تبليغاتX
پرواز

پرواز

 

 

بعد از یه مدت نسبتاْ کوتاه طولانی برگشتم. " به نظر میاد " امتحانات و تحویل کارها و همه چیز تموم شده. یعنی این طور که میگن ... ؟؟!! ترم تموم شد و من اگر بچه زرنگی باشم یه ترم دیگه بیشتر در خدمت اساتید محترم و محترمه دانشگاهمون!!! نخواهم بود. {مبارکه}

یه تابستون و کارآموزی هم در پیش. به هر حال از بیکار موندن بهتره. حتی یه بهانه خوب برای فرار کردن از عذاب وجدان درس نخوندن برای کنکور!!!

خدا لطفی به من کرد و اجازه نداد بدون خاطره سفر دانشجویی بمونم. یعنی در اصل امام رضا طلبید. خوب بود. حداقل برای از بین بردن خستگی یک ترم سخت و پرکار.

حرم که بودیم دیدم یه نوزاد بغل یکی از خادمهاست و یه عالمه آدم دور و برش و دارند می برنش. می گفتن بچه رو توی حرم یه گوشه گذاشتند و رفتند. هر چقدر دنبال خانوادش گشتند پیدا نشدند. آخه کسی که بچشو میزاره و میره دیگه بر نمی گرده. دلم می خواد بدونم الان مادرش کجاست و چه حسی داره. آخه بچه هنوز دو سه ماهش بیشتر نبود. شاید هم کمتر. اون کوچولو چه گناهی کرده که باید تاوان نداشتن زندگی و سرپناهی رو بده که پدر و مادرش به خاطر حماقت یا بی فکری خودشون از دستش دادن. اون بچه رو بردند شیرخوارگاه. حالا یک عمر سوال پدر و مادر من کجا هستن براش بی جواب می مونه. اون محکوم به نداشتن زندگی شد که بیشتر ما ازش گله داریم. اون محکوم به نداشتن خانواده شد. فقط به جرم به دنیا اومدن!!!

حالا هم که باز اومدم. شاید حرفهای زیادی برای گفتن دارم اما می دونم که نباید بگم و نمی دونم چرا نباید بگم. هنوز هم همون انسان آینده نگر در عین حال خوش خیال و خونسرد هستم که هر چقدر سعی می کنم نمی تونم به نتیجه برسم و قدمی بر نمی دارم. به هر حال هنوز روی همون پله ای هستم که بودم و فکر نمی کنم حداقل فعلاْ پامو بلند کنم و یه پله بالاتر برم. پس اگر دنبالم گشتید مطمئن باشید همون جایی هستم که بودم و نمی خوام بیشتر از این باشه. چون هر چقدر که انسان بالاتر میره گستره ی دیدش بیشتر میشه. من هم نمی خوام بیشتر از این چیزی که می بینم ببینم. پس هنوز هم عقبم.

 

نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت 0:53 توسط من| |

 

نمی دونم چرا همتون منظور منو اشتباهی متوجه شدید!!! شاید به زبون پرنده ای حرف زدم و شما نفهمیدید من چی میگم. حتماً زبونم داره عوض میشه. به هر حال اینو هم به همون زبون نوشتم. یه موقع دوباره اشتباهی نخونید!! اگر هم حوصله ندارید نخونید چون باز چرت و پرت نوشتم.

این روزها هر چقدر که بیشتر میگذره ، بیشتر احساس پوچ بودن می کنم. آخه توی این کهکشان به این بزرگی ، وسط این زمین ، بین این همه کوه و جنگل و درخت ، من یه نقطه هم به حساب نمیام. پس چرا این همه دارم دور خودم می چرخم تا بالاتر برم آخرش به هیچ جا هم نمی رسم!! روزی که دانشگاه قبول شدم با وجود اینکه رشته ام رو بهم تحمیل کرده بودند اما احساس می کردم برای خودم آدم بزرگی هستم و قراره یه قله رو فتح کنم. و امروز که مجذوب رشته ام شدم یه حس پوچ گرایی داره خفم می کنه که دلم می خواد قید همه چیز و همه کس رو بزنم ، بشینم توی اتاقم و درو ببندم تا بمیرم. واقعاً چرا ما باید زندگی کنیم؟؟؟ زندگی هم یه بازی تحمیل شده است. من یکی که اگر حق انتخاب داشتم مطمئناً این دنیا رو انتخاب نمی کردم. آخه فایده اش چیه؟ به زور میارنت و میگن دل ببند. وقتی موندی و دل بستی به زور می برنت و میگن چرا دل بستی! خیلی مسخره است. این عکسها رو ببینید. واقعاً من و شما مولکول هم به حساب نمیایم.

 

 

 ( اگر بتونید درست ببینید نوشته    ( Sun ( 1 pixel      !!!!!! )

وبلاگ رو دوست دارم. یه عالمه انسان با یه دنیا حرف نا نوشته. دوستم سرزنشم می کرد و می گفت چرا همه ی حرفها و غم و غصه هاتو توی وبلاگ می نویسی که همه باخبر بشن تو چت شده؟! ولی فکر میکنم اگر یه وبلاگ بسازه و چند تا پست بنویسه نظرش عوض میشه. وبلاگ به من دوستایی رو هدیه کرد که شاید هیچ وقت ندیدم و نشناختمشون اما بیشتر اوقات همراهم بودند و راهنماییم کردند. چه عیبی داره آدم مشکلاتشو مطرح کنه تا ببینه نظر دیگران در این باره چیه؟ این طوری راحت تر می تونه اونارو رفع کنه.

دوباره دارم بی سر و ته می نویسم. چند ماهی بود بی سر و ته نوشتن رو فراموش کرده بودم. وقتی حالم خرابه نوشته هام بی معنی و مفهوم میشن. پس معلومه الان بازم حالم خیلی خرابه...

  

نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 22:39 توسط من| |

 

ز دست دیده و دل هردو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

همیشه ارتفاع برام جالب بوده. هر چقدر بالاتر  جذاب تر. اتاقمو دوست دارم. چون تراسش حدود ۱۷متر ارتفاع داره. وقتی از این بالا آسمون رو نگاه می کنم یه حس خوب بهم دست میده. آسمون از بالا بزرگتر بنظر میاد. آسمون بزرگ هم جون میده برای  پرواز. چند بار رفتم جلو و خواستم بپرم اما یادم اومد بال ندارم و برگشتم. ولی این بار می خوام یه کار تازه بکنم. دو حالت بیشتر نداره. یا بدون بال پرواز می کنم و یا سقوط!!! در حالت دوم ممکنه اتهامات دیگه ای بهم بزنن و چون از دست این دنیا و آدمهاش خیلی خسته شدم برام مهم نیست چی میگن و چی نمیگن.

من اینجا می نویسم که هدفم فقط ثبت یه رکورد بوده و هست. بالاخره آدما در راه رسیدن به هدف ممکنه فنا بشن...!! 

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 23:28 توسط من| |


Design By : Night Skin