تبليغاتX
پرواز

پرواز

 

 

امروز.... بد نبود. بالاخره باید واقعیات رو قبول کنم. تا کی به خودم دروغ بگم؟

 

نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت 19:50 توسط من| |

 

امروز بد نبود. یکم درس خوندم. بابا برگشت. حالم خوب بود. قرصهامو خوردم!!! ۴ روز دیگه...

 

نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385ساعت 21:13 توسط من |

 

دیروز قرصهامو دیر خوردم. امروز هم عجله داشتم که برم کتابخونه ، یادم رفت بخورم. ۲ ساعته اومدم خونه ، همرو عصبانی کردم. تهدیدم کردند که اگر یه بار دیگه قرصهامو نخورم... چرا من اینطوری شدم؟

دلم می خواد اونجوری که می خوام زندگی کنم. دلم می خواد تو نباشی ، این آدمها نباشند ، هیچ کسی نباشه تا بتونم به دلخواه خودم رفتار کنم. حالم از هر چی حرف هست بهم می خوره. تا حالا فقط حرف شنیدم. حرفهایی که هر روز یه چیزی می گفتند.دیگه بسه. نمی خوام بشنوم. دیگه هیچی نمی خوام بشنوم. مثلاً ۵ روز دیگه کنکور دارم. همه فقط به فکر خودشونن. همش تحمیل. می خوام اونجوری که دلم می خواد زندگی کنم! دیگه نمی خوام هیچی بشنوم. می خوام کر باشم. هیس!!! نمی خوام چیزی بشنوم!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385ساعت 20:52 توسط من |

 

امروز هم هیچی درس نخوندم...از این زندگی خوشم نمیاد

 

نوشته شده در شنبه 27 آبان1385ساعت 15:18 توسط من |

 

امروزم خوب نبودم. اما اتفاقاتی افتاد که باعث شد به تصمیمی که گرفتم اطمینان پیدا کنم. هفته دیگه...

 

نوشته شده در جمعه 26 آبان1385ساعت 21:37 توسط من |

 

امروز هم حوصله نداشتم. حالم خوب نیست. همش خواب بودم. عصر هم که رفتم کلاس محبوبه نیومده بود تا کادوشو بهش بدم. آخه امرزو تولدش بود. خلاصه اعصابم خورده. مامان همش میگه دو سه روز خوب شده بودی. چت شده از دیشب تا حالا؟ منم موندم چه جوابی بدم....

 

 پیوست: هفته قبل باید یه میز صبحانه برای هتلی که می خوایم طراحی کنیم آماده می کردیم و ازش عکس می گرفتیم. اونطور که استاد تعریف کرد میز من بهترین کار کلاس برای یه هتل بود. البته یکم ایراد داشت اما خب....

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 21:29 توسط من| |

 

آخرین جلسه کلاس ریاضی....دلم خیلی گرفته بود. استادمون خیلی غمناک حرف می زنه توی همه این آخرین ها...

امروز حالم خیلی بد بود. باز سردردم اومده بود سراغم. همش توی تختم بودم.هیچی درس نخوندم. امشب گرچه مهمون داریم اما نتیجه کار به حال من فرقی نمی کنه. تصمیممو گرفتم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 18:51 توسط من| |

 

امروز خیلی بهتر از سه روز قبل بود. امروز بیشتر از همیشه احساس می کردم که آزادم. دلم می خواست بپرم...

کلاس امروزو رفتم. گرچه فقط در حد یه ماکت مسخره وقت گذاشتم اما استاد ایده منو تایید کرد و بهم گفت روش کار کن و نگفت چرا بقیه کارا رو انجام ندادی. همیشه همینطوره. هر موقع که آسون گرفتم ، برام بهتر بود. تازه کلاس هفته بعد رو هم تعطیل کرد. بالاخره پروژمو هم تحویل دادم. مدرس کارآموزیم از کارام خوشش اومده بود!!! حالا پرواز خانم مونده و ۹ روز تا کنکور. باید درس بخونم شاید این چند روز اثر کنه و فرجی بشه.

 

نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 20:21 توسط من |

 

امروز با تهدید مدرس کارآموزیم مجبور شدم پروژه کارآموزیمو کامل کنم و فردا صبح باید برم تحویل بدم. بعدشم کلاس تست. این هفته کلاسهای دانشگاه رو غیبت کردم. فقط مونده یکیش. با همون استاد ....   حالا شاید تا فردا اونقدر شجاعت پیدا کردم که سر کلاس این استاد هم نرم. نه این هفته ، نه هفته دیگه!!!

از صبح کلی مشغولیت ذهنی داشتم. آخرش به یه نتیجه رسیدم. بالاخره تموم میشد. حالا امروز نه ، فردا یا پس فردا. اما مطمئن شدم که بالاخره تموم میشد. پس هرچه زودتر تموم بشه ضرر کمتری می بینیم.

 

پیوست: اینطوری خیلی بهتره. امروز راحتتر از همیشه بودم.

 

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 21:26 توسط من |

 

                                          تو زیاد بودی مثلاْْ بیست

و من تا ده بیشتر نتوانستم....

 

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 13:27 توسط من |

 

رفتم کتابخونه. بهتر دیدم با بچه ها باشم. درس خوندنم تنهایی همش فکر و خیاله. باید باور کنم که همه چیز برام تموم شده. باید باور کنم همه آرزو و امیدهام با یه باد ساده از بین رفت. باید باور کنم. آره. باید باور کنم. نمی دونم این وسط مقصر کیه و کیو باید سرزنش کنم.... عیبی نداره. من قربانی شدم. حالا اگر خودمو ببازم داغون میشم. باید تحمل کنم. باید دوباره شروع کنم. هنوز آرزوها و هدفهای زیادی توی زندگیم دارم. باید به همش برسم. فعلاْ کنکور. ۳ آذر آزاد. تیر سراسری. باید بتونم دوباره همون پرواز بشم. ولی با تجربه بیشتر. سخته.

 

نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385ساعت 21:33 توسط من |

 

"...موشها اساساْ زیاد مسائل را تجزیه و تحلیل نمی کردند و خودشان را با اعتقادات و باورهای پیچیده و انبوه ازار نمی دادند. برای یک موش مسئله و راه حل هر دو ساده است.

موقعیت در ایستگاه "س" تغییر کرده بود. بنابراین آنها هم تصمیم گرفتند تغییر کنند. هر دو به مارپیچ نگاه کردند و بعد اسنیف شروع به بو کشیدن کرد و سپس با سرش به اسکاری اشاره کرد و مسیری را درون مارپیچ نشان داد.

اسکاری شروع به دویدن کرد. اسنیف هم به دنبال او با تمام سرعت دوید. آنها در جستجوی پنیر تازه بودند..."

 

نوشته شده در شنبه 20 آبان1385ساعت 4:48 توسط من |


Design By : Night Skin