پرواز
به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی. به آرامی آغاز به مردن میكنی زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی، وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند. به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر بردهی عادات خود شوی، اگر همیشه از یك راه تكراری بروی … اگر روزمرّگی را تغییر ندهی، اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. تو به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سركش، و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت را تندتر میكنند، دوری كنی . .. تو به آرامی آغاز به مردن میكنی، اگر هنگامی كه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل یك بار در تمام زندگیات ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
یه وقت هایی نگاهم به زندگی عوض میشه. نه اینکه عارف و زاهد و عابد و صوفی و درویش و از این قبیل بشم. نه. شاید فقط چند ثانیه، چند لحظه، نهایتش چند دقیقه اطرافم رو جور دیگه ای می بینم. یه وقت هایی که از پشت پنجره پایین رو نگاه می کنم، خیلی برام جالبه. از ارتفاع حدوداً ۲۰ متری حرکت ماشینها واقعاً خنده داره. قوطی هایی با طرح ها و رنگ های مختلف. یاد وقتی میافتادم که با آهنربا از زیر صفحه، کلیدهارو تکون می دادیم و مثلاً شعبده بازی می کردیم! از این بالا بچه ها رو فقط یک خط و یک دایره وسطش می بینی. اونوقت حرکتش توی اون صفحه خیلی با نمکه. یه کم به آدمهای اطرافت نگاه کن. یه وقت هایی اونها رو جز یک تکه گوشت نمی بینم! تکه گوشتی که شکل گرفته و متحرکه! احساس خیلی بدی به آدم دست میده. وقتی دایره دیدت رو محدود کنی خوب می فهمی دارم چی میگم. مثل دنیای اسباب بازیهاست. همه چیز مرتب و منظم و قشنگ. اما اون وسط یه چیزی مدام این طرف و اون طرف میره. یه وقتهایی ثابته. یه وقت هایی همه چیزو به هم می زنه. بعد چیزهایی شبیه به اون میان اطرافش، پراکنده میشن. حالا اگر اون چیزها رو فقط تکه هایی از گوشت ببینی قضیه خیلی فرق میکنه. یکی از اونها میاد یه چاقو میزنه به اون یکی، خون راه میافته! اون دو تا چنان به هم چسبیدن که فکر می کنی هنوز تیزی ساتورو نچشیدن. وقتی مسخره تر میشه که فکر کنی این تکه های گوشت هم برای خودشون قانونی دارن. جامعه تشکیل دادن. سیاست دارن. سالها وقت میذارن تا بتونن با یه قوطی فلزی خودشونو یه خورده از اون کره ای که روشن جدا کنن و نهایتش تا کره کناریشون برسن. اقتصاد دارن! می نویسن! آواز می خونن! چقدر مسخره است! اگر خوب ببینی می فهمی چی دارم میگم. اگر من و تو انسان نبودیم، اگر ما هم مثل شیطان! یک فرشته بودیم، از انسان چی می دیدیم؟ شیطان حق داشت؟ من جای اون بودم شاید وقتی این انسانها رو می دیدم اونقدر به این آشفته بازار می خندیدم که همه بفهمن چقدر این صحنه ها به نظرم احمقانه است! دوست دارم تمرین کنم تا همیشه بتونم ارتفاع بگیرم. از ارتفاع به همه چیز نگاه کنم. این طوری خیلی بهتر می تونم زندگی کنم ................. جور دیگر باید ببینم!!! تصور کنید! همین الآن، یک تکه گوشت نشسته جلوی یک کامپیوتر و داره اعضای فرم گرفته اش رو روی کیبورد حرکت میده. خودش و گوشت هایی مثل اون به این کار میگن پست مطلب جدید در وبلاگ! احمقانه است!
| Design By :
Night Skin |

