<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرواز</title>
<link>http://parvaztm.blogfa.com/</link>
<description>مثل کرم ابریشم، &quot;در پوست خود نمی‌گنجم&quot; ... هر روز قالب عوض می‌کنم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 10 Dec 2009 17:52:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قامت</title>
<link>http://parvaztm.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;چند وقت پیش پیامی با همین عنوان دریافت کردم و بالطبع جوابی ارسال &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بی مقدمه نوشته بود: &lt;/p&gt;&lt;pre&gt;ببینم اشکالی نداره همسر آینده‌ی شما ۲ سانتی‌متر کوتاه‌تر باشه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;بی مقدمه جواب دادم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/font&gt;ترجیح میدم بتونم کفش پاشنه 10 سانتی بپوشم و با همسر آینده‌ام به مهمونی برم!!&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/pre&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;حالا توی یک عذاب وجدان شدید موندم!   آخه 10 سانتیمتر ... !!!&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;pre&gt;&lt;/pre&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 17:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parvaztm&amp;postid=271</comments>
<dc:creator>parvaztm</dc:creator>
<guid>http://parvaztm.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا اوج فقط چند پله باقیست، دستم را بگیر</title>
<link>http://parvaztm.blogfa.com/post-272.aspx</link>
<description>
خیلی وقت بود منتظرش بودم. گمون کنم از اردیبهشت پارسال! چند بار درخواست دادم. جوابی نداد. تا امروز.
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در زدند. باز کردم. باورم نمی‌شد!‌ خودش بود! هیچ وقت فکر نمی‌کردم این شکلی باشه. خیلی ساده‌تر تصورش می‌کردم. یه دسته گل نرگس هم اونجا بود. خیلی احساساتی شدم! در حد اشک شوق! هیچ روزی برام به قشنگی امروز نبود. اینجا نوشتم تا توی تقویم زندگیم ثبت بشه. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 253px; height: 355px;&quot; src=&quot;http://universalidentification.googlepages.com/gol.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ازت ممنونم. ممنونم که بالاخره درو بروم باز کردی. خیلی در زده بودم اما هیچ وقت ناامید نشدم. و این رمز موفقیت من بود! و امروز ... که تو درو باز کردی و منو به داخل دعوت کردی. قشنگ‌تر از این هیچی نمی‌خوام. می‌دونم که به بزرگترین آرزوی زندگیم میرسونیم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;strong&gt;ب.د.م.د &lt;/strong&gt;(واحد پ)&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 11:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parvaztm&amp;postid=272</comments>
<dc:creator>parvaztm</dc:creator>
<guid>http://parvaztm.blogfa.com/post-272.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروزها</title>
<link>http://parvaztm.blogfa.com/post-269.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;فکر می‌کنم ^عاشق^ شدم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;گاهی وقت‌ها اونقدر دلتنگ میشم که
مجبورم برم جلوی آینه و &lt;strong&gt;روی ماهشو ببوسم! &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 237px; height: 355px;&quot; src=&quot;http://afgglass.com/Images/products/MirrorGirl.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;هین رها كن عشق های صورتی  ***   عشق بر صورت نه بر روی سطی&lt;br /&gt;آنچه معشوق است صورت نیست آن  ***  خواه عشق این جهان خواه آن جهان&lt;br /&gt;آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای  ***  چون برون شد جان چرایش هشته ای&lt;br /&gt;صورتش برجاست این سیری زچیست  ***  عاشقا واجو كه معشوق تو كیست&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;ت.ن.ف: با سپاس از همه عزیزان که فقط به اصل مطلب توجه داشتند، تقاضا می‌شود جهت  رفع شبهات مجدداً مروری بر جمله فوق داشته باشند. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parvaztm&amp;postid=269</comments>
<dc:creator>parvaztm</dc:creator>
<guid>http://parvaztm.blogfa.com/post-269.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همصدا با آنی</title>
