي با من حرف بزني. سوختم. تا وقتي كه منم بزرگ شدم. وقتي كه فهميدم كار تو درست بود و خودمم از اون روز ازت فاصله گرفتم. ديگه از اون موقع فاصله مون خيلي زياد شده. شديم مثل زمين و آسمون. ديگه از اون تپه اي كه خيلي طول مي كشيد ازش بالا بريم ظرف چند دقيقه بالا ميريم. هنوزم نگاههاي تو يادم نرفته. هنوزم گرمي دستهاتو حس مي كنم. هنوز چيزايي كه توي ذهنمون ساختيم رو فراموش نكردم. اما مي دونم كه من و تو ديگه ما نمي شيم. اين ظلم روزگار بود. تو زودتر فهميدي اما من اونقدر سوختم تا فهميدم. اونقدر سوختم تا ديدم روزگار براي من و تو بدخواست. الآن سالهاست كه داريم از هم فرار مي كنيم. اما هنوز چشمامون فرياد مي زنن:"فقط تو. فقط فقط تو" لعنت بر اين روزگار... به فكر فرو مي روي. ولي فكري در ذهنت نيست. علت وقوع اين همه اتفاقات را نمي داني. ديوانه... بله. ديوانه مقصر است. ديوانه اي كه با خودخواهي خود باعث بوجود آمدن اين محيط نفرت انگيز شده. باعث شده كه افكار و رفتار پرنسس تا اين حد تغيير كند. ديوانه اي كه به قول پرنسس هيچ اتفاقي برايش نيافتاده. راحت زندگي مي كند بدون آنكه بفهمد چه غوغايي به پا كرده است. دیوانه ای که ........ صداي افتادن شيئي سنگين از ارتفاعي بلند را شنيدي. همه شيشه ها به لرزه درآمدند. نمي داني صداي چه چيزي بود. در ساختمان هم بسته است. پس بهترين راه فهميدن منبع اين صدا رفتن به طبقه دوم است. به سرعت به اتاق طبقه بالا مي روي و پنجره اش را باز مي كني. به اطراف نگاهي مي اندازي. بله. منبع آن صدا را پيدا كردي. در حياط خانه سمت راست خانه اميد تعدادي وسايل شكسته ريخته شده. چند ميز و صندلي و چيزهاي ديگري كه امكان تشخيصشان مشكل است. از پنجره گلداني به پايين پرت شد و آن هم شكست. بله. فراموش كرده بودي همسايه هاي جديدي پيدا كرده اي. مسافران جديد خسته اي. دوست داري بخوابي. ولي صداها اجازه نمي دهند. از زماني كه همسايه هاي تازه ات به پلاسما وارد شده اند يك لحظه اين صداها فروكش نكرده است. كف حياط هنوز پر از وسايل شكسته اي است كه مسافر خانه نفرت به درون حياط پرتاب كرده است. چند ساعت بيشتر به ساعت بي قراري نمانده و تو هنوز نتوانستي بخوابي. فريادهاي تنفر هنوز به گوش مي رسد. تمام ساختمان را مي گردي تا بالاخره اتاقي را پيدا مي كني كه صداي كمتري در آن شنيده مي شود. اتاق شماره شش. پتويت را دور خودت مي پيچي و به خواب فرو مي روي. زنگ ساعت. عجيب است كه زنگ ساعت از اين فاصله به خوبي شنيده مي شود. از اتاق خارج مي شوي. در ساختمان باز است. اميدوار رفته. ديگر كسي نيست كه بتواني با او حرف بزني. بي هدف به سمت حياط مي روي. درختها و گياهان پژمرده تر شده اند. صندلي چوبي سرد و تنها هنوز گوشه حياط است. اما گل نيلوفر هنوز شادابي خود را از دست نداده است. تو هم مانند اين گل تنها شده اي. تازه مي تواني بفهمي كه اين گل چه حسي دارد. غربت... تنهايي... دلخستگي... دلتنگي... اما هنوز شاداب است. هنوز زنده است و زندگي مي كند. به گل خيره شده اي كه يكدفعه شيئي از بالا به روي گل نيلوفر پرتاب شد و آن را شكست. شتابان به سوي گل مي روي. آن شيئ يك جعبه بزرگ و خالي است. اما... چه كسي آن را انداخته است؟ به پنجره خانه غرور نگاهي مي اندازي. آه... فردي پشت يكي از پنجره ها ايستاده است. فرياد مي زني: - تو اين جعبه را انداختي؟ - من هر كاري كه دوست داشته باشم انجام مي دهم. - تو... - بله من. اسمم مغرور است و از داشتن همسايه اي مثل تو شرم دارم. چطور مي تواني اين قدر بد صحبت كني؟ بله. او مغرور است. همسايه اي كه به تازگي پيدا كرده اي. پس تنها نيستي. همصحبتي داري اما... او تنها گل خانه دلتنگي را شكست و آنقدر مغرور است كه از شكستن اين گل احساس رضايت مي كند. باز هم فرياد مي زني: - متأسفم كه به جاي تنها دوستم اميدوار، همسايه اي به بدي تو نصيبم شده است. و به سمت ساختمان حركت مي كني. مغرور فرياد زد: - اگر جرأت داري صبر كن تا نشان بدهم چقدر بدتر هم مي توانم باشم. فرار نكن ترسو... صبر كن... اما تو داخل ساختمان مي شوي و در را مي بندي. صدايش ديگر به گوش نمي رسد. حالا ديگر از داشتن حياط هم محرومي. چراكه مغرور يك لحظه هم تو را آرام نخواهد گذاشت. به سراغ دورنامه ها مي روي. هر روز با يك سفر را انتخاب مي كني و با بي حوصلگي نگاهي به مطالبش مي اندازي. اين بار فقط درباره تنفر نوشته است. دردسر هايي كه بوجود آورده. خسارتهايي كه به بار آورده. آزار و اذيتهايش و بسياري مطالب ديگر كه براي تو تازگي ندارند چون خانه نفرت فاصله زيادي با خانه دلتنگي ندارد. دورنامه هاي ديگر نيز مطلب تازه اي ندارند. نه دورنامه... نه اميدوار... نه ماجراي اتاقها كه مي داني خاطرات پرنسس هستند. هيچ چيزي نيست كه تو را سرگرم كند. هنوز 14 دور تا جشن قلب باقيست. دوست داري باز هم خاطرات پرنسس را ببيني. دوست داري پلاسما دوباره مثل قبل باشد. صميمي، گرم، مهربان. اما حالا محيط پلاسما از نفرت و خشم و كينه و غرور پر شده. تمام بدي ها دور هم جمع شده اند. خوبي ها مرده اند. ولي تو هنوز زنده اي. پس تو هم جزء بدي ها محسوب مي شوي. سرنوشت پلاسما چه خواهد بود؟ آيا پرنسس مي تواند دوباره مثل گذشته ها باشد؟ نمي داني. به خواب فرو مي روي. يك خواب آرام. يك خواب طولاني...
و هر لحظه انتظار می کشید تا قسمت بعدیش رو بذارم
. توروخدا ناراحت نباشید. من چهارشنبه تحویل کار دارم قول میدم پنج شنبه قسمت ۱۲ رو بذارم. قول قول. خواهش می کنم تا اون روز طاقت بیارید. بر می گردم..........حتماْ.

![]()
آخه یکی مثل من که ۴ روز در هفته باید بره کلاس
| Design By :
Night Skin |
