پرواز
کی هوا تاریک شد؟ اصلاْ چی شد؟ الآن کجام؟ مثل مادر مرده ها زانوی غم بغل گرفتم و زل زدم به صفحه تلوزیون. جلوی چشمام صحنه های دیگه ای غیر از فیلمیه که داره پخش میشه. دستهام داشت می لرزید. باز هم هول شده بودم. باز هم خودم رو زدم به خنگی و سوالهای احمقانه ای پرسیدم فقط برای ۱ دقیقه بیشتر موندنش. آخه چرا؟ چرا بعد از ۵ سال هنوز نتونستم خودم رو درمان کنم؟ من که خیلی تلاش کردم ـ من که راههای زیادی رو امتحان کردم ـ چرا همش فکر می کنم منظوری داره؟ چرا توی همه چیز ... لعنت به این زندگی ـ چرا به نظر میاد خیلی برام مهمه در صورتی که اصلاْ نیست ـ اگر نیست پس چرا ... چرا تا اسمشون میاد توی دلم غوغا میشه؟ این چه حسیه که داره منو خرد می کنه؟ داشت راه می رفت. کجا نشسته بود؟ برم سر جاش بشینم. این کیه؟ شاهرخ خان!!! اَه... حالم بهم خورد از این فیلمهای هندی ـ سرم درد می کنه ـ چطوره از چایی مونده سه ساعت پیش بخورم؟ اینم که سرده! ... شعله زیرش رو روشن می کنم. پیام بازرگانی... ماشین زمان! کاش یه عکس گرفته بودم. یا فیلم. اینها رو که دارم. اما مال خیلی وقت پیشه. اونجا کجا بود؟ داره یادم میاد. موبایلم زنگ خورد. کاش خفه اش کرده بودم. چرا باید اون موقع زنگ بزنه؟ دلم می خواست قطع کنم. از خجالت آب شدم. اگر گوشیم رو بدم بفروشه می تونه هزینه ترم اولشو بده و بره دانشگاه. می خواد کار کنه. بقیه اش رو خودش در میاره. ولی ...گوشیم رو دوست دارم. آره. پول بهش میدم. از این به بعد هم وقتی پیششم موبایلمو خاموش می کنم. ولی اگر پولو قبول نکنه چی؟ بالاخره که چی؟ مگه نشنیدی بهت چی گفت؟ آره. شمارشو می گیرم. یه شب شام مهمونش می کنم. اما اگر قبول نکرد چی؟ اون شب چقدر خوش گذشت. ۷ نفری توی یه ماشین. نمی تونستم دنده عوض کنم. چقدر خندیدیم. شامش چقدر چسبید... گریه های این شاهرخ خان چقدر شبیه ... چرا این روزها هر کسی رو می بینم یادش می افتم و حالم از همشون بهم می خوره؟ پس چرا این یکی شبیه هیچ کدوم از اونها نیست؟ چرا بعد از این چند سال هنوز... چیکار کنم؟ می خوام همین الآن بهش بگم. هیچی نمی گم. آره. می خوام فکر کنه که برام مهم نیست. می خوام فکر کنه خوشم نمیاد اظهار نظر کنه. دستمال مرطوبام کجاست؟ ... ولی من که آرایش نکرده بودم! چرا آرایش نکردم؟ همین الآن اینجا بود... حالا نیست؟ میرم دانشگاه. میرم خوابگاه. "خواهی نشوی رسوا...همرنگ جماعت شو" امروز یه شعر دیگه خوند. چی بود؟ چه چایی تلخی! همه لیوانو یه دفعه سر می کشم. حالم از خودم بهم می خوره. چرا عین آدمکها بازی کردم؟ چمدون نارنجی! رنگ گوشی من. ولی چمدون من قهوه ایه. اسلحه خریده بود. یه روز خودشو وسط کوچه کشت. اینها هم اسلحه دارن. اَه... خاموش باشه بهتره. اصلاْ می خوابم. بازم این بالایی ها صدای تلوزیونو بردند بالا. منم می خوام سوار اون جت بشم. می خوام خودم پروازش بدم. من که بال ندارم! اما اون داره. امشب مسواک نمی زنم. اتاق عمل هم نمیرم. هر چی می خواد بشه. باز که اینجاست! پیشم ایستاده! یاد یکی از بچه های کلاس کنکور افتادم! چرا هیچ کس برام جاشو نگرفت؟ اون که جایی توی زندگی من نداشت! اون که غیر از یه سلام و احوالپرسی حرف دیگه ای با من نمی زد! داریم می خندیم. هنوزم فقط حرفای معمولیه. چقدر دوستای شوخی داره. استادشونو! چرا منو برد سر کلاسشون؟..... خواب بود. هنوز هوا تاریکه..... داریم میریم. داریم فرار می کنیم. بیشتر گاز میدم. کنارم نشسته و بهم میگه از کدوم طرف برم. از چی داریم فرار می کنیم؟.....