<link>http://parvaztm.blogfa.com/post-267.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز داشتم &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.4shared.com/file/122455961/5c0733cc/Vigen_-_Zane_Ziba.html&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;این آهنگ&lt;/a&gt; رو گوش میدادم و همزمان &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://anidalton.blogfa.com/post-637.aspx&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;این پست&lt;/a&gt; وبلاگ یادداشت‌های یک دختر ترشیده رو می‌خوندم. در همین زمان آهنگ مذکور به گونه‌ای دیگر در ذهنم نقش بست:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
بی کتاب و قلمم&lt;br /&gt;
بی‌سوادم کچلم&lt;br /&gt;
شاخه‌ی بی برم&lt;br /&gt;
بی‌هم‌کلاسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرکه دارد زنی&lt;br /&gt;
دکتری و سری&lt;br /&gt;
من عاقل چرا تنها بمونم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی زن و بی زبان&lt;br /&gt;
در ته این زمان&lt;br /&gt;
مدرک درس و دانشگاه من کو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرغ پر بسته‌ام&lt;br /&gt;
خسته‌ام خسته‌ام&lt;br /&gt;
بی‌سوادم بگو سهام من کو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن سهام منه &lt;br /&gt;
زن و علم با همه&lt;br /&gt;
زن به هر گونه‌ای موجب علمه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل چیه ماتمه&lt;br /&gt;
یک لیسانس هم کمه&lt;br /&gt;
خونه‌ی دکتری بی زن نمونه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;دیدم اونجا به شعر ناب بنده ابراز احساسات نشده، گفتم بزارم اینجا تا به لطف شما جبران بشه!!! (شکلک خیلی ممنون! تشویق نکنید!)&lt;br /&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parvaztm&amp;postid=267</comments>
<dc:creator>parvaztm</dc:creator>
<guid>http://parvaztm.blogfa.com/post-267.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند</title>
<link>http://parvaztm.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3-4 سالی بود که می‌شناختمش. خیلی
چیزها یاد او را به خانه ما می‌آورد. گلدان گل‌های شب عید هرسال که طبقات ساختمان را زیبا می‌کرد، عطر سبزی تازه باغچه‌ای، بوی گل‌های نرگس
سفارشی، انار‌های درشت و قرمز و آبدار. حتی وقتی در باغ قدم میزدی میشد
جای تک تک قدم‌هایش را دید. زیر درخت‌های توت و آلبالو، پای گل‌های اطلسی.
متولد 1301 به تاریخ شناسنامه. کارنامه‌اش سبز سبز بود. شاداب و امیدوار.
پر بود از گل‌هایی که گلستان شدند. علف‌هایی که سبزه شدند. نهال‌هایی که
درختانی تنومند و پربار شدند. تا اینجایش را فقط من دیدم. در همین مدت کم.
خدا می‌داند که چندین و چند دانه از دستان او آب خوردند و رشد کردند. اگر
بگویم تا آخرین لحظه عمرش صرف باغبانی شد دروغ نگفتم. عصر یکی از همین
روزهای پاییزی، ناگهان زمین می‌خورد و می‌رود. عصر روزی که با هزار امید و
آرزو هنوز هم مشغول باغبانی بود و دعا میکرد چاه آب باغ زودتر فوران کند و
درختان تشنه را سیراب. و هنوز یک روز از رفتنش نگذشته بود که چاه تمام باغ
را آبیاری کرد و روح او  بود که به نظاره نشسته بود. &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;382&quot; width=&quot;282&quot; src=&quot;http://parvaztm.persiangig.com/The%20GardenMan1.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;پیرمرد
خطابش میکردیم. نه به این دلیل که عمری را پشت سر گذاشته بود و دیگر
نمی‌توانست سریع و محکم قدم بردارد. بلکه به این خاطر که برایمان مظهر یک
پیرمرد بود. یک پیرمرد استوار و جاوید. مثل گل خندان بود. گل‌ها در نامش
هم خانه داشتند. او رفت. رفتنش شاید از تمامی دیگر آدمها برایم سخت‌تر
بود. با رفتن او خیلی چیزها هم از خانه ما رفت. اینجا بود که این شعر را
با تمام وجودم فهمیدم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&quot;زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست&lt;br /&gt;هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود&lt;br /&gt;صحنه پیوسته به جاست&lt;br /&gt;خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد&lt;/strong&gt;&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 12:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parvaztm&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>parvaztm</dc:creator>
<guid>http://parvaztm.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طا مثل طوطی</title>
<link>http://parvaztm.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چهارـ‌پنج ساله که بودم، سرایدار مدرسه‌ای
که مادرم در آن کار می‌کرد، یک طوطی زیبا داشت. مادرم، تابستان‌ها که سرشان کمی
خلوت بود گاهی مرا با خودش می‌برد و به دست این سرایدار می‌سپرد. مرد خوبی
بود. مرا هم دوست داشت. به طوطی‌اش اسم مرا یاد داده بود و وقتی پیشش
می‌رفتم، به طوطی می‌گفت فلانی آمده. و طوطی هم بی‌وقفه اسم مرا صدا میزد
و میگفت بیا. یک روز که به شوق شنیدن صدای طوطی، با مادرم رفتم، دیگر او نبود. 
