پرواز
یه سلام دیگه. این بار یه خبر تقریباْ جدید دارم. یکی از مشهورترین و پر طرفدارترین وبلاگنویسان یه کار جالبی رو شروع کرده که تا حالا خیلی استقبال شده از این کار. این کار جشنواره برترین وبلاگهای فارسی هست که همون دیجیتال کیوان خودمون راه انداختتش. منم رفتم و عضو شدم. حالا اگر دلتون خواست به وب من رأي بديد مي تونيد از اينجا وارد بشيد و به من امتياز بدين. خب حرفام تموم شد. اينم يه قسمت ديگه داستان. مسافر دلتنگي ۱۳
- صبر كن. مسئله مهمي است. مغرور به سمت تو آمد و روبرويت ايستاد. - اينجا آخر خط است. مرگ ما نزديك است. نمي فهمي او چه مي گويد. - يعني چه؟ - ميكروب به بدن وارد شده. گلبول به سمت دست در حركت است. نه. نمي تواني باور كني. دوباره تمام آن افكار خوب جلوي چشمانت آمدند. چرا.. حتي يك اتفاق را نتوانسته اي پيش بيني كني. تمام لحظات خوب و افكار لذت بخش تو به اتفاقات بد تبديل شده. ديگر تحمل نداري. دوست داري بخوابي. خوشحالي كه بالاخره همه چيز تمام مي شود. هر چقدر كه سخت گذشته باشد بالاخره تمام خواهد شد. اين آخر سفر است. پايان همه چيز. با اين افكار به خواب مي روي. رفت.... پنجره ها را هم بست... نمی دونم این جمله رو از کجا خوندم اما خیلی به دلم نشست بيا دوستي را مانند يك لبخند بين مردم سرزمين رؤياهايمان قسمت كنيم تا با هم تجربه كنيم لذت ايثار را. سلام. من برگشتم. خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود. خیلی زیاد. اینقدر............................................................................................. اما خب چه میشد کرد؟ بالاخره کارا رو راست و ریس کردمو برگشتم. اول ازهمه گرچه گذشته اما روز مادر رو به همه مامانای دنیا مخصوصاْ مامانی خودم تبریک می گم و امیدوارم هیچ مادری بدون بچه هاش نمونه. همینطور هیچ بچه ای بی مادر نشه. یه عالمه حرف دارم. یه عالمه نصیحت دارم. یه عالمه تشکر دارم. اما پر حرفی چیز خوبی نیست.حرفایی که دارمو همینجا می نویسم بعد هم طبق قولی که داده بودم قسمت ۱۲ داستان. ...پیوست................................................................................................. فکر کردم خیلی معلومه اما مثل اینکه نیست. من اول اسم افراد رو نوشتم بعد حرفامو براش نوشتم. پس بعد از اسمتون نوشته منو بخونید. بعد از اسم یعنی زیر خط. نام