بازم خواب؟...... اینجا هم هست. این بار دیگه حقیقته. اینجا یه جای کاملاْ رسمیه. چقدر لباس رسمی بهش میاد! قدش که اینقدر کوتاه نبود! نه. نه. این دروغه. اون قدش بلنده....... بازم... من هم به بازی یلدا دعوت شدم. قوانین بازی رو هم که همتون مطمئناْ می دونید و اگر نمی دونید اینطوریه که هر کسی دعوت میشه باید ۵ خصوصیت خودش رو که بیشتر خصوصیه بگه و بعد ۵ نفر رو به بازی دعوت کنه. خلاصه اینکه من هم باید بگم. ۱- زیاد پایبند به سنت ها و فرهنگ و خانواده نیستم. وقتی کاری رو درست می دونم بدون شک انجام میدم و تا امروز به خاطر خواسته هام با همه جنگیدم و پیروز شدم. تنها مسئله مهم اعتقادات و باورهای خود من هست نه چیزی که دیگران فکر می کنند و از من انتظار دارند. ۲- برام مهم نیست دیگران در موردم چی فکر می کنند. گرچه همیشه سعی می کنم ظاهر سازی کنم. اما دلم می خواد همونطوری که هستم منو ببینند و بشناسند. دوست ندارم چیزی رو از کسی مخفی کنم. تا حالا هم پیش نیومده که کسی بخواد بهم بگه از فلانی شنیدم فلان کارو انجام دادی. خودم همون اول به همه میگم. ۳- هیچ وقت دلم نمی خواست نفر اول باشم. همیشه دوست داشتم دوم باشم. از تعریف و تمجیدهای اول بودن هیچ خوشم نمیاد. به نظرم دوم بودن خیلی بهتره. مثل وزیر بودن. دغدغه های وزیر بودن خیلی کمتر از شاه بودنه ولی از نظر موقعیتی خیلی به هم نزدیکند. ۴-جدیداْ دچار اعتماد به نفس بالایی شدم. به شدت از خودم و شخصیتم خوشم میاد! مخصوصاْ از حالت موهام. گرچه بلند نیست اما توی طول روز چند ساعتی یک بار میرم جلوی آینه و مدل موهامو عوض می کنم. اونقدر که به موهام اهمیت میدم چیز دیگه ای برام مهم نیست. حتی اگر بهم بگن به شرطی می تونی ادامه تحصیل بدی که موهاتو کوتاه کنی مطمئناْ قید درس و آینده رو می زنم. ۵-بسوزه پدر مردم آزاری... من یه آدم تقریباْ بی ثباتم. اگر بخوام همه خصوصیت هامو بگم میشه ۵۵۵۵ تا. اگر بخوام خصوصی تر هاشو بگم میشه ۵۵ تا. حالا از بین این ۵۵ تا چطور این ۵ تا رو انتخاب کردم ، خودمم نمی دونم. ساقی، کوثر ، ارسطو ، سان و رامتین رو به بازی دعوت کردم. پ.ن. به دلیل انصراف یکی از اونایی که دعوتش کردم به بازی ، یک بازیکن ذخیره ، به اسم بهزاد ، به بازی دعوت می شود!!! فکر نمی کردم این بار کنکور قبول شدن به این راحتی باشه! خودتون که می دونید چقدر کم درس خوندم! گرچه می شد خیلی بهتر باشه اما خب. شیراز نشد. یکی دو قدم اونطرفتر. حداقل این یه ترم دیگه بیکار نیستم. چیکار کنم دیگه! بین بد و بدتر باید یکی رو انتخاب کرد. فعلاْ میرم دانشگاه ، بعد برای دولتی می خونم و حافظ قبول میشم. باید شیراز باشم! به هر حال از این روز به بعد خیالم راحته که دیگه دانشجوی کارشناسیم! راستی از کلاسهای آقای هنر پروران بگم براتون! تقریباً ۷۰ نفری بودیم. می دونید چند نفر قبول نشدند؟ فقط ۴-۵ نفر! به همتون توصیه می کنم حتی اگر نمی خواین درس بخونید برید کلاسهای آموزشگاه بزرگمهر دانا. بدون درس خوندن ، فقط با کلاس رفتن! قبول میشید. سلام. من بازم اومدم. آخی... دلم تنگ شده بود. یه هفته ای می شد سر نزده بودم. