تبليغاتX
پرواز

پرواز

 

سلام به همه. من برگشتم. خيلي دلم تنگ شده بود. اما يه استراحت براي هركس واقعاً لازمه. اينجا انگار خيلي خبرها بوده. يه سفرنامه نوشتم كه مطمئناً هيچ كس تا آخرشو نمي خونه. آخه خيلي زياده. اما حالا شايد يه نفر خيلي بيكار پيدا شد و دلش خواست بخونه. خلاصه ديگه هر جور راحتيد. اين روزها خيلي حوصله نوشتن ندارم. يعني حوصله نوشتن براي وبلاگو ندارم. مي خوام تا تعطيليه يه خورده ديگه از داستانمو بنويسم. بعدشم شايد تصميم گرفتم كه فقط چند هفته اي يه بار مطلب بزارم. شايد ماهي يك بار. حالا ببينم چي ميشه. ۲ هفته نبودم و همه آپ كردن. بعضي ها هم چند بار آپ كردن كه بايد همرو بخونم. منتظر باشيد. ميام كامنت مي زارم براتون. اينم سفرنامه. خوش باشيد و آسموني...

شنبه    ساعت ۱:۴۵

- معلومه تا حالا کجا بودی؟ هنوز وسایلتو هم جمع نکردی؟؟!! دیگه نمی بریمت همینجا بمون.

- تقصیر من نیست. امتحان ۲ ساعت عقب افتاده بود. یعنی من ساعتو اشتباه فهمیده بودم.

- حالا امتحانتو چی کار کردی؟ خوب دادی؟

- اونو بی خیال. تابستون وقت استراحته نه ترم تابستونه گرفتن. 

- به من ربطی نداره. جرأت داري نمرت كم بشه. نهارت روی میزه تا سرد نشده برو بخور. بعد هم زود برو و لباسهاتو جمع کن، دوش بگير، صابون و مسواكت رو خودم برداشتم. چمدون رو هم بستم جاي هيچ چيز ديگه اي نداره.

- پس وسايل من چي ميشه؟

- يه ساك گذاشتم تو اتاقت هر چي داري بايد توي همون جا بدي. در ضمن يه چند تا چيز توي چمدون جا نشد بزار تو ساكت. زور باش ساعت ۵ بايد جلوي در اماده ايستاده باشي.

- چرا ۵؟ بليطمون كه ساعت ۷ هست!!!...

- همين كه گفتم. ۱ دقيقه ديرتر بشه نمي بريمت.

تا وسايل ضروريمو جمع كردم ۲ ساعت گذشت. آخه اتاق من كه اتاق نيست. به قول مامان بازار شامه. تازه تابستون بود و كار عملي نداشتم و يه خورده مرتب تر از هميشه بود وگرنه... خلاصه وسايلو كه خواستم بزارم توي ساك چشمم خورد به چند تا شيئ (كه در خانواده ما ارزش بسيار زيادي دارن) كه از چمدون جا مونده بودن و قرار بود تو ساك من تبعيد باشن. چشمتون روز بد نبينه. دوربين، اتو، سشوار، ۲ تا حوله، و چند تا خرت و پرت ديگه. به قول جينگيلي فقط خدا پدر اونايي رو بيامرزه كه نوع كم حجم و مسافرتي اين وسايلو درست كردن و گرنه مجبود بودم وسايل خودمو بزارم رو سرم و برم سفر. ديگه به هر سرعتي بود چيزها رو جمع كردمو رفتيم.

پنج تا بليط داشتيم اما به دلايل تعداد نفراتي كه اضافه شدند به شدت با كمبود جا مواجه شديم. كم كه نبودن. اين فسقلي ما خودش جاي سه نفرو مي گيره ديگه برداشته بود دو تا ديگه رو هم با خودش آورده بود. مرتب و منظم نشونده بودشون روي صندلي خودش. بعد هم با كمال پر رويي اومد نشست رو صندلي من. هر چي ميگفتم بچه برو رو صندلي خودت ميگفت بچه هام له ميشن!!! آخه داداش ما سر ۴ سالگي صاحب ۲ تا بچه شد آرشي و ايكي. تازه آرشي رو آورده بود تا براش زن بخره. نمي دونيد تو دل آرشي چه غوغايي بود. بيچاره آخرش هم سرش بي كلاه موند. چون جناب فسقلي خان هيچ كي رو براش نپسنديدند.