نوشته من متوجه شدید یا باز بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ............................................................................................................... باران برای انسانها ارزش قائل باش. همیشه به خودت فکر نکن و بگذار خواسته دیگران هر چند نامعقول یک بار بر خواسته تو پیشی بگیرد. آنوقت راه بازگشت وجود دارد چون آغاز را به دیگری واگذار کرده بودی. فکر کن و تصمیم بگیر. هنوز هم می گویم فکر کن. برای انسانها ارزش قائل باش. به خواسته های دیگران احترام بگذار. همینطور به احساساتشان ولی نه با قلب بلکه از عقل استفاده کن. پیام دوست شنیدن سعادتست و سلامت مَن المبلّغ عنّی اِلی سُعادِ سَلامی ترلان پرواز مانند رهایی است. پرواز معنی فرار را می دهد. پرواز یعنی سکوت. یعنی تنهایی چرا که هیچ کس حاضر نیست همراه تو بال بزند غیر از چند چکاوک و کبوتر که آنها هم روزی تو را تنها خواهند گذاشت. به شوق پرواز زندگی نکن چون هیچ وقت هیچ کس آنطور که تو دوست داری همراهیت نمی کند و هیچ پرنده ای تحمل انسان را ندارد. پرواز را به خاطر تنهاییش بخواه چون غیر از تنهایی هیچ نخواهد داشت و خیلی وقت است من این را فهمیده ام. حالی خیال وصلت خوش میدهد فریبم تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی جي-ام-تنها بارها گفته ام و باز هم مي گويم. عشق يعني رها گذاشتن معشوق. دوست داشتن يعني آزادي. يعني اعتماد. يعني انتخاب. زمان بده تا فكر كند. زمان بده تا انتخاب كند. و اگر تو انتخابش نبودي بدترين راه را انتخاب نكن. تنها راه وجود ندارد. براي هر چيزي صد راه هست. همه را امتحان كن و اگر به خواسته ات نرسيدي آنوقت تنها راه وجود خواهد داشت. سعيد مدتي است فكر مي كنم حرفهايي هست. كنايه ها... شعرها... حرف نگفته اي است. حرفهاي نگفته اي كه نمي خواهند گفته شوند. اگر بايد بدانم بگو و اگر نبايد بدانم ... دوست دارم يك عالمه نقطه بگذارم......... حرفهاي نگفته........ حرفهاي نگفته من پايان ندارد......... حرف نگفته اي داري؟ فاتحه اي چو آمدي بر سرخسته اي بخوان لب بگشا كه ميدهد لعل لبت به مرده جان آنكه بپرسش آمد و فاتحه خواند و ميرود گو نفسي كه روح را ميكنم از پي اش روان امين مي خواستم خيلي زياد بگم ولي نمي شه. فقط چند كلمه. با دقت بخون. خدا...+ اميد...+ دوست...+ همسفر...+ آينده...+ تنهايي...+ خدا...= زندگي هر كدام از اينها نباشد باز هم يعني زندگي. حتي اگر يكي هم باشد باز معني جز زندگي ندارد. سر عاشق كه نه خاك در معشوق بود كي خلاصش بود از محنت سرگرداني اي نسيم سحري خاك در يار بيار كه كند حافظ از او ديده دل نوراني ويدا همیشه به حرفهایت اعتماد داشته باش و بر آنها پایبند باش. خوب نیست که فردا حرف دیروزت را فراموش کنی. تصمیم بگیر و چیزی بگو و همیشه بر آن بمان. دين و دل بردند و قصد جان كنند الغياث از جور خوبان الغياث مينا داشتي فراموش ميشدي. داشتي خاطره ميشدي. اما باز برگشتم به اون قديمها. به اون لحظه ها. ديگه هيچ وقت فراموش نمي شي. مطمئن باش. تو رو گذاشتم توي بزرگترين و اولين قفسه ذهنم. دوستت دارم. اندازه اون وقتها.