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ من که خیلی خوبم. این روزها خیلی قدر زندگیم رو می دونم و دلم نمی خواد این آرامش رو از دست بدم. خدا رو شکر می کنم که این زندگی رو دارم. نمی دونید چقدر برام لذت بخش شده. دانشگاه ، دوستهام ، خانوادم ، همه چیز بر وفق مراده. هیچ چیز سخت نیست. راضیم. خیلی خیلی راضیم. خدایا شکرت. دوباره یه طرح دیگه برای هتلم زدم. استاد با منحنی مشکل داره. من و محبوبه که حاضریم ۴ واحد دیگه طراحی فنی بگیریم اما این طراحی معماری رو نداشته باشیم. ولی خب... همه لذتش به همینه. این ترم آخری هم می گذره. جای همتون خالی ، شب یلدا ، ساعت ۱۲ ، کنار رود کارون ، بساط چایی و هندونه و کیک تولد پهن ، زیر یه آلاچیق ، ۴۰ نفری اونقدر زدیم و رقصیدیم و شعر و آواز خوندیم که فرداش صدای هممون گرفته بود ، راننده هامونم داشتند توی ماشین همراهیمون می کردند ، هیچ کدوم از مسئولین هم کاری به کارمون نداشتند، خلاصه نمی دونین چقدر خوش گذشت... از کاخ شوش و مقبره دانیال نبی هم که بگذرم ، از چغازنبیل نمی شه گذشت. نمی دونید چه حالی داشتیم ما بچه های معماری... هوا رو مه گرفته بود... وسط اون هوا دنبال زیگورات می گشتیم. این اولین دید ما از زیگورات چغازنبیل بود... اگر معماری خونده بودید و یه هفته هر شب خواب زیگورات می دیدید و بعد وسط یه عالمه مه ، یه دفعه چشمتون بهش میافتاد اوقت می فهمیدید من چی میگم... عالی بود. یه برف تقریباً خوب هم اومد. البته گفتم خوب چون نسبت به چند سال پیش بهتر بود. بچه های ما با چند تا از بچه های آزاد و چند نفر دیگه رفتند برف بازی. حیف شد ماهارو خبر نکردند. نمی دونید به پسرها چقدر گلوله برف زده بودند. فرداش همشون زخمی بودند. هر زدنی ، خوردن هم داره!!! دوستای هنرستان رو دور هم جمع کردم. یه مهمونی خودمونی. کلی خوش گذشت. بعد از ۲ سال!! به هر حال خیلی خوبه دیگه. منتظر کنکور دولتیم تا سعی کنم حافظ قبول بشم. تصمیممو گرفتم. پامو از شیراز بیرون نمی ذارم. حتی اگر مجبور شدم توی دانشگاه پیام نور درس بخونم! از اول ترم تا حالا نرفتم سراغ آموزش و امور دانشجویی و ... ، منی که هفته ای ۴ بار می رفتم سر می زدم! چند روز پیش رفتم یه نامه بگیرم دیدم یه خونه تکونی حسابی شده. همه مسئولین محترم و محترمه عوض شدند. منم برای یه نامه گرفتن اونقدر این طرف و اونطرف رفتم که حس ترم بوقی بودن بهم دست داد... یه برنامه اصفهان هم داریم اگر جور بشه دیگه خیلی عالیه. خلاصه سرم خیلی شلوغه. ولی راضیم. خیلیم راضیم. حالا حالاها باید برم. کلی کار دارم هنوز. سعی می کنم زود بیام. آسمونی بمونید تا باز برگردم.
از این جور شیطونی ها خیلی خوشم میاد. مثلاْ دو هفته قبل از کنکور یه کارت sms خریدم و برای همه دوستهام یک پیام در مورد یک هفته عقب افتادن کنکور فرستادم. خلاصه تا بعد از کنکور با بچه ها داشتیم دنبال منبع این خبر می گشتیم تا حسابی کتکش بزنیم. البته تا وقتی خودم اعتراف نکردم کسی پیداش نکرد. در مواقع حاد انواع دیگه ای داره. می دونید انتقام یعنی چی؟ یعنی وقتی استاد سر کلاس از کارهات ایراد گرفت نصفه شب با همون کارت sms پیام های تهدید آمیز براش بفرستی...![]()
![]()
![]()



قرار شد برف بعدی ما رو هم خبر کنند.![]()
![]()
| Design By :
Night Skin |

