تبليغاتX
پرواز

پرواز

 

چند وقتي هست كه آشپز ماهري شدم! توي درست كردن يه سوپ خوشمزه حرفي تو كارم نيست. مدتيه گير دادم به پختن كيك. چند روز يك بار بايد مهارتم رو به همه نشون بدم! مشتري هاي دست پخت من هم كه پشت در صف مي كشن! توي آشپزي اول بايد اعتماد به نفس داشت بعد مهارت! همه مي خوان بدونن راز آشپزيم چيه!   

.

 .

.

.

زنده باد پودر كيك رشد!  """( وانيلي با كاكائو)""" 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 8:59 توسط من| |

 

عمر از كف رايگاني مي رود

كودكي رفت و جواني مي رود

اين فروغ نازنين بامداد

در شباني جاوداني مي رود

 

وقتش رسيده. وقت افسوس خوردن. ۲۰ سالگي رو دوست نداشته و ندارم. كاش زودتر تموم بشه. از اينكه بخوام يك سال به همه جواب بدم ۲۰ سالمه متنفرم! دارم افسوس گذشته اي رو مي خورم كه با افتخار و لذت جواب مي دادم : ۱۵ ، ۱۶ ، ۱۷، ... ۱۸ ، ..... ۱۹ .........

 

نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 17:30 توسط من| |

 

از مغازه که بیرون اومدم صداشونو شنیدم. مردی که جای پسرش بود و صداشو اونقدر بالا برده بود که انگار می خواست دنیا رو فتح کنه! و پیرمردی که یک جعبه فندک توی دستش بود و طوری التماس می کرد که معلوم بود همون چندتایی که ازش گرفته شده چقدر براش ارزش داشته! فقط به این دلیل که برای فروش چندتا فندک آشپزخانه مجوز نداره. جا و مکان نداره. پول نداره. آره. تنها جرمش فقط این بود که پول نداشت! پیرمردی که معلوم نبود چقدر به این پول احتیاج داره که با این سن مجبور به دستفروشی شده! پشت سر اون آدم (؟) می دوید و با التماس ازش می خواست که فندک ها رو بهش پس بده. دلم خیلی براش سوخت. توی مغازه بعدی که رفتم دیگه حواسم سر جاش نبود. چند تا مغازه پایین تر دوباره دیدمش که خودشو کنار یه کوچه پنهان کرده بود. از چین و چروک صورتش ، دستهاي پينه بستش ، لباس محقرش و اندوه چشماش می شد فهمید که زندگیشو به سختی تا اینجا رسونده. هنوز چند تا فندک توی دستش بود. بهتر بود خودمو از زير بار گناهی که حس می کردم دارم مرتکب ميشم بیرون می آوردم.

- پدر جان این فندک ها چنده؟

- ۱۵۰۰ تومن. زردش رو هم دارم

- یکیشو بهم بده

- گازشو هم می خوای؟ دارم

- نه. دستت درد نکنه... بفرمائید

- گفتم ۱۵۰۰ تومن ... این زیاده!

- قابل نداره ... درسته

- حداقل دوتاشو ببر حلال باشه!

- حلاله ... خداحافظ

 

از خودم متنفرم! از اینکه توی جامعه ای زندگی می کنم که هزار تا مواد فروش و قاچاق فروش هاش دارند با خیال راحت توی شهر می گردند و جنس هاشونو می فروشند ولی مسئولین آدمهایی رو می گیرند که به پول همين چندتا روسري و شلوار و اين چيزها احتياج دارند! از اینکه با هزار تا آدم که قیافه هاشون داد می زنه معتادن کاری ندارند اونوقت زورشون به پیرمردی میرسه که نون شب زن و بچه هاشو با فروش چندتا فندك بدست مياره! نمي دونم اين شغل آدم رو اين قدر بي رحم و پست ميكنه يا اين آدمها خودشون دنبال چنين كارهايي مي گردن؟ 

یادمون باشه هیچ وقت نباید زورمونو به رخ یه ضعیف بکشیم! اگر جراتشو داریم جلوی اون زورگوهایی که از ما قوی ترن سر و کمر خم نکنیم و برای یک بار هم که شده اعتراض کنیم! اعتراض به وضع موجود!



پیوست:  سخنرانی رئیس جمهور اتفاق بدی نبود که افتاد. اما یه سوال خیلی بزرگ همون اول سخنرانی برام پیش اومد! ولی چون می خوام وبلاگم فیلتر نشه باید دهنمو ببندم. خب آزادی بیان یعنی همین. اینطور نیست؟

چند روز پیش توی روزنامه صحبتهای یکی از این معاونین دانشگاه رو نوشته بود. نمی دونم کی بود ولی گفته بود منطق احمدی نژاد در ایران هم رعایت شود! قضیه همین اعتماد به اساتید و دانشجویان! حرف منم همین بود!

 

نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 10:29 توسط من| |


Design By : Night Skin