ديگه به هر زحمتي بود رسيديم تهران. رسيدن به تهران همون و ...  تا رسيديم ديديم يه آقاي خوش تيپ با يه رونيز منتظر ماست. ما هم كلي كلاس كه يه دفعه بابا بهم گفت دكمه هاي مانتوتو ببند!!! منو ميگيد!!!! يه نگاه به خودم انداختم ديدم به به..... قيافم شده بود مثل كسايي كه تازه از جنگ برگشتن.(البته سر و كله زدن و همنشيني با اين دوتا خودش يه جنگ جهانيه!!) ... ۲-۳ تا دكمه باز، كيفم يه وري رو كولم، كفشم هم كه توسط ته كفش جناب فسقلي به طرز زيبا و كاملي واكس خورده بود، روسري رو هم كه هيچي نگم بهتره. البته بقيه هم دست كمي از من نداشتند به غير از بابا. تازه فهميدم كت و شلوار پوشيده كه اونم انگار همين الآن از خشك شويي گرفته، كفشهاش هم افتخار همنشيني با كفشهاي فسقلي رو پيدا نكرده بود. هنوز موندم چطوري اينقدر مرتب مونده بود. سرتونو درد نيارم. هر جوري بود يه ذره خودمونو مرتب كرديم و سوار ماشين شديم. بقيه ماجرا رو از دهنم در رفت و به مامان گفتم بايد اينو تو وبلاگ بنويسم. اونم تهديد كرده كه اگر بشنوه همچين چيزي نوشته باشم كامپيوتر و همه دم و دستگاه هاشو جمع مي كنه.

يكشنبه    روز خيلي مهمي بود. در تمام روز داشتيم عمليات انحرافي انجام مي داديم تا جينگيلي نفهمه چه اهداف پليدانه اي براي ۲ جلسه كلاس زبان اونم وسط مسافرت براش ترتيب داديم. من يكي كه داشتم كيف مي كردم. آخه يكي از جلسه هاش كوئيز هم داشتند. ۲ بار اين اتفاق برا منم افتاد قبلاً اما من حاضر نشدم تن به همچين شكستي بدم و برم كلاس. اما اين جينگيلي حقشه.

دوشنبه   بالاخره جينگيلي از نيات ما باخبر شد و بالاجبار و به دستور من كه نبايد رو حرف بزرگترت حرف بزني به طور معجزه آسايي حاضر به شركت در كلاس شد. ساعت ۵:۳۰ با بابا رفت. ساعت ۶:۳۰ برگشتند. ماجرا چي بوده؟ جناب جينگيلي از حضور در كلاس انصراف داده بود. نمي دونم چرا خانواده ما استعداد عجيبي در گريز از درس و كلاس دارند!!!... بايد خودمونو به يه جايي معرفي كنيم.

سه شنبه  هم گذشت با يه خورده تفريح. اما از دست اين ترافيك ديگه زله شديم. البته شانس آورديم و به همون دلايلي كه مجاز به نوشتن نيستم يه ماشين دولتي فرستادند دنبالمون و مي تونستيم از خط ويژه بريم اما دلمون خيلي براي اونايي سوخت كه پشت چراغ منتظر بودند.

چهارشنبه عصر جينگيلي كوئيز داشت و مجبور شديم تا بعد از ظهر از جامون تكون نخوريم تا ايشون درس بخونن. آخر هم با چه نمره اي برگشت!!!...

