تبليغاتX
پرواز

پرواز

 

 

نمی دانم در حافظیه نشستن و گلستان سعدی خواندن، اینقدر خنده دار است که با این کارمان، جماعتی را مدتی خندانیدیم؟!

 خسرو شکیبائی که درگذشت، دوست داشتم دوباره خانه سبز را بازی می کرد...

نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 8:43 توسط من| |

چند وقت پیش خبر رسید یکی از معدود مراسماتی که در فامیل ما رخ میده، قراره به وقوع بپیونده. دیگه همه فکر و ذکر ما شده بود این جشن. خانم ها هم که تکلیفشون معلومه و حق دارند حساب همه چیز و همه کس رو از قبل کرده باشند و مثل آقایون نیستند که یک ساعت قبل یک دست کت و شلوار و یک پیراهن به تنشون کنند و روانه محل برگزاری جشن بشن. خلاصه من هم بر حسب مونث بودنم مجبور به انجام تمام اون مراسمات شدم. درست چند ساعت قبل از شروع جشن، تصمیم گرفتم یه خورده موهامو بدست قیچی آرایشگری بسپارم و کمی اونها رو خوش حالت تر کنم. با وجود تمامی سفارشاتی که کردم و توضیحات اضافه بر مبنای اینکه فقط چند میلیمتر کوتاه شوند تا بهتر حالت بگیرند و اعتماد به آرایشگری که تقریباً ۲ سال هست پیشش میرم و هر بار کارش بهتر از قبل بوده، هنوز چند دقیقه از شروع کارش نگذشته بود که همه موهامو روی زمین دیدم و از سر من چیزی نموند جز موهای چند میلیمتری!

در چنین مواقعی سعی می کنم آرامش خودمو حفظ کنم! عصبانی نشم و دلم به حال موهایی نسوزه که تا دوباره به دستشون بیارم حداقل ۶ ماه طول میکشه!

حالا تصور کنید کله کچل با چه لباسی مناسب میشه؟!

و این گونه بود که تمام برنامه ریزی های من با یک اعتماد غلط! به هم خورد و در جشنی که بعد از سالها وقوعشو شاهد بودیم اونجوری که می خواستم نبودم!

پ.ن: برای اولین بار من (با همون کله کچل) قند روی سر عروس و داماد ساییدم! نوبت من وقتی رسید که عروس بله رو گفت! حس خیلی قشنگی بود.

نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 21:20 توسط من| |

گفت: هدفتو انتخاب کردی؟

گفتم: آره.

...: خب. می خوای چیکار کنی؟ ادامه تحصیل بدی؟

...م: آره

...: می خوای چی کاره بشی؟ استاد دانشگاه؟ مهندس ناظر؟ طراح؟

...م: نمی دونم!

...: پس چطور میگی که هدفتو انتخاب کردی؟ اصلاً هدفت چیه؟

...م: میخوام یه عضو مفید برای خانوادم باشم. یه دختر دلسوز، یه خواهر مهربون، شاید یه همسر خوب و یه مادر فداکار.

...: این که نشد هدف! باید کاری کنی که برای جامعه ات مفید باشی!

...م: من تا نتونم خانوادم رو بسازم، برای جامعه هم کاری نمی تونم بکنم. بنیاد جامعه توی خانواده هست!

...: یعنی به کار کردن فکر نمی کنی؟ پس درس می خونی که چی بشه؟ نمی خوای از هنرت استفاده کنی؟ می خوای خودتو فدا کنی؟

...م: کار می کنم به شرطی که خانواده ام کارکردن منو دوست داشته باشن. درس می خونم تا وقتی که خانوادم نیاز به دانش و سواد من داشته باشن. می خوام با خانوادم زندگی کنم. نه برای خانواده! همراه با اونها. قدم به قدم. می خوام درسهایی بیاموزم که خانواده ام نیاز به دانش من نسبت به اونها داشته باشن. می خوام عضوی باشم که تکیه گاه خانواده باشه. توی همه ی زمینه ها. می خوام زندگی کنم. می خوام خوشبخت زندگی کنم!

...: .... ؟؟!!

نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:29 توسط من| |

قصه عجیبی شده. چند نفر آدم وسط یه زمین بزرگ چمن با یک عالمه تماشاچی دنبال یک توپ می دوند، به این طرف و اون طرف پرتش می کنند، خطا می کنند، کارت می گیرند، مصدوم میشن و ...

اونوقت چندین برابر آدم دیگه توی خونه نشستن و از تلوزیون کارهای اونها رو نگاه می کنند، داد می زنند، بالا و پایین می پرند، حرص می خورند، نصفه شب همه همسایه ها رو با داد و بیداداشون از خواب می پرونند! اونوقت چی؟ دماغشونم می سوزه!

من اصولاً طرف هیچ کسی رو نمی گیرم! ولی وقتی می بینم این همه آدم طرفدار آلمانن و نمیشه باهاشون حرف زد و بهشونم بر می خوره خوشم میاد باهاشون کل کل کنم! به هر حال امید همه شون نا امید شد!

هدف من از نوشتن این پست چیزی نبود جز اینکه بگم آخه ارزششو داره که اینقدر جدی به این مسائل نگاه کنیم؟ حالا مثلاً اسپانیا برد چه سودی به من رسید که اگر آلمان برده بود به تو می رسید؟ اصلاً من و تو فقط باید ببینیم و اوقات فراغتمونو پر کینم! در جهت پر کردن اوقات فراغت یه کم هم با هم کل کل کنیم! ولی واقعاً ارزششو داره که به خاطر فوتبال کشورهای دیگه! دوستیمونو بهم بزنیم؟! مراقب باشیم که این اختلاف سلیقه ها باعث دلخوری نشه!

هرگونه طرفداری از اسپانیا رو هم تکذب می کنم!

نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 9:45 توسط من| |


Design By : Night Skin