يه تشكر بزرگ هم از همه دوستاي آسمونيم دارم كه هميشه همراهم بودند. علاوه بر عزيزايي كه اسمشونو بردم از منیره ... بهنوش ... کوثر ... ساقی ... فرشته ... سمیرا ... مریم ... وهمه دوستای خوبی که اسمتونو فراموش کردم بیارم (با عرض معذرت) صمیمانه تشکر می کنم که یه ذره با من پرواز کردید. اگر وبم به درد نمی خوره که ممنون از اینکه منو تحمل کردید. اگر هم وبلاگ پرواز بد نیست و تا یه حدودی میشه ازش تعریف کرد باید بگم که این وبلاگ و همه دوستایی که تازگی ها پیدا کردم و همه چیزایی که یاد گرفتمو مدیون کسی هستم که این راهو به من نشون داد و من هرگز این لطفشو فراموش نمی کنم. بازم از همتون ممنونم. اینم یه قسمت دیگه از مسافر دلتنگی. توی پست قبل گذاشتمش. امیدوارم که خوشتون بیاد.داشت یادم می رفت. یه دوست عزیز هم همیشه به من لطف داره و میل میزنه اما آدرسی از خودش برجا نذاشته. دوست خوبم ممنون ازت می خوام بیشتر باهات آشنا بشم. لحظه ها و ساعتها مي گذرند. به زمان پلاسما تنها 5 دور تا جشن قلب باقيست. اما خبرهاي رسيده حاكي از آنند كه امسال بدترين سال در تاريخ پلاسما بوده است. اكنون تو در گلبول سفيد به انتظار مرگ نشسته اي. اكنون تنها دو دوست باقي مانده اند كه تو را يكي از عاملان اين اوضاع نمي دانند. شادي دختر خيلي خوبي است. هميشه و در هر شرايطي لبخند بر لبانش مي بيني. شوخيهايش باعث مي شود كمتر فكر كني. اميدوار هم سرشار از اميد است. تو در ميان اين دو دلتنگيت كمتر شده اما هنوز از حال پرنسس سنگي خبر نداري. فكر مي كردي امسال در بهترين جشن قلب شركت خواهي كرد و به پرنسس كمك مي كني تا افكار ناراحت كننده اش را بيرون بريزد. فكر مي كردي مي تواني شاهد روابط خوب پرنسس و ديوانه باشي. فكر مي كردي... بله. تو افكار بسياري داشتي ولي فكر نمي كردي عمر سفرت در پلاسما اينقدر زود به پايان برسد. حالا تو به همراه افراد زيادي در گلبول سفيد به انتظار مرگ نشسته ايد. جايي كه تنها سرگرمي فقط حرف زدن با يكديگر است. جايي كه كمتر كسي در آن احساس راحتي مي كند. دوست داري هر چه زودتر مرگ فرا برسد و تو را ببلعد. ديگر از اين سردرگمي خسته شده اي. ولي تو مجبور به انتظار كشيدن هستي. انتظار... انتظار... انتظار. جشن قلب هم گذشت. الان ديگر مسافران پلاسما سال جديد را هم شروع كرده اند. مسافراني سراسر خشم و كينه و غرور. بر اساس خبرهاي رسيده اين جشن قلب با شكوهترين جشن قلب پلاسما بوده است. محيط پلاسما به قدري تازه و شاداب بوده كه تمام مسافران را شگفت زده كرده بود. پرنسس نيز با حضور ميان اين بدي ها شادي آنان را دو چندان كرده بود. خبرها اينطور بوده كه پرنسس نيز تمام بدي ها را در وجود خود جمع كرده و با تقسيم آنها با مسافران، محيط پلاسما را بيشتر از قبل آلوده كرده است. اما پرنسسي كه تو ديدي اينقدر خشن و نفرت انگيز به نظر نمي رسيد. چه فكري مي كردي و حالا چه شده است. باور كردني نيست. به زمان پلاسما حدود 30 دور از جشن قلب گذشته و تو هنوز در گلبول منتظر مرگ هستي. چند لحظه پيش خبر تازه اي رسيد است. طبق اين خبر پرنسس از وجود اين همه بدي در پلاسما خسته شده. اگر اين خبر درست باشد به زودي خوبي ها به پلاسما باز خواهند گشت. خوشحال نمي شوي چون آنطور كه تو تاكنون ديده اي اتفاقات پلاسما غير قابل پيش بيني هستند. پس نمي شود اطمينان يافت كه بازگشت به پلاسما قطعي است. چند دور ديگر نيز از زمان پلاسما گذشت تا اينكه بالاخره اولين اتفاق رخ داد. همه در سالن دور هم جمع شده ايد. همه به جر يك نفر. وفادار. او چند لحظه پيش براي آوردن چيزي به اتاقش رفت. همه منتظريد او بازگردد تا صحبت خود را شروع كنيد.