آقای ع. گفت در یکی از روزهای گرم تابستان فراموش کرده که قفس طوطی را به
داخل بیاورد و آن بیچاره هم از تشنگی و گرما هلاک شده است. دلم خیلی گرفت.
از آن روز دیگر آقای ع. را دوست نداشتم و پیشش نرفتم. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صدای نخراشیده طوطی همراه با آهنگ زیبای
کلماتی که ادا می‌کرد هنوز که هنوز است رویای شب‌های من شده. دلم برای
تمام آن لحظات تنگ می‌شود گاهی.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 10:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parvaztm&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>parvaztm</dc:creator>
<guid>http://parvaztm.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میم مثل مادر</title>
<link>http://parvaztm.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;مادر&lt;/strong&gt; من فرهنگی است. از زمانی که دبیرستانش تمام شد شغل معلمی را برگزید. از وقتی  هم یادم می‌آید مدیر بود. نه فقط برای یک عده دانش‌آموز، که برای من هم مدیر بود. دبستان که بودم احساس می‌کردم مدیر مدرسه‌مان را خیلی دوست دارم و اگر او مادر من بود، برای من کمتر از مادر خودم مدیر بود. راهنمایی که رفتم، باز هم مدیرمان را دوست داشتم. اما او هم مثل مادرم بود. شاید به این دلیل او را خوب دیدم که دخترش دوست صمیمی و رفیق گرمابه و گلستانم بود. دبیرستان را که گذراندم، حتی یک بار هم تصور نکردم که اگر من دختر مدیر مدرسه‌مان بودم، چطور بود. راستش آنقدر فاجعه انگیز بود که حتی تصورش برایم کابوس بود. این را وقتی بهتر فهمیدم که دیدم چقدر شاگردان مادرم دوستش دارند و هنوز  بعضی‌هایشان به خانه‌مان رفت‌وآمد دارند. و فهمیدم که مادرم را از تمام &lt;em&gt;مادران مدیر&lt;/em&gt; دنیا بیشتر دوست دارم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز نه روز مادر است و نه تولد مادرم نزدیک است. امروز یک روز عادی است که من احساس کردم مادرم را بیش از روزهای قبل دوست دارم. و احساس کردم همان‌طور که مادرم در تمام لحظات زندگی من حضور دارد، جای خالی‌اش در این وبلاگ نباید احساس شود. امروز برای من یک روز منحصر به فرد است. روزی که می‌خواهم مادرم را عاشقانه‌تر دوست بدارم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 07:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parvaztm&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>parvaztm</dc:creator>
<guid>http://parvaztm.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بشتابید!</title>
<link>http://parvaztm.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از اول هفته هربار که چشممان به صفحه تلفن همراهمان روشن می‌شد، عبارت &quot;&lt;em&gt;هفته ازدواج مبارک&lt;/em&gt;&quot; بسیار خودنمایی می‌نمود. دیشب دلمان هوای باران نیز کرده بود که صبح پاشدیم دیدیم به به، هوا ابری است و نم‌نمک بارانی می‌بارد. بدین سبب گفتیم النکاح سنتی و حال که خداوند رحمتش را شامل حال اینجانبان نمود، ما هم جلوه‌ای از رحمتمان را نشان دهیم و گرز آهنی را از پشت در خانه برداشته و به داخل آوردیم. پس برای شادی روح مخابرات اجماعاً &lt;strong&gt;بیایید ازدواج کنیم...&lt;/strong&gt;!!!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 08:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parvaztm&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>parvaztm</dc:creator>
<guid>http://parvaztm.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی هم ...</title>
<link>http://parvaztm.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>
این روزها چند لایه‌ام. نزدیک اما خیلی دور .. ـــــــــــــــــــــ    .&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 372px; height: 278px;&quot; src=&quot;http://parvaztm.persiangig.com/1.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 19:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parvaztm&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>parvaztm</dc:creator>
<guid>http://parvaztm.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پریدن هم همگانی شد!</title>
<link>http://parvaztm.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مدتی است هربار که صفحه نخست بلاگفا را باز می‌کنم، در لیست وبلاگ‌ها نام &quot;&lt;em&gt;پرواز&lt;/em&gt;&quot; را می‌بینم. جالب اینکه هرگز به وبلاگ تکراری برنخوردم. نتیجه میگیرم که پرواز هم دیگر دوای درد &lt;u&gt;این پرنده&lt;/u&gt; نیست!!!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 18:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parvaztm&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>parvaztm</dc:creator>
<guid>http://parvaztm.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
