تبليغاتX
پرواز

پرواز

 

هر دو داشتیم قدم می زدیم. نه! راه می رفتیم. در یک مسیر. ولی در دو جهت. شاید اگر کمی بیشتر به سمت راست حرکت می کرد هرگز همدیگر را نمی دیدیم. هر دو فقط به مسیر خودمان توجه داشتیم. درست یک ثانیه، نه! دقیقاً لحظه ای که کمترین فاصله را با هم داشتیم و برخوردمان با سرعت زیاد (برای او) نزدیک بود، با اعمال کش و قوس شدیدی به بدنم از سر راهش کنار رفتم. درست زمانی که از کنار بدن خم شده من می گذشت چشمم به موهای طلایی رنگ فریبنده اش افتاد و مجذوبش شدم. با چنان ظرافتی رشته ها کنار هم بافته شده بودند که دل هر بیننده ای را می ربود. چند هزارم ثانیه گذشت تا فهمیدم او هم به من خیره شده. او با قامت کوتاهش داشت به بلندی قد من نگاه می کرد و احتمالاً فکر می کرد که چقدر خوب بود او هم چنین قدی داشت. مثل من که داشتم فکر می کردم چقدر لذت بخش بود اگر می توانستم هر روز دستم را به داخل آن تارها فرو برم و ظرافتشان را روی پوستم حس کنم. سه ثانیه گذشت. ما از کنار هم گذشتیم و به راه خود ادامه دادیم. ولی هنوز به رنگ آن موها فکر می کنم.

نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 23:21 توسط من| |

 
"در میان شما کیست که صد گوسفند داشته باشد و یک از آن ها گم شود، که آن نود و نه را در صحرا وا نگذارد و از پی آن گم شده برود تا آن را بیابد؛..."

انجیل لوقا، باب 15، آیه 4
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 15:10 توسط من| |


Design By : Night Skin