پنج شنبه  ديگه روز آخر بود. تمام خيابون انقلاب رو گشتم و كتابهايي رو كه مي خواستم خريدم اما اصلي ترينش كه هري پاتر بود جلد دوم انتشاراتي كه مي خواستمو نياورده بودند و كلي پكر شدم.

جمعه       بالاخره رفتيم مشهد...

مشهد..... مشهد... مشهد...

حرم امام رضا.چقدر زود گذشت. خيلي باصفا بود. ۸ روز اونجا بوديم. هر روز هم يه سر مي رفتيم حرم اما من نتونستم حتي يه زيارت نامه بخونم. چه برسه به اين چيزهايي كه ميگن مثل نماز حاجت و نمازاي ديگه اي كه آخر هم نفهميدم چي بودند. ۸ روز گذشت و من هر بار كه مي رفتيم حرم فقط محو مي شدم. محو قشنگيهاي حرم. محو كبوترها. كبوترها دور گلدسته ها مي چرخيدند، بالاي حرم پرواز مي كردند، توي آسمون حرم بودند اما من... روي زمين...

غروب بود. داشتند قرآن مي خوندند. همه منتظر بودند اذان گفته بشه و نماز جماعت بخونن. چه صفهايي... روي يكي از پله ها نشسته بودم. يه عالمه زائر داشتند مي رفتند و مي اومدند. يه لحظه ديدم صورتم خيس شد. نفهميدم اشكهام كي جاري شده بودند. همه آدمها شده بودند مثل يه چراغهاي نوراني. بعضي ها نوراني تر، بعضي ها كم نورتر. همون طوري كه داشتم نگاه ميكردم ديدم يه نور خيلي زياد داره مياد طرفم. پلك زدم. اشكهام كنار رفتند و نورها به آدم تبديل شدند. ديدم جاي اون نور زياد رو يه پسر بچه گرفته. فقط ۱۲-۱۳ سالش بود. چشمهاش خيس بودن. دستش هم روي سينش بود. پاشو كه گذاشت روي پله ها و خواست بياد داخل طاقت نياورد. يه گوشه ايستاد و زد زير گريه. نمي دونم چي تو دلش بود كه اينهمه اشك بوجود اورده بود. همه حواسشون به اين بود كه زود برن و توي صف جايي پيدا كنن. داشتم نگاهش مي كردم. آروم آروم از داخل جمعيت رد شد و اومد سمت جايي كه من نشسته بودم. باز هم داشت گريه مي كرد. بعد ديدم داره يه چيزي زير لب مي خونه. ايستادم تا وقتي خواست رد بشه بشنوم. وقتي رد شد.. گريه ام گرفت... چيزي مي خوند كه دلمو شكست...    هر چي سنگم بزنن از در خونت نمي رم....   نمي دونم چرا اون لحظه ياد كبوتر ها افتادم. آخه كسي به كبوتر ها سنگ نمي زنه. اما نمي دونم چرا...

همه صحنها رو چراغوني كرده بودند. خيلي قشنگ شده بود. بعد از نماز كنار حوض ايستاده بودم. يه عالمه آدم داشتند از كنارم رد مي شدند. من جلوي راهشون ايستاده بودم. خواستم كنار برم تا بتونن رد شن كه يكدفعه يكي از كبوترهايي كه داشتند بالاي سر جمعيت پرواز مي كردند به من كه رسيد پايين تر اومد و بالشو زد به صورتم. يه لحظه نزديك بود از ترس سكته كنم. آخه يه دفعه برگشتم ديدم يه چيزي خورد تو صورتم. يه خانم مسن گفت حاجتت برآورده شد. همون موقع كه آخرين شب هم بود يادم افتاد كه اين همه روز اينجا بودم و هيچ دعايي نكردم. تازه يه عالمه نفر هم خواسته بودند براشون دعا كنم. همون وقت هر چي يادم بود گفتم. اما جينگيلي كه لجش گرفته بود از اينكه من حاجت بگيرم و اون نه گفت هيچ ربطي نداره. گفت فقط به دليل قد بيش از حد بلند من كه سر به آسمون مي كشه و وارد محدوده پرواز كبوتر ها ميشه با اين كبوتره تصادف كردم. اما دقيقاً يادمه كه اون لحظه چند نفر داشتند از كنارم رد مي شدند كه قدشون بيش از اندازه بلند بود و توجه همه رو جلب مي كرد. حالا اين كبوتره چي شد كه خورد به من نمي دونم. شايد هم مي خواست بگه چرا نمياي توي آسمون... شايد مي خواست بگه چرا روي زمين هستي... اما من بال نداشتم تا بتونم برم بالا و ببينم منظور اون كبوتر از اين كار چي بوده... دلم براي بالهام تنگ شده... دلم براي پرواز تنگ شده... 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 10:34 توسط من| |

