تبليغاتX
پرواز

پرواز

 

 

بعضی وقتها بعضی چیزها منو خیلی می بره توی فکر. برای هیچ کدومشون هم جوابی پیدا نمی کنم. بعضی وقتها دلم میخواد تنهای تنها باشم. دلم می خواد هیچ کسی نباشه ازم بپرسه چی شده چرا اینطوری شدی چرا حرف نمی زنی چرا این طور چرا اونطور...

بعضی وقتها مثل الآن از دختر بودن خودم متنفر میشم. نه اینکه بگم دلم می خواست پسر بودم نه. اصلاْ. مشکل من آدمهای اطرافم هست. مشکلم این مردم سطحی نگر بی جنبه هست. مشکل من سطح فرهنگ این جامعه است...

فکرم خیلی مشغوله. دوباره همه چیز مثل قبل شده. دوباره همه دردهام با هم اومدن سراغم. دیگه حالم بهم می خوره از این قرصهای زرد که دو ماه دیگه باید خوردنشونو تحمل کنم. از این آزمایشها. از این دکتر رفتنها و نتیجه نداشتنها. همه چیز بهم گره خورده. وسط این همه کار و درس و زندگی یه تنوع توی زندگیم بوجود اومده اونم زیارت دکترهایی با تخصص های متفاوته. از دندانپزشک گرفته تا متخصص داخلی. جالبه که همشون وسط همه مشکلاتم توی یکیش متفق النظر هستند اونم کم خونی و کمبود آهنه. من نمی دونم اینقدری که من قرص و کپسول آهن خوردم چطور تا الآن فولاد نشدم!!! آخرین باری که آزمایش خون دادم آقاهه سوزن رو توی دستم گذاشت و  ۵ دقیقه تمام ازم خون گرفت. فکر کنم اون بار برای گواترم آزمایش دادم و عجیب اینکه تنها آزمایشی بود که جوابش منفی شد. یه مشکل کمتر. خدارو شکر.

حالا هم ... تا ۳ آذر. حالا دیگه به همه دردهام گفتم باید صبر داشته باشید. ۳ آذر کنکوره. گرچه باید دولتی قبول بشم اما اگر این آزاد رو شیراز نیارم سرزنشهای اطرافیان گرامی نمیزاره برای کنکور مرداد درس بخونم. این ترمم هم با دو تا درس ۴ واحدی که طراحی فنی و طراحی معماری هستند مطمئناٌْ ترم راحتی نخواهد بود. از همین الآن دارن تهدیدمون می کنن که اگر اینکارو نکنی اون کارو نکنی نمیذاریم فارق التحصیل بشی. واقعاْ باید به این اساتید گرامی خدا قوت گفت. بیچاره ها گناهی ندارن. نمی تونن دوری دانشجوهایی مثل مارو تحمل کنند. ۲ سال فقط داشتیم سر کلاس و استاد و واحد بیشتر دعوا می کردیم حالا می خوان حسابی تلافی کنند.

استاد درس طراحی معماری ما ، گرچه تا اسمش میاد همه می خندند ، شهرت زیادی در بین دیگر اساتید از نظر طرز فکر و طرز رفتار متفاوتشون دارن!!! ایشون اصولاً عادت دارن دانشجو رو دیوونه کنن. ترم ۱ با این استاد درک و بیان داشتیم. اگر بخواین بدونین چه ترمی بود باید از مامان و باباهامون بپرسین. ایشون عادت دارن دانشجو رو تا ساعت ۸ و ۹ سر کلاس نگه دارند و تنها چیزی که باعث میشه یکی دو ساعت کلاس رو زودتر تموم کنند شرایط بد جوی هست و خدارو شکر که این ترم پاییز و زمستونه و این یکی از دلایلی هست که باعث التیام درد ما میشه. ایشون عادت ندارند لقمه آماده توی دهن دانشجو بزارن. دانشجو خودش باید بره ، بگرده ، یک هفته بی خوابی بکشه ، خودشو بکشه ، تا جلسه بعد به نتیجه ای که استاد می خواد برسه. شاید همه از این استاد گرامی دل خوشی نداشته باشن اما به جرات میگم با وجود همه این سخت گیری های وحشتناک و روانی کردن دانشجو، بیشترین چیزی که توی این دو سال کاردانیم یاد گرفتم از کلاس همین استاد بود. حالا هم دیدم رسیدم به ترم آخر و دارم کاردانی معماریم رو می گیرم و می خوام کنکور کارشناسی بدم و سواد معماریم در حدی نیست که راضی باشم. برای همین دوباره با ایشون درس گرفتم.

حالا ایستایی ۲ و نقشه برداری هم بماند. اونا رو میشه یه کاریش کرد اما این دوتا رو...

قطعاً این ترم وقت آزاد نخواهم داشت. شاید بعد از ۳ آذر. اما بعیده. به هر حال این ترم احتمال مجدداً روانی شدن من وجود داره. خواستم پیشاپیش اطلاع بدم یه وقت تعجب نکنید. همش این آهنگو گوش می کنم: شاید دری باشه...  شاید راهی باشه....  اما من که بعید می دونم.

با این مشکلاتم هم باید یه جوری کنار بیام. بدترین دردی که دارم درد روحیه. کسی که بخواد همه اطرافیانش رو راضی نگه داره به درد من مبتلا میشه. توی بد موقعیتی گیر کردم. بعضی وقتها به این فکر می کنم که دیگران رو بیخیال. خودت چی می خوای؟ ولی وقتی یادم میاد که اگر بخوام برخلاف خواسته اونها رفتار کنم و به حرف دل خودم باشم ، عاقبت خوبی نخواهد داشت. دیگه از این همه بحث کردن خسته شدم. نمی دونید چه وضعی داشتم. هر شب باید با این و اون سر حرف دلم بحث می کردم و اونا هرگز قانع نشدند. پس اگر می خواستم توی این مورد آرامش داشته باشم من باید کوتاه میومدم و اومدم. حالا دیگه حتی اگر وسط روز بیان و بهم بگن الآن شبه و باید بخوابی فوراً می خوابم و عجیب تر اینکه خودم هم باورم میشه شبه!!!! شدم مثل یه آدم آهنی. سعی می کنم با همشون کنار بیام و به دل همشون راه بیام. مهم نیست چه بلایی سرم میاد. مهم اینه که از دست سرزنشهاشون راحت میشم و یه خورده آرامش پیدا می کنم.

هربار که میام اینجا تا دستم به کیبورد می خوره کلمات خودشون تایپ میشن. فکر نمی کردم بیشتر از یکی دو جمله بتونم بنویسم اما اینهمه نوشتم. وبلاگ رو دوست دارم. وبلاگم رو خیلی دوست دارم. چون از وقتی داستان نوشتنو ناخواسته گذاشتم کنار تنها جایی بود که تونستم همه حرفهام رو توش بنویسم و آروم بشم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 11:49 توسط من| |


Design By : Night Skin