پرواز
همیشه به پدر و مادرش میگفت چرا ما معروف نیستیم؟ چرا هیچ کسی مارو نمی شناسه؟ چرا عکس ما توی هیچ روزنامه ای چاپ نمیشه؟ چرا هر روز عکس بابای فرید رو توی روزنامه چاپ می کنند و باهاش مصاحبه می کنند اما بابای منو کسی نمی شناسه؟ چرا ... چرا... چرا... یک روز تصمیم می گیرند برند مسافرت. بین راه به خاطر یک بی احتیاطی از پل به پایین پرت میشوند و به طرز وحشتناکی همه خانواده اش رو از دست میده. فردای اون روز تمام مجلات خبری اولین تیترشون این بود: ۳ نفر بر اثر حادثه رانندگی به طرز فجیعی کشته شدند! بالاخره معروف شده بودند!
چهار نفر از نزدیکترین بستگانم به خاطر چنین بی احتیاطی هایی دچار حادثه شدند. معجزه بود که آسیب جدی ندیدند. خدایا شکرت. پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
عموماً بچه هاي ايراني توي همين مايه ها هستند. مگه نه؟ لااقل توي خانواده ما كه از اين نمونه ها به وفور يافت مي شود! راستي ... تا كتك نخوردم : اين نامه رو از وبلاگ شكلات برداشتم (البته با حفظ مواضع) در ادامه مبارزه با طرح سهمیه بندی بنزین ما دست به یک عمل انتحاری زدیم و بدون توجه به این طرح سفر کردیم. خب کاملاْ مشخصه که سهمیه ي یک ماهمون رو مصرف کردیم. یعنی باید تا ۵ ماه آینده جیره بندی کنیم. ولی از هرچی بنزین بگذریم جایی که رفتیم ارزشش رو داشت و خیلی خوش گذشت. به کسانی که توی شهرهای جنوبی زندگی می کنند توصیه می کنم به جای این همه مسافت طی کردن و رفتن به شمال ، توي همين اصفهان خودمون ، چادگان ، يه دهكده فرهنگي گردشگري هست كه كمتر از شمال نيست. فقط با اين تفاوت كه آب و هواي شرجي نداره. كنار سد زاينده رود دهكده اي هست كه خيلي قشنگه و خلاصه چيزي كم نداره. پيشنهاد مي كنم يك بار امتحان كنيد. عینکم را که روی چشمم گذاشتم هوا خنک تر شد حتی خورشید هم با یک شیشه تيره فریب می خورد پی نوشت: اینبار اول می نویسم تا در آخر نخوانید! شاید دارم تسلیم میشم! نمی دونم. فعلاْ می خوام زنانه ترین لباسمو بپوشم - با زنانه ترین آرایش- با زنانه ترین کفش - با زنانه ترین نوع راه رفتن و حرف زدن و برخورد کردن - و از خونه بیرون برم - سوار ماشینی که درش برای من باز شده بشم و ... و هیچ وقت نفهمم پدال گاز چیست! و فکر کنم من فقط یک عروسکم .... همین بهتره این بحث رو از این دنیای مجازی بیرون ببرم
داداش ۷ ساله من - یه روزی ... وسط خیابون : موهاتو بپوشون خوشم نمیاد !!! من : ؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! داداش ۷ ساله من - فردای اون روز ... جلوی در خونه : اینجوری می خوای بیای ؟ من : ها؟؟ داداش .... : رژلب صورتي بزن تا باهات بیام !!! من : ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعضی اوقات نمی دونم چرا من هم مثل بچه ها حرفهای امروز و فردام اینقدر متفاوته! بچه ها هم مثل من تنوع طلبند ؟!!
بالاخره بعد از سه سال تعطیلات تابستون رو تجربه می کنم! امروز سومین روزش هست! خیلی هیجان انگیزه!
دیشب ، شبكه دو ، درباره پرواز صحبت می كردند! هر كسي داشت ميديد اس ام اس زد كه نگاه كن! يه مدته بدجوري افتادم تو فكرش! ...
نميشه جور ديگه اي ديد! حتي اگر چشمها را شست...
خيال مي كني با اين فكرها كره ي ماه مي آيد زير پايت؟ علف هم زير پايت سبز نمي شود! محمد مهدي نجفي- دو جفت چشم پا برهنه
روز پدر؟ روز مادر مبارك !!!
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.



| Design By :
Night Skin |