صحبت جمعي در موردم وضع اخير پلاسما. بحثي كه موقع رسيدن هر خبر بوجود مي آيد. وفادار دير كرده است. محبت مي گويد: - دلتنگ!! لطفاً برو و وفادار را صدا كن بيايد. ما منتظرش هستيم. از جايت بلند مي شوي و به سمت اتاق وفادار ميروي. به در اتاق مي رسي. دستگيره را فشار مي دهي و در را باز مي كني. اما... كسي را در اتاق نمي بيني. مطمئني كه همين چند لحظه پيش وفادار در اتاقش بود چون صداي باز و بسته شدن در كمد را شنيدي. به داخل اتاق ميروي و همه جا را نگاه مي كني. نه. وفادار نيست. از اتاق خارج مي شوي. همه تو را نگاه مي كنند. - وفادار در اتاقش نيست!! صداقت پرسيد: - نيست؟ اما همين الان به اتاقش رفت!! اميدوار به سمت اتاق مي رود. محبت هم به دنبالش. چند لحظه مي گذرد. هر دو به سالن بر مي گردند. اميدوار مي گويد: - او برگشته... نمي داني منظور اميدوار چيست. همه حيرت زده به اميدوار خيره شده اند. دوست از جايش بلند شد. - برگشته؟ برگشته؟ پس ما هم... همه از جايشان بلند شده اند و از خوشحالي فرياد مي زنند. پايكوبي آنها تمام نشدني است. صدايشان تمام سالن را پر كرده. اميدوار هم مي خندد. تو هنوز نمي داني چه اتفاقي افتاده. به سوي اميدوار مي روي. مي پرسي: - وفادار برگشته؟ به كجا؟ - او به پلاسما بازگشته است. وقتي يكي از ما به پلاسما برگردد مطمئناً ديگران نيز باز خواهند گشت. تو هم خوشحالي و از بودن در اينجا خسته شده اي. .............................................................................................................. همه خبرها حاكي از آن است كه بازگشت خوبي ها به پلاسما قطعي است. از زمان بازگشت وفادار دو مسافر ديگر نيز گلبول سفيد را به مقصد پلاسما ترك كرده اند. شادمان و صداقت. يكي از بدي ها نيز پلاسما را ترك كرده و به جمع شما پيوسته است. مغرور. همسايه سابق تو. خوشحالي كه دوباره به پلاسما برميگردي. ديگر چيزي نمانده تا پلاسما مانند قبل پر از خوبي ها شود. تو مي تواني دوباره خاطرات پرنسس را ببيني. مي تواني از ماجراي پرنسس و ديوانه باخبر شوي. اكنون مسافران پلاسما نيمي از سال را پشت سر گذاشته اند. اگر دوباره اتفاقي نيافتد ممكن است تا جشن قلب در پلاسما باشي. محبت به سمتت مي آيد. - اميدوار هم رفت.ديگر چيزي نمانده تا نوبت ما شود. خوشحالي. خيلي خوشحال.
هنوز منتظري. اكنون ديگر تمام خوبي ها به پلاسما بازگشته اند. تمام بدي هاي مقيم پلاسما نيز به وارد گلبول سفيد شده اند. بر اساس خبرهاي رسيده محيط پلاسما مانند قبل و حتي بهتر از قبل شده است. قبل از اينكه تو و ديگر تازه واردها به پلاسما پا گذاشته بوديد. همه راضي و خوشحالند. در گلبول فقط تو ماندي و سكوت. البته تمام بدي ها هم هستند اما تو سكوت در تمام اين مدت حتي يك كلمه با آنها حرف نزده ايد. سكوت هم خيلي كم حرف مي زند. همصحبتي مانند اميدوار و شادي كم پيدا مي شود. خسته اي. دلتنگي. مغرور وارد سالن شد و با عجله به سمت دوستانش رفت. پس از مدتي گفتگو به طرف تو و سكوت آمد. از جايت بلند مي شوي . به سمت اتاقت مي روي.

| Design By :
Night Skin |
