پرواز
نوشتن رو دوست دارم. همیشه حرفهام رو می نوشتم. از تمام دوره های زندگیم یک عالمه نوشته دارم که من رو به یاد خاطرات تلخ و شیرین گذشته می اندازه.امروز داشتم یک دفتر خیلی خیلی با ارزش رو ورق می زدم. تقریباْ همه صفحه هاش پر شده بود از نوشته های من. توی یکی از صفحه هاش یکی از شعر های فروغ رو دیدم که اون وقت ها همیشه زمزمه اش می کردم.حالا که به قبل نگاه می کنم می بینم از اون موقع تا حالا این شعر شده الگوی زندگیم! ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دو رویی و جفای ساکنان خاک کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست تا که کام او ز عشق خود روا کنم لعنت خدا به من اگر به جز جفا زین سپس به عاشقان باوفا کنم ۷/۱۰/۸۳ بالاخره آخرین امتحان دوره کاردانیم رو دادم. این ترم ۴ تا درس بیشتر نداشتم که فقط ۲تا درسمون امتحان داشت و تحویل پروژه های ۲تای دیگه هنوز مونده. ایستایی ۲ هم نمره هاشو زدن. یادش بخیر. سال اول دبیرستانم که تموم شد مامان بابا نذاشتند برم رشته ریاضی. فرستادنم فنی. رشته معماری رو هم خودشون برام انتخاب کردند. عمراْ برای کنکور نخوندم. یعنی فقط جلوی مامان بابا می خوندم که نخوان روزی ۱۰ بار معایب رشته ریاضی رو بهم یادآور بشن و بگن تو ۱ سال جلو افتادی. خلاصه زد و هم آزاد هم دولتی شیراز قبول شدم. اولهاش به بچه های دانشگاه آزاد فخر می فروختیم ولی بعد... اگر بقیشو بگم بچه ها کتکم می زنن. آخه بقیش از اسرار دانشگاهمونه. نباید لو بره. شاید خیلی پشیمون بودم که چرا نرفتم دانشگاه آزاد. آخه استاد های اونها از استادهای ما بهترن. ولی خدایی آخر ترم که میشه بچه های آزاد کاراشونو میارن ما براشون راندو کنیم یا ماکت بسازیم. طرح اولیش رو هم از خودمون می گیرند. اما نمی دونم چرا خیلی جلوی ما خودشونو میگیرن! خلاصه این روزها هر کدوم از بچه های ترم پایینی که می بیننمون بعد از کلی تبریک و تمجید میگن می خوای بری؟ و من می مونم که بگم آره یا نه. ولی میرم. از توی خونه نشستن بهتره. مامان هم گفته فقط اجازه داری بری خوابگاه. منم که شنیدم خوابگاهش خیلی خوبه مجبور شدم قبول کنم وگرنه باید قیدشو میزدم. حالا هم من دارم به جمع بچه های دانشگاه آزاد می پیوندم تا این ترم بیکار نباشم. نمی دونم اگر درس و دانشگاه داشته باشم می تونم برای کنکور دولتی بخونم یا نه. گرچه آخرش مجبورم بین حافظ و آزاد شیراز یکی رو انتخاب کنم و اینطور که معلومه تراز حافظ هم بالاست و قبول شدنش راحت نیست. به هر حال سعی خودمو می کنم ببینم سرنوشت چی برام رقم زده. امروز که داشتم با یکی از استادهايی كه ترم ۲ باهاشون درس داشتم خداحافظی می کردم یه دفعه بهم گفتن تو هنوز از دست من دلخوری؟ منم با تعجب گفتم چرا باید دلخور باشم؟ گفتن به خاطر اون کاری كه خيلي روش كار كرده بودي، من نمره ات رو كم دادم، همون كه شيتش سبز بود، منم خنديدم گفتم نه استاد. اونقدر به ناحق از اين نمره ها به من دادند كه اصلاً يادم نمياد شما كدوم كار رو ميگيد و چه نمره اي ازتون گرفتم. بنده خدا فكر كنم ۲ترم عذاب وجدان رهاشون نكرد كه بالاخره امروز به من گفتن. آخرش هم يادم نيومد اون كار رو به من چه نمره اي دادند. تازه همه نمره هاي خوبم رو از ايشون گرفتم! اما چشمتون روز بد نبينه! همسر همين استادمون بلايي سر من آورد كه... روز تحويل كار به من كه يك ترم هر هفته ماكت آماده داشتم و همه كارامو به موقع تحويل دادم و كركسيونهاي كلاسيم كامل بود گفتن كارت كامپيوتريه! بايد با دست مي كشيدي! حالا مني كه دو روز چشمم كور شد تا دسن كردم چي بايد جواب ميدادم! آخرش هم نمره منو از همه بچه ها كمتر دادن... خلاصه خيلي سخت ولي شيرين گذشت. عمر همينه ديگه. ميگذره. انگار همين ديروز بود رفته بودم براي ثبت نام. يادش بخير. براي امشب كافيه. يه زنگ تفريح دادم به خودم وسط كارهاي طراحي معماريم! حالا ديگه بايد برم سراغ هتل ۴ ستاره. آسموني بمونيد تا باز برگردم. وبلاگ رو همیشه دوست داشتم. جای خوبیه برای خیلی حرفها. بعضی حرفهایی که آدم نمیتونه به کسی بگه ولی نگفتنش هم سخته. وبلاگ به این دلیل خوبه که میشه اون حرفهارو اینجا زد. ولی بدتر اينه که اینجا هم خانوادگی بشه و دوست و آشنا و فامیل بیان سر بزنن. اونوقته که دو روز بعدش تا تورو مي بينن چپ چپ نگاهت می کنن یا میان جلو و میگن تو اون حرفهارو زدي؟! تو چقدر ساده اي كه اين طوري فكر مي كني! تو چنين كاري كرده بودي و ...! منم به اين فكر مي كنم كه بهتره يه وبلاگ ديگه بسازم و حرفهامو اونجا بنويسم. اما اينم فايده نداره. دلم مي خواد دوستهام حرفهامو بشنون و نظرشونو بگن نه اينكه بخوان نصيحتم كنن. يا بهم بخندن. ما آدمها از روابطمون چي مي خوايم؟ هدفمون چيه؟ از دوستي هامون چي ياد مي گيريم؟ چند بار به خواسته هاي طرف مقابلمون فكر كرديم؟ چند بار گذشت كرديم؟ به نظر من دوست خيلي مهم تر از خانوادست. يكي مثل من بيشتر وقتشو با دوستهاش مي گذرونه. پس بايد با اونها هماهنگي داشته باشه. حالا اگر فقط يك طرف گذشت كنه و بخواد مثل طرف مقابلش بشه همه چيز بهم ميريزه. چرا ما نمي خوايم دو طرفه فكر كنيم؟ چرا هميشه فقط يك نفر گذشت مي كنه؟ تو تمام زندگيم حتي يه دوست درست و حسابي نداشتم تا بتونم مشكلاتمو بهش بگم. هميشه فكر مي كردم مشكل اينه كه خواهر ندارم و داداشم ۸ سال از من كوچيكتره. خيلي وقتها سعي كردم كسي رو جايگزين اين كمبود كنم اما متاسفانه نه دوست خوبي پيدا كردم و نه كس ديگه اي. هميشه مجبور بودم خودم رو همرنگ بقيه كنم. آخه چرا هيچ كس همرنگ من نيست؟ مگه من چه رنگيم؟
بعد از محبوبه که ایستایی۲ رو هم۲۰ شد من نفر دوم بودم.
البته با نمره ۵/۱۷. نقشه برداریم هم بد نشد. کلی ذوق خودمو کردم. یه سوال داده بود همه بچه ها صداشون وسط جلسه دراومده بود که غلطه ولی من با مهارت و ظرافت خاص خودم راه حل اختراع کردم و مسئله رو حل کردم. جالب اینجاست که به جوابی که باید می رسیدم رسیدم. سوالش یه پلیگان بسته بود که باید ژیزمان امتداد هاشو بدست می آوردیم. منم حلش کردم دیگه!
| Design By :
Night Skin |

