تبليغاتX
پرواز

پرواز

 

هفته‌ی پیش در سانحه‌ای ناگوار شاهد مجروحیت یک عزیز بودم. حالا تا آخر متن را که خواندید نیایید بگویید یعنی چی عزیز و آیا نسبتی با ایشان داشته‌ای و این حرفها!!!

اول باید توضیح دهم که خانه ما به دلیل نامعلومی! روبروی یکی از مراکز بانکی ساخته شده و به عبارتی فاصله ما تا بانک فقط عرض کوچه است، البته بعد از آن حیاط وسیعی و سپس خود ساختمان بانک قرار دارد. ما مثل همیشه در آخرین شبی که قرار بود فردایش تحویل موقت داشته باشیم، سرمان را در پوستی های مربوطه تا گردن فرو کرده و مشغول ترسیم و تصحیح و از این کارها بودیم، ناگهان صدای یکی از  این عزیزان در نقش نگهبان را شنیدیم که به شخص عزیزی (!) ایست دادند. ما هم که عاشق فیلم‌های پلیسی و این جور موارد، سرمان را تا کمی بیشتر از گردن از پنجره اتاقمان بیرون کردیم تا ببینیم اوضاع از چه قرار است. ناگهان صدای شلیک شنیده شد! سپس دو نگهبان دیگر از ساختمان استراحتی‌شان بیرون آمدند و به داخل ساختمان بانک رفتند، آن نگهبان دیگر هم که مشغول نگهبانی از در ورودی بود اسلحه آرپیجی مانندش را به سمت پشت بام طبقه اول، که نسبت به ساختمان اصلی کمی جلوتر قرار گرفته است، نشانه رفت. گرچه فیلم ایرانی بود و جذابیت زیادی نداشت و چراغ قوه انداختن نگهبان‌ها به شدت خسته کننده جلوه می‌نمود اما اینجانب به شخصه می‌خواستم بدانم کدام مغز ... خورده‌ای جرأت کرده فقط یک ساعت از نیمه شب گذشته بیاید این بالا و این طور ضایعانه خودش را به نگهبانان بنماید! القصه ماجرا به آنجا کشید که صدای آژیر گوش خراش دزدگیر بانک هم بلند شد و به دنبال آن، پس از دو سه دقیقه (که برای خودمان هم مایه تعجب بود!) یک عدد ماشین پلیس قیژ و ویژ کنان آمد! ولی آنها هم هر چه جست و جو کردند نفهمیدند کدام مادر مرده‌ای آنجا مشاهده شده بوده است! پس از نیم ساعت کسل کننده، دیدیم که ماشین پلیس یکهو به همان شکل قیژ و ویژ رفت. و بقیه ماجرا چیزی نبود جز اینکه تمام نگهبان‌ها به دفعات با انواع چراغ‌ها و دیگر موارد کل ساختمان را جست و جو نمودند و ما هم که از کار بیکار شده بودیم (طبق معمول!) رفتیم خوابیدیم. فردای شب مذکوره، پرس و جویی به عمل آوردیم و فهمیدیم آن مادر مرده، دزد بی‌نوایی بوده که نه به قصد دزدی از بانک! بلکه با هدف سرقت از پاساژی که آن طرف بانک بود آمده از این مسیر عبور کند و از پشت بام وارد پاساژ شود که چشم یکی از این نگهبان‌‌ها به ایشان خورده و پس از اینکه چند بار صدا زده " آهای آقای دزد بایست وگرنه ناز شست اسلحه‌ام را نشانت می‌دهم"، و پس از رجز خوانی‌های بیشمار دیگر، وقتی مشاهده نموده که دزد فرموده " برو بینیم بابا! از این اسلحه‌ها دوتاشو برای بچه‌ام خریده‌ام ۳۰۰۰ تومان!" به ایشان برخورده و صاف زده توی پهلوی آن بنده خدا ! عزیز مجروح هم به زحمت خودش را تا یکی دو خیابان آن طرف‌تر رسانده ولی دیگر توانایی ادامه نداشته و مشاهده شده و پلیس به سراغش آمده. آخر یکی نیست بگوید جناب محترم نگهبان اسلحه به دست! دستور کار شما این است که ابتدا تیر هوایی شکلیک کنی و اگر تسلیم نشد سپس شلیک کنی آن هم نه به پهلو! بلکه به ناحیه‌ای زیر کمر و سپس اگر آنقدر جون و جسم داشت که باز هم فرار کند آنوقت بیا بزن بالاتنه‌اش رو نابود کن! آخه جناب محترم اسلحه به دست! این بنده خدا که نیامده بود از بانکی که ارث باباته دزدی کنه که زدی ناک اوتش کردی! رحم داشته باش! درسته که میگن خدا بعضی ها رو شناخت که بهش شاخ نداد قضیه شماست! در تاریخ زندگیت یک بار دزد آمده به سراغ بانک، گفتی از این موقعیت‌ها دیگر تکرار نمی‌شود پس بزنم ناکارش کنم؟  اصلاً شاید من یک شب خوابم نبرد و بخواهم بیایم آنجا هوا خوری! نکند این بار دوست داشته باشی مغزمان را حلاجی کنی؟  ای تف به این روزگار تلخ‌تر از زهر!

