تبليغاتX
پرواز

پرواز

 

 

           دلم برای خودم تنگ می شود گاهی

                                                همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 

نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 12:33 توسط من| |

خواب شبانگاهی، وحشت از نسیم که نه؛ طوفانی سخت! سیاهی تیره به تیرگی بخت دختری کوچک میان جنگلی انبوه! سوز و ساز زمستانی، و آشیانه ای حقیر...

۳:۴۴ صبح  :      گشودن چشم برای جداشدن از رویا کافیست. حالی دگرگون، بی قراری و رنج و درد، آثار زخم کهنه ای است که سر باز کرده و قصد دارد روحت را تا مرز انکار پیش برد. وحشت از تنهایی ...

۴:۰۵ صبح  :      نهایت صبر و سکوت! اوج رنج و درد! فریادی بی صدا و رسا، و بعد...

۴:۲۲ صبح  :     سکوووت!!! و دردی که تو را تا انتهای جنون می برد و برمی گرداند!

۴:۵۰ صبح  :     دل را به رهگذری ناشنوا خوش کردن وقتی حتی نفست هم بالا نمی آید تا ممد حیات باشد و توجه را به سویت جلب کند نهایت حماقت است!

۵:۰۷ صبح  :     تیرگی، ترس، اضطراب، وحشت، و هنوز هم سکوت...

۵:۲۰ صبح  :     دلخوشی به تنها صدا! به تنها جهش! به تنها امید! "سمفونی پرندگان" و هنوز تیرگی...

۶:۰۰ صبح  :     عبور از برزخ، وصال به بهشت یا دوزخ؟ نمی دانم.همینکه تکلیفت را بدانی که از اعتدال گذشته باشد تمام ماجراست. نور صبحگاهی. درختانی پر از پرندگانی پر تحرک و ساده؛ خود دلیل زیستن!

نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 22:12 توسط من| |


Design By : Night Skin