تبليغاتX
پرواز


پرواز

مثل کرم ابریشم، "در پوست خود نمی‌گنجم" ... هر روز قالب عوض می‌کنم

- آيا ميدانستي که كبد يا جگر تنها عضو داخلي بدن است كه اگر با عمل جراحي قسمتي از آن برداشته شود دوباره رشد ميكند ؟!

عجب حکایتی است! پس بگو بعضی‌ها که دلشان می‌خواهد جگر بعضی‌های دیگر را بخورند، خبر دارند که جگر بازسازی می‌شود! ما را بگو که فکر می‌کردیم می‌خواهند نقص عضو انجام داده باشند!



"خداجون این روزها خیلی منتظرتم. منتظرم تا از دریای بزرگ رحمتت یه قطره‌اش رو روشنایی خونه من کنی. منتظرم تا یه بار دیگه نسیم نوازشت رو روی صورتم حس کنم.زودتر بیا خداجون. دیگه طاقت انتظار ندارم..."
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 13:5 توسط من| |

خدا را هزار مرتبه شکر!‌ خدا را صد هزار مرتبه شکر که ذهنمان از این تفکرات واهی به در آمد!‌ از همان روزهای پس از انـ تـ خـ ا بـ ا ت این فکر از سر ما بیرون نمی‌رفت که 4 سال آینده ما ملت شریف ایران به چه کسی رأی خواهیم داد!‌ (گرچه می‌دانستیم که البته محمود محمود!) اما حالا خیالمان راحت شد که قرار است به شخص دیگری رأی بدهیم! پیروزی رئیس جمهور محبوبٍ رئیس جمهور سابق که مشت محکمی بود بر دهان استکبار غرب و شرق و جنوب (و نه شمال!) و نشان دهنده عزم ملی برای پیشرفت ایران عزیز است را به تمامی ملت شریف ، غیور و همیشه در صحنه(!) تبریک می‌گویم!‌


این هم لینک خبرش که البته در قوه قضائیه موجود می‌باشد!!!


پ.ن فوری: زنده باد ستاره! زنده باد روزنامه نگار آینده نگر! همه با هم هیپ هیپ ..... هوراااااااا   -------- لینک!!!

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 15:44 توسط من|



بعضی وقت‌ها نگاه‌هایی به سویم نشانه می‌روند که احساس می‌کنم به تمام کوتاه قدهای جهان بدهکارم!‌


نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 16:40 توسط من| |

چقدر بعضی شب‌ها برایم غریب می‌شود. بعضی شب‌ها آنقدر احساس‌هایی وجودم را احاطه می‌کنند که مجبور می‌شوم حتی گوشهایم را از شنیدن کوچکترین نوای آشنایی محروم سازم که مبادا به قولی فیلمان یاد هندوستان کند. اما خیلی متفاوت است. خیلی غریب است. خیلی دور است از آنچه که بود. روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم. روزگاری... از این بالا که به تمام اینها نگاه می‌کنم احساس می‌کنم آنقدر دور و دست نیافتنی بوده‌اند که من ساده‌دل ایامی چند را در بی‌خبری به پای این‌ها گذراندم. این شب‌ها هر چقدر سعی می‌کنم پاکدل‌تر باشم، سخت‌تر می‌شود. نمی‌دانم عیب از دل من است یا دست روزگار. شاید هم رشته‌ای است که دوست بر گردنم افکنده و می‌خواهد نگذارد به بیراهه روم. دوست... این کلام عجیب به او می‌آید. انگار که از ازل با او همراه بوده. می‌دانم،‌ همیشه آنطور که تو می‌خواهی نمی‌شود. یعنی در بیشتر مواقع چیزی رخ می‌دهد دقیقاً برخلاف تصوراتت. می‌پذیرم که جاذبه‌ای است که ترس روی دادن اینگونه وقایع، آنها را به سمتمان می‌کشاند. اما به من بگو چطور از این بیم و اضطراب‌ها جلوگیری کنم؟ این روزها اتفاقاتی می‌افتد که سالیان پیش آرزوی شب و روز من بوده‌اند. اما اکنون، بود و نبودشان برایم یکسان است.  برایم بپذیرفتنی نیست که آرزوی دیرینه‌ نوجوانی‌ام، همین خواب و خیال‌های واهی بوده است! کاش راهی بود تا تمام این افکار را از وجودت بزدایی. کاش طریقی وجود داشت که آتشی بیافروزی، و تمام خرده حسابهایت را در آن خاکستر کنی. اما چه کنم که این دل خاکی است و خاک این چیزها را نمی‌شناسد. چه کنم که در حصاری گرفتارم، که حتی فرصت کش و قوس دادنی به بالهایم نمی‌دهد. چه رسد به آرزوی پرواز!‌

چند روزی است به این فکر می‌کنم که چرا دل هربار که ناله می‌کند نوایش شنیدنی است؟ نکند من انسان زاده شدم برای درد دیدن و ناله سردادن؟ نکند دردی که با‌ آن زاده شدم، تمام عمر گریبانم را گرفته است؟‌ نکند شادی واقعاً بر ما حرام است؟ نکند تو اشتباه می‌کنی و من نیز؟ نکند تمام این روزهای گذران، آرزوی فردای من شود؟ نکند از این هم بدتر آید... با تمام این احوال، از این راضیم که می‌کشد هر جا که خاطر خواه اوست. شاید این نیز هدف فردایم باشد!‌ انداختن تقصیر به گردن دیگری!‌ چه می‌دانم.