- توصیه ایمنی: به ساختمان‌هایی که می‌دانید جناب نگهبان اسلحه به دست دارند به هیچ عنوان و در هیچ شرایطی نزدیک نشوید! حتی در طول روز و چراغ روشن و آفتاب پهن! شاید شیطان آمد وسوسه‌تان کرد و آنها هم توانستند افکارتان را بخوانند و زدند فکر و ذهن و عقل و مغز را همه با هم فنا کردند!

- توصیه فردی: یک مقدار جنبه داشته باشید! اگر غریزه غیر قابل کنترلی دارید لطفاً به جای این جور مشاغل، در یک باشگاه تیراندازی ثبت نام نموده و شاید در المپیکی چیزی توانستید افتخار آفرین شوید! نه انفجار آفرین!

- توصیه احتمالی: پس از ساعت ۹ شب از خانه خارج نشوید!

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 19:36 توسط من| |

بعضی آدمها زاده شده‌اند برای درد کشیدن. برای سخت زیستن. اگر جا بزنند و عقب بنشینند نهایت ضعف و حقارت خود را نشان داده‌اند. ولی هنگامی که مبارزه می‌کنند، مقابله می‌کنند، آنچنان به خودساختگی می‌رسند که دنیا حسرت جسارتشان را می‌خورد. به جرأت می‌توان گفت که من و شما یک دهم از رنج آنها را تجربه نخواهیم کرد ولی در برابر همین مقدار کم، یک میلیونیم آنها هم مقاومت نشان نمی‌دهیم. دنیایی که برای خودساختگی است، آنقدر راحت زندگی را به دست می‌گیرد که از کنترل هیچ قسمت آن برنمیایی. این کارخانه انسان سازی به قدری پیچیده است که جز تسلیم در برابر آنچه به تو می‌دهد چاره‌ای نخواهی داشت. این تسلیم نه به معنای گریز و عقب نشینی است، بلکه منظور استقامت تا عبور از آن است. درست مثل وقتی که در جاده‌ای متروک قرار گرفته باشی، تنها راه صبر و امیدواری است. اگر یک لحظه هر کدام از اینها را از دست بدهی، کارت تمام است. بعضی اوقات دل به دریا زدن و به جنگ سختی رفتن هم راه درستی نیست. هنگامی که بدانی این کار عاقبتی جز شکست ندارد، فقط باید صبر کرد و صبور بود. مشکلات مثل طوفانی هستند که نمی‌دانی چه وقت تمام خواهد شد، اما مطمئن هستی که تا پایان دنیا هوا اینگونه نخواهد بود و بالاخره خورشید برمی‌فروزد.

زمانی که در مقطع راهنمایی بودم، در کلاس زبان همکلاسی‌داشتم که در ظاهر و باطن از همه کسانی که تا کنون دیده بودم، بالاتر بود. در یکی از چهارشنبه‌های کلاس، جای او خالی بود و همه ما سکوت کرده بودیم. این دختر فقط به خاطر یک نمره پایین، و ترس از روبرو شدن با خانواده، راهی رفت تا با جلب توجه، نمره‌اش بخشیده شود. اما این راه هولناک! نفس‌هایش را قطع کرد. تا مدت‌ها به این فکر می‌کردم که چرا باید این راه را انتخاب می‌کرد؟ واقعاً یک خطای کوچک، اینقدر در نظرش بزرگ جلوه می‌کرد! به دید من و شما که از بیرون به قضیه نگاه می‌کنیم، تجدید شدن در یک درس باید به خودکشی بیانجامد؟

پس مشکلات ما هم گاهی در نظر دیگران آنقدر ساده و پیش پا افتاده است که عکس العمل ما در برابر آن، اراده و خرد مان را به نمایش خواهد گذاشت. پس بیایید درست مقابله کنیم!

 

پ.ن: منظور خیلی خاصی در کار نبود. فقط در جهت تذکر به بعضی‌ها !

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 21:21 توسط من| |


Design By : Night Skin