چند روز بود که خیلی خوشحال بودم. یه اتفاقهای خوبی افتاد و یه خاطره های بسیار زیبایی توی ذهنم حک شدند. اما خب روزهای خوب و لحظه های قشنگ خیلی زود می گذرند. خیلی زود... حالا یه اتفاقهای دیگه ای افتاده...

برکه اکنون تنهاست

و ندایی که مرا می خواند

باید اینک بال گشود

باید به دیاری سفر کرد که هیچش به کنایه نبرد

برکه اکنون تنهاست

پـر پــروازم کو؟

پر گشایم به غروب

پـر گشـایـم به امیـد

پر پرواز مرا باد چه کرد؟

باد بی بال و پری می خواهد

باد آواز نی سوخته ای می خواهد

پـر پــروازم کو؟

دلم عجيب گرفته. دلم تنگ شده. براي... نمي دونم براي چي. اما خيلي تنگ شده... يه زمان وقتي دلم تنگ ميشد مي رفتم و رو دريا اونقدر بال مي زدم تا غصه هام به آخر برسه. اما حالا... حالا ديگه توي يه قفسم. يه پرنده بي بال و پر به چه درد مي خوره؟ كجا مي تونه بره؟ نمي دونيد چقدر بي بال و پري سخته. چقدر قفس تنگه... تنگ و آهني... قفس لطافت روح رو مي كشه. ميله هاي قفس مثل ميله هاي زندان آزادي رو مي دزده. دلم تنگ شده... براي مشهد... براي حرم امام رضا... براي گلدسته هاش كه هر وقت يادشون مي افتم ديوونه ميشم...آخ...                                                                       

اما زندانبانهاي من مهربونن. بهم اجازه دادن كه همراهشون برم مشهد. هفته ديگه عازمم. ديگه قفس برام سخت نيست. ازشون خواستم كه بالهامو بهم برگردونن اما گفتند اگه بخواي ببريمت بايد بي بال و پر بياي. ولي عيبي نداره. امام رضا برام خيلي مهم هست و حاضر نيستم نرم. هر چقدر هم زنداني باشم باز گلدسته هاي حرم بهم بال و پر ميدن. دارم ثانيه شماري مي كنم. شايد اونجا دلشون سوخت و يه مدت بالهامو بهم برگردوندند. اگر اين كارو بكنن مي خوام اونقدر دور گلدسته ها پرواز كنم كه همونجا موندني بشم. مي خوام روحم رو اونجا جا بذارم و برگردم... فكر نكنم حالا حالا ها بتونم بيام. شايد تا ده بيست روز ديگه... شايد هم بيشتر. اما به همه قول ميدم كه به جاي شما هم آسمون مشهد رو پرواز كنم. اگر هم بالهامو بهم ندادن روحمو پرواز ميدم و همونجا مي ذارمش بمونه... آره... نمي خوام روحمو با خودم برگردونم. مي خوام پر بكشم... آرزومه كه از اونجا برنگردم. مي خوام روحمو اونجا بذارم... جسم بدون روح هم كه مي دونيد يعني چي... پس دعا كنيد به آرزوم برسم... 

 

نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 12:22 توسط من| |


Design By : Night Skin