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 22:4 توسط من| |

سایت دانشگاهی ما طی این چند سالی که در خدمت ما بودند! به طور مداوم دستخوش تغییرات هر روز بهتر از دیروزی میشد!‌ تا اینکه چند وقت قبل؛ احتمالاً‌ پس از بررس‌های بیشمار متوجه شدند که تنها راه تسهیل در استفاده دانشجویان از سایت، علائمی شبه علائم راهنمایی و رانندگی می‌باشد. خصوصاً آن تابلویی که عبور حیوانات اهلی را نمایش می‌دهد!  پس در اقدامی مترقبه‌ سایت اینترنتی دانشگاه را به شکل زیر ترسیم نموده، و پس از آن در جهت تغییر و تنوع در آن اقدام نمودند. یکی از این دسته تنوعات، استفاده از تصاویر اخلاقی و آموزشی بود. بدین گونه که اگر در همایشی، ناخودآگاه دچار سانحه جو زدگی و انجام اعمال ناشایست و یا ناموزون (!) نموده بودی، پس از عکس برداری از شما آن را در سایت قرار داده تا هم مایه تنبیه شما و هم عبرت دیگران گردد! و این شد یکی از دسته موارد مؤثر در تربیت دانشجو!‌ پس از آن شاهد تصاویری بودیم که ما را به جستجو در دانشگاه وادار نمود تا دریابیم این تصاویر از کجا اخذ شده است! خلاصه اینکه خیلی زحمت می‌کشند این مسئولین!‌ خیلی دستشان درد نکند!‌ در ذیل تصاویری جهت به رخ نمایاندن سایت وزین دانشگاهیمان به شما قرار داده شده است!‌ بنگرید و حسرت خورید.



موارد غیر قابل یافت:


پس نوشت: این پست صرفاً‌ در جهت جلوگیری از فسیل شدگی به عمل آمد!

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 21:40 توسط من| |

من برگشتم!‌درست نمی دونم الآن چی بگم بهتره. شاید بهتر اینه که چیزی نگم. تجربه بزرگی هست که هرکسی باید خودش این مرحله رو بگذرونه تا بفهمه چه حسی داره. فقط دو چیز توی این سفر خیلی توجه منو جلب کرد. اول اینکه بزرگی و عظمت مسجدالجرام بود که با ساخته شدن هتل‌های بسیار مرتفع اطرافش خیلی کم شده بود. دیگه از اون‌جا نمیشه عظمت آسمون رو دید. و این خیلی برام سنگین بود. اینکه خانه خدا گنبد لاجورد نداشته باشه! تازه یک زمین وسیع سمت باب فتح بود که گفتن قراره اونجا هتل 200 طبقه ساخته بشه! دومین مسئله هم این بود که یک بار به ما خندیدند و یک بار به آنها خندیدیم!‌لحظه ای که وارد فرودگاه مدینه شدیم همه ایرانی‌ها خودشون رو به انواع لوازم بهداشتی از قبیل ماسک و دستکش مجهز کردند. همه عربستانی‌ها یک جوری نگاهمون می‌کردند!‌  بعد از اون، لحظه‌ای که وارد فرودگاه شیراز شدیم دیدیم تمام پرسنل فرودگاه مجهز به ماسک و دستکش و ... و همه ما به اونها خندیدیم. مسئله این بود که نفهمیدیم این آنفولانزای جدید خودش رو کجا پنهان کرده بود که نه دیدیم و نه شنیدیم که دیده یا شنیده باشند. مسئله این بود که نپذیرفتن زائر ایرانی از سمت دولت عربستان توی کشور ما به شیوع آنفولانزایی خطرناک و لغو سفر حج در ماه رمضان ترجمه شده! مسئله این بود که نمیدونم اگر این آنفولانزا پا پیش نکشیده بود، چه چیزی رو علم می‌کردند و پشتش مانور می‌دادند. مسئله این بود که چرا همه چیز در کشور ما جور دیگه‌ای هست؟ خدا آخر و عاقبت هممون رو به خیر کنه. این مسئله آنفولانزا بازتاب خیلی خوبی داشت. نه فقط از ایران،‌که از تمام جهان خیلی‌ها از این سفر انصراف دادند و باعث شدند خانه خدا اونقدر خلوت باشه که هیچ کس به چشم ندیده بود. نه کسی بدرفتاری از عرب‌ها دید و نه هیچ مشکلی بوجود اومد. توی اون جمعیت کم زیارت خیلی میچسبید. راحت میرفتی و میومدی و کسی هم کاری به کارت نداشت. خدا از این سفرها قسمت شما هم بکنه. جای همه‌تون خالی بود. امیدوارم راه عربستان هم بسته نشه و همتون بتونید به زودی مشرف بشید.
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 17:12 توسط من| |


Design By : Night Skin