پرواز
دلم برای خودم تنگ می شود گاهی همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم خواب شبانگاهی، وحشت از نسیم که نه؛ طوفانی سخت! سیاهی تیره به تیرگی بخت دختری کوچک میان جنگلی انبوه! سوز و ساز زمستانی، و آشیانه ای حقیر... ۳:۴۴ صبح : گشودن چشم برای جداشدن از رویا کافیست. حالی دگرگون، بی قراری و رنج و درد، آثار زخم کهنه ای است که سر باز کرده و قصد دارد روحت را تا مرز انکار پیش برد. وحشت از تنهایی ... ۴:۰۵ صبح : نهایت صبر و سکوت! اوج رنج و درد! فریادی بی صدا و رسا، و بعد... ۴:۲۲ صبح : سکوووت!!! و دردی که تو را تا انتهای جنون می برد و برمی گرداند! ۴:۵۰ صبح : دل را به رهگذری ناشنوا خوش کردن وقتی حتی نفست هم بالا نمی آید تا ممد حیات باشد و توجه را به سویت جلب کند نهایت حماقت است! ۵:۰۷ صبح : تیرگی، ترس، اضطراب، وحشت، و هنوز هم سکوت... ۵:۲۰ صبح : دلخوشی به تنها صدا! به تنها جهش! به تنها امید! "سمفونی پرندگان" و هنوز تیرگی... ۶:۰۰ صبح : عبور از برزخ، وصال به بهشت یا دوزخ؟ نمی دانم.همینکه تکلیفت را بدانی که از اعتدال گذشته باشد تمام ماجراست. نور صبحگاهی. درختانی پر از پرندگانی پر تحرک و ساده؛ خود دلیل زیستن!
| Design By :
